طبيعت مرد
'  Outdoor Man  '
یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦
وطن


magnify

 

وطن يعني چه، يعني دشت، صحرا؟

وطن يعني چه، يعني رود، دريا؟

وطن يعني چه، يعني باغ، بيشه؟

وطن يعني چه، يعني كشت، ريشه؟

وطن يعني همه آب و همه خاك

وطن يعني همه عشق و همه پاك

وطن يعني پدر، مادر، نياكان

به خون و خاك بستن عهد و پيمان

وطن يعني هويت، اصل، ريشه

سرآغاز و سرانجام هميشه

وطن يعني محبت، مهرباني

نثار هر كه داني و نداني

وطن يعني هواي كوچه يار

در آن كو دل شكستن هاي بسيار

نگاهي زير چشمي، عاشقانه

به كوچه آمدن با هر بهانه

ستيغ و سخره و دريا و هامون

ارس، زاينده رود، اروند، كارون

دنا، الوند، كركس، طاق بستان

هزار و قافلانكوه و پلنگان

وطن يعني بلنداي دماوند

شكيبا، دل در آتش، پاي در بند

وطن يعني وطن، استان به استان

خراسان، سيستان، سمنان، لرستان

كوير لوت، كرمان، يزد، ساري

سپاهان، هگمتانه، بختياري

وطن يعني سراي ترك با فارس

وطن يعني خليج تا ابد فارس

وطن يعني همه سازندگي ها

رهايي از تمام بندگي ها

بريدن دست غير از گردن نفت

صلاي صبح ملي كردن نفت

وطن يعني زهر ايل و تباري

وطن را پاسباني، پاسداري

وطن يعني دلير و گرد با هم

وطن يعني بلوچ و كرد با هم

وطن يعني سواران و سواري

لر و كرد و يموت و بختياري

وطن يعني همه نيك و بهنجار

چه پندار و چه گفتار و چه كردار

وطن يعني شب رحمت، شب قدر

شب جوشن، شب روشن، شب بدر

وطن يعني هم از دور و هم از دير

سده، نوروز، يلدا، مهرگان، تير

وطن يعني جلال مانده جاويد

ستون و سرستون تخت جمشيد

وطن يعني به فرهنگ آشنايي

در لفظ دري را دهخدايي

وطن يعني جهاني در دل جام

وطن يعني رباعيات خيام

وطن يعني همه شيرين كلامي

عفاف عشق در شعر نظامي

وطن يعني تبيره، دمدمه، كوس

طلوع آفتاب شعر از طوس

وطن يعني شب شهنامه خواندن

سخن چون رستم از سهراب راندن

وطن يعني رهايي زآتش و خون

خروش كاوه و خشم فريدون

وطن يعني گرامي مرز تا مرز

وطن يعني حريم گيو و گودرز

وطن يعني دل و دستي در آتش

روان وتن، كمان و تير آتش

وطن يعني شبح يعني شبيخون

وطن يعني جلال الدين و جيحون

وطن يعني هدف يعني شهامت

وطن يعني شرف يعني شهادت

وطن يعني شهيد، آزاده، جانباز

شلمچه، پاوه، سوسنگرد، اهواز

وطن يعني گذشته، حال، فردا

تمام سهم يك ملت ز دنيا

وطن يعني چه آباد و چه ويران

وطن يعني همين جا، يعني ايران

 

(عليرضا شجاع پور)

 

طبیعتمرد

سه‌شنبه ٦ آذر ،۱۳۸٦
ارتباط گم شده....

 کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد......

.

.

.

واقعا چند نفر از ما با خدا نسبت داريم؟ چند نفر از ما وقتي كودكي يا پيري ناتوان را در خيابان مي بينيم، كمي ، فقط كمي به او فكر مي كنيم؟

 

 

 چنديست گرفتار بحراني دروني هستم و درگير با خود... و به دنبال چرايي كه جوابي بر آن نمي يابم.

مدتي است دست به قلم نمي برم. نميدونم چرا؟ اما بيشتر ترجيح ميدم فكر كنم تا اينكه افكارم را روي كاغذ بياورم. افكاري نه چندان خوشايندبراي خواننده....

 حدودسه سال پيش، زماني كه  به پيشنهاد علي و شروين ، و به همت علي طبيعتمرد پديد آمد، تصميم داشتم فقط به طبيعت بپردازم و موضوعات وابسته به طبيعت..

اما در عمل وضع به گونه ديگري شد و اينجا مكاني شد براي به تحرير كشيدن افكار و عقايدم.

امروز وقتي متن بالا را يكي از دوستان برايم فرستاد، بهانه اي شد براي عقده گشايي .نميدانم چرا ؟ نا خود آگاه دو جريان بطور همزمان در ذهنم تدايي شد:

- نوشته اي از استاد عزيز و دوست گراميم عباث... يكي از تاثير گزارترين متنهايي كه تا به حال خوانده ام و جرياني كه چندي پيش خود شاهدش بودم و در اين چند صباح از گوشه ذهنم پاك نمي شود.

 

دلم بدجوري هواي اون نوشته رو كرد همونجور كه هواي عباث رو......

بهش زنگ زدم و ازش اجازه گرفتم براي آوردن متنش در اينجا... و چه با سخاوت در اختيارم نهاد تجربه شخصي اما به شدت تلخش رو.....

.

.

 

شايد خيلي از ما آدمهاي شهر نشين و به قولي پايتخت نشين فراموش كرده ايم كجا زندگي مي كنيم و در اطرافمان چه مي گذرد؟ وقتي در پايتخت دود گرفته اما به ظاهر جذاب اين مرز و بوم به رستوراني آنچناني ميروند و تنها براي يك وعده غذاي خود بالغ بر 50000 تومان هزينه مي كنند، وقتي از مارك لباسهايشان و جديد ترين مدلهاي فلان مدساز بيش از احوال هموطنانشان خبر دارند،‌نتيجه آن مي شود كه كنونه مي بينيم......

 


 

 

 

 

بهار گذشته از ذهنم پاك نمي شود...

 آنگاه كه با جمعي راهي چهار محال و بختياري شديم براي بازديد از طبيعت زيباي آنجا....

وقتي در روستاي شيخ عليخان كه سرحد كوچ ايل است از مركب آهنين پياده شديم،‌در نظر اول محو طبيعت شدم. دوربين در دست به گوشه و كنار سرك مي كشيدم.

 در معيت خانم همسر و علي و حسن سعي در جاي دادن آن مناظر بديع در چهارچوب كادر داشتم. زماني به خود آمدم كه غرق در سخنان آن پيرزن روستايي بودم.......

تنها دارايي خود را كه عبارت از 4 مرغ بود در زمستان گذشته از دست داده بود و طلب قند و چاي از ما ميكرد...... حتي لقمه ناني نداشت تا شكمش را سير كند اما سربلند و مغرور چونان كوه هاي سرزمينش ايستاده بود.

 

 

و ياد دارم بوسه اش را بر پيشاني ام  و دست و پا زدنهاي مذبوهانه ام در اقيانوس افكارم را نيز......

هنوز در شوكي عميق از لمس واقعيت تلخ محروميت اين شيران سرزمينم هستم كه سرپرست گروه اذن سوارشدن بر مركب مي دهد....

 اصصصصصغر آقاااااااااااااا؟ (‌با عشوه اي به غايت شتري و چندش آور) اصصصصصصغر آقا ؟ من بودم و مامانم اينا........ خبرچين خبرچين.......جاسوسه چينم من.... هاچين و واچينم من و....

و غريو شادي و سرمستي همسفراني به ظاهر متمدن و انسان نما و تحصيل كرده در پاسخ به جيغ جيغ هاي تهوع آور خواننده اي كه نميدانم كيست؟ و همراهي با هجوياتي كه ميخواند.....

.

.

.

و كوههايي چه بلند، از پس پرده اي از اشك چه لرزانند و چه زيبا مي رقصند با نواي تهوع آور موسيقي به ظاهر شاد....

و من چه حيرانم از اين جماعت؟ مگر ميتوان به اين سادگي گذشت و درك نكرد؟ چگونه مي توان نگاه كرد ولي نديد؟ نميدانم ؟ من زيادي حساسم؟ يا اين جماعت زيادي سرخوش و......

 

نگاهي دزدكي به اطراف مي اندازم، مبادا كسي ببيند چشمان اشك آلودم را.....

حسن سرش را پشت پرده اتوبوس كرده و به بيرون مي نگرد ، علي چشمانش را بسته و سرش را به پشتي تكيه داده. اما چانه لرزان و دهان برهم فشرده اش گواه حس درونش است. خانم همسر هم همچون مجسمه اي بغ كرده و نشسته و جوابت را نميدهد ... هادي وضعيت چندان بهتري ندارد....

اما بقيه ؟ گويي در دنيايي ديگر سير مي كنند و همانند ساير همشهريان متمدن و متجددشان چشم بر اين نازيبايي ها بسته اند تا مبادا عيششان نيمه ماند.....

از خودم بدم مياد. متنفرم از خود و محيط زندگيم. خجالت مي كشم بگويم : من در تهران در اوج نعمت زندگي مي كنم و تنها كمي دورتر از من جاييست كه تو ميتواني نهايت فقر و نداري را در كنار اوج مناعت طبع انسانها ببيني......

 

 

 آري اينها نيز انسانند......

 پس ما كيستيم؟

كيستيم كه چنين به خود اجازه مي دهيم پاي در زمين مقدس اين انسانها گذاريم و بر آنان و زنان و كودكانشان فخر فروشيم و نمكي بر زخم دلشان پاشيده و با خونسردي و سرمست از بازديدمان به شهر دود زده برگرديم.

.

.

.

چرا سعي نكرديم نسبتي با خدا پيدا كنيم؟ تا به حال تجربه كردي لذتي را كه با دادن هديه اي - هر چند ناچيز از ديد توي شهري – در چشم آن كودك روستايي در گوشه اي از اين سرزمين پديدار مي شود؟

مگر هديه فقط آنست كه من و تو مي پنداريم؟

چند بار شده پاي صحبت كبلايي حسن در فلان كلاته بنشيني و هم سفره اش شوي؟ از همان مشك به قول تو كثيف و سياه از مگسش گورماست بخوري و فقط صداقتت را نثار او كني؟ در جمع كردن گوسفندانش ياريش دهي و براي شبش پشته اي خار برايش جمع كني؟

چند بار شده وقتي با يك روستا زاده يا يك عشيره اي صحبت مي كني، از موضع قدرت و تبختر وارد نشوي؟ مگه توي بچه سوسول شهري چه داري كه بهش مي نازي و او ندارد؟ چه ايرادي دارد از در تواضع وارد شوي؟ مگر او انسان نيست؟

به ديد من ؟ آري به ديد من هست و خيلي بيش از آنكه من شهري باشم هم هست....

.

.

.

از عبات اجازه گرفتم قسمتي از نوشته زيبايش را در اينجا آورم،‌دلم نيامد تكه اش كنم و پاره هايش را اينجا گزارم.. تمامي متنش را كه با بند بند وجودم لمس كرده ام تقديمتان مي كنم با اجازه او كه استاديست بر من و تا به هميشه حق استادي بر گردنم دارد.....

و از حسن عزيزم قدر دانم. با سخاوت اجازه داد عكسهايش را كه به رسم امانت نزد من است، در اينجا و در ارتباط با اين نوشته  آورم.

اگر لوگوي طبيعتمرد بر آنهاست،‌ نه دليلي بر مالكيت آنها از جانب من كه به رسم امانت داري و ايجاد حق مالكيت آنها براي خالقشان است.....

و اما اينست متن زيباي عباث كه مرا شيفته كرد:

 

 


 

آشنای ولايت

 

سپيدی دستارش در سراشيب باد خيابان می رفت . بلندای قامتش را باد ميرفت تا خم کند اما مرد آموخته ی باد و بيابان سر بالا گرفته بود وتن نمی خماند.پنداری آنچه هنوز در ياد نداشت سر خماندن بود آن هم پيش چشمان جماعت شهری که نمی شناخت و دوستش نمی داشت . بياد آورد راهی شدنش را .آن دم را که حتی کاسه آبی هم بدرقه اش نکرد ه بود - که اگر آبی ميماند لاجرعه سر کشيده ميشد - و حال که هامون تنگدست و آسمان بخيل آنچنان که مردان طايفه اش را به کار به قاچاق کشانده بود و خانمان به سرحدات مکران که روزی نخل هايش زبانزد خاص و عام بود و مردانش شهره به سرداری و دلاوری و اکنون هر کدام پاشنه ی چارق ور کشيده و سر به بيابان داشتند از پی يافتن لقمه نانی که ديريست حلال و حرام بودنش را از خاطر برده بودند! هنگام هجمه و هجوم توفان ريگ يا آن دم که در خم تپه ای يا دهانه کالی لحظه هارا به انتظار آمدن شب يکی يکی ميشمردند تا تن و بار را به سياهی شب های قِيرگون کوير بسپارند و چونان حراميان چهره در دستار بپوشانند و به بيراهه قدم بگذارند تا آن سوی دشت دستی ناپيدا کيسه بار را بستاند و با دستی ديگر اسکناسی کهنه_ تومان يا روپيه اش فرقی نمی کند - را در دست مرد شب .مردان شب بگذارد تا نان اين گرده ی خيال انگيز روياهای کودک بيابان رنگ واقعيت در خود گيرد و وجويده شود و مرد شرمناکی نگاه مستوره اش بزدايد . تا باز در گدام(1)امشب صدای خنده کودکان سير سر بگيرد و زن بيابانی خنده خردی بر لبانش شعله بگيرد و مرد در تنگنای تاريک خيمه به دور ترين جای ناپيدای ذهن خيره شود !و از خويش پرسشی آشنا را باز پرسی کند : گذشت امروز فردا را چه بايد کرد ؟!

شولايش بر بال باد خيابان می رود. دست بر گلوی قيچک و دستی ديگر آرشه کوچکی را در خود ميفشرد .تيز ميرود اما خسته ! نه ا ز خستگی گامها از آن رو که روانی خسته را کوهی از غصه ها ی ناآشنايی و غربت را با خود در سربالايی جردن می کشاند . گام هايم را تند و کشيده برميدارم تا به ردش برسم و دمی بعد پاچين سپيد شلوارش همتراز گام هايم ميگردد و سر بالا می کنم تا نگاهم را به صورتش بکشانم و نگاهش را در خود گيرم . چشمان مرد اگر چه سوخته از دود خيابان اما آشنا به باد بيابان راست درافقی به هيچ کجا خيره بی نگاهی ادامه می دهد . سلامش می کنم . به جوابی می گذرد باز هم همراهش ميشوم بلوچی ؟ درنگی می کند نه از اهالی سيستانم ! لبخندی ميزنم و می پرسم شهرکی هستی يا ناروئی ؟ميخندد:

_ نه به جان خودم که تو بلوچی! آشنای ولايت ما؟

- نه اما زياده هم دور نيستم از سيستان . رفيقان و دوست بسيار داشته و دارم به اطراف هامون .هامون را يقين که آشنايی؟ به وجد می آيد که نام ها از ولايتش می دانم چهره می گشايد و می ايستد دستش را دراز می کند همان دستی که آرشه بر دست دارد و دستم ميان

چو ب آرشه و دستان زمختش گم ميشود به لحظه ای و سپس به رسم مرسومشان بر لب و پيشانی ميزند به برکت و حرمت دوستی !

_ دلاور سيستانی و شهر آنهم تهران ؟

_ کردار روزگار !!به کار تور اندازی و ماهي بودم به وقت صيد به هامون که برکت داشت از آب هلمندو مرغان آبی خسته را با تور با تفنگ نشانه می رفتم و روزی می رسيد و دل ها خوش بود و دلزدگی ايام را به راندن توتن (2) و خواندن بيتی از نجما يا که حسينا از دل می زدوديم :

 

بر رويت عرق داره گل مو

کجک هات(3) زرورق داره گل مو

کجک هات زرورق بالای ابرو

مثال ماه شفق داره گل مو

 

_ و حال اينجا پس چه می کنی !؟

 

نمک شوره به زخم تازه منداز

موره(4) کشتی به شهر آوازه منداز

موره کشتی به دست خود کفن کن

به دست مردم بيگانه منداز

های هامون ! هامون اما اکنون از کف پای پيران ترک خورده تر! بر کناره کوه خواجه افتادست وروز های دير با تانکر برايمان آبی می آوردند. آب دولتی ! و دولتمردان که به سياست افتادند. همان نيز از خاطر برفت . پس مانديم گرسنه و تشنه لب بر لب آن درياچه خشک که اکنون بوی ماهی که هيچ بوی آب هم از آن بر نمی خيزد !. برادرانم به بيابان زدند به دنبال روزی و من که دستی بر ساز داشتم دانستم که به پايتخت پول فراوان است آمدم تا با سازم روزيم را بستانم. ها قيچک که می شناسی تو ؟!

_ آين آقاهه ترکمنه !!؟

_ نه بابا تار می زنه نوازنده اس !!

دخترکی هفت رنگ !با بغلی گل سرخ به روبان پيچيده با جوانکی کرواتی روبريمان ايستاده اند . دلاور سر پائين می اندازد به شرم و مرام و دست دخترک اسکناسی مچاله شده را به سمتش دراز ميکند و با عشوه می گويد :

_ يه رنگ عاشقانه بزن. بلدی؟ ميخوام هديه ولنتاين بدمش به اين !! و با انگشت به پسرک همراهش اشاره می کند وبعد کنار پياده رو به معشوقش تکيه می دهد تا بشنود .

سوزی سردی که از توچال سرازير ميشود چشمانم را ميسوزاند . چشمانم تر ميشود!

يا مولا دلم تنگ اومده

يا مولا دلم تنگ اومده

شيشه ی دلم ای خدا

پيش سنگ اومدهِ

گم ميشوم در سوز باد و سربالای خيابان وصدای دلاور است که سربزير آرشه بر قيچک می کشد وصدايش ميان بوق و دود گم ميشود.

 

پی نوشت :

(1) چادر عشاير سيستان و بلوچستان

 (2) قايقی کوچک که از نی و برگ موجود در حاشيه درياچه هامون ساخته ميشد وسيله نقل و انتقال بر درياچه بود .

(3) کجک " زلف هايی که کج کج بريده ميشد و نشان زيبايی يار محسوب می گرديد.

(4) من را

عباس جعفري

تهران

زمستان هشتاد دو

.

 

.

چشمها را بايد شست.....جور درگر بايد ديد.....

 

بياييد كمي سعي در ايجاد نسبت با خدا كنيم...........

.

.

.

خب فعلا فقط همين.....

طبیعتمرد

سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦
اندر حكايت ساده لوحي ما و تيز بازي جماعت هكر
 

اي ايشالا به زمين گرم بخورن! اي ايشالا نسلشون از رو زمين ور بيفته! اي كه خدا از سر تقصيراتشون نگذره...... اي كه ايشششششالا جززززز جيگر بزنن! اي كه......

اين نفرينها و حيلي بد ترش رو حواله اين آدمهاي عقده اي و بيكاري كردم كه چند روز پيش اكانت ياهوي نازنين ما رو مورد عنايت قرار دادند و هك فرمودن!

از شوخي گذشته، هفته گذشته شخص و يا اشخاص نا معلومي سايت ياهو و بطور خاص افراد ايراني را هدف حملات خودشون قرار دادن و به راه هاي مختلف ،‌ اكانتهاي آنان را هك مي كنند. جالب اينجاست كه اين افراد نيز ايراني هستند.
از اونروز خيلي فكر كردم كه چه دليلي ميتواند براي يك شخص وجود داشته باشد تا اين همه زمان صرف ورود به حريم شخصي افراد نمايد؟ اگر بحث كنجكاوي و حتي فضولي بود، اينقدر بهم فشار نمي آمد. چون طرف مي آمد، داخل صندوق پستي شما را ميديد، هر آنچه را كه براي اقناي حس خودبزرگ بيني و خودخواهي و حس كنجكاوي اش لازم داشت ، برداشت مي كرد و در نهايت هم يك ياد داشت براي دارنده پروفايل از خودش به جا مي گذارد وميرفت.....

اما اين دوستان طور ديگري اند. آنها با فرستادن انواع و اقسام لينكها و ايميل ها آنهم از طرف افرادي كه مي شناسيد و به آنان اطمينان داريد، باعث لو رفتن رمز عبور شما مي شوند و پس از عوض نمودن آن ، شما را به امان خدا ول مي كنند.....

حالا چه لذتي از اين كار مي برند؟ والله اعلم....

من هم از قاعده فريب خوردگان اين جماعت مستثني نبودم! داشتم با تلفن صحبت مي كردم كه ديدم دوستي لينكي را برايم ارسال نمود،‌ من هم بدون توجه به نوشته و آدرس آن، رويش كليك نمودم، صفحه ورود به ياهو در برابرم پديدار گشت و بنده هم در كمال ساده لوحي و گيجي مفرط ، رمز عبورم را وارد نمودم!!! تازه زماني متوجه ساده انديشي خودم شدم كه كار از كار گذشته بود..... پسورد عوض شده بود و هيچ راهي هم براي برگرداندن آن نداشتم. ناچار شدم اكانتي ديگر براي خود ايجاد كنم و اين در حاليست كه اكانت از ذست رفته را بالغ بر 8 يا 9 سال بود كه داشتم و با آن كاملا راحت بودم و تمامي ايميل آدرسها و خيلي اطلاعات ديگر رو هم در اون نگهداري مي كردم......

تنبلي واطمينان و خوشبيني بيش از حد و شايد هم بالارفتن سن!!!! باعث شده بود تا نسخه پشتيباني هم از آن تهيه نكنم و بدين سان به خاك سياه بنشينم ودر سوگ اكانت از دست رفته مرثيه سرايي كنم!!!

تمامي اين داستان را گفتم تا عبرتي باشذ براي شما دوستان و آشنايان و ساير وابستگان كه تا دير نشده و زمان داريد، هر آنچه نسخه پشتيبان احتياج داريد تهيه نماييد و در جاي امني محفوظ بداريد تا در روز احتياج، دچار خسران نشويد.......

 

من اين دو حرف نوشتم چنانكه غير ندانست 

 تو هم ز روى كرامت چنان بخوان كه تو دانى

 

 

طبیعتمرد

سه‌شنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٦
پرواز عكاس آمريكايي بر فراز آسمان كوير ايران

بيشتر عكاسان غربي كه به ايران مي آيند و سختي گرفتن ويزا و مجوز عكاسي را پشت سر مي گذارند، جاهاي مشخصي را از قبل در نظر گرفته اند كه در زمان كوتاه اقامت شان در ايران دوست دارند حتما به همه آنها سر بزنند

مقصد اين عكاسان كه كم و بيش شبيه است، سوژه هايي مانند نمازجمعه تهران و تظاهرات احتمالي بعد از آن، نقاشي هاي ديواري، زنان چادري و كافي شاپ ها را در بر مي گيرد.

اما مقصد جورج اشتاينمتز، عكاس و خلبان آمريكايي كه با پاراگلايدر موتور دار خود به ايران آمد، كوير ايران بود..

جورج اشتاينمتز متولد ١٩٥٧ در بورلي هيلز آمريكا است. او در دانشگاه استانفورد، جغرافي خوانده است. پس از تحصيل، ظرف هجده ماه با سوار شدن به خودروهاي عبوري جاده ها به بيش از بيست كشور آفريقايي سفر و عكاسي كرده است.

عكس هاي او مرتب در مجلات نشنال جئوگرافي و جئو و گهگاه در مجلات تايم، فورچون و اشترن چاپ مي شوند.

از سال ١٩٨٧ كه اولين عكس هاي او در مجله نشنال جئوگرافي چاپ شد، تا به حال بيش از بيست مقاله تصويري كه سه تاي آنها عكس روي جلد اين مجله بوده، از او منتشر شده است.

گزارش تصويري او از الكليسم و سندرم جنيني الكل (Fetal Alcohol Syndrome) كه در سال ١٩٩٢ در مجله نشنال جئوگرافي چاپ شد، جايزه اول "مسابقه بين المللي عكس سال"(POY) را به دست آورد.

مقاله تصويري ديگري از او در باره موشي كه دستكاري ژنتيكي شده بود- كه در نسخه آلماني مجله جئو چاپ شده- "جايزه جهاني عكس مطبوعاتي" ( world press photo) سال ١٩٩٤ را در بخش "عكاسي علمي" نصيب او كرد.

شهرت او به خاطر عكس هايش از پيشرفت هاي علمي و عكاسي از جغرافياي مناطق مختلف جهان است. صحراهاي دورافتاده و فرهنگ هاي ناشناخته، از سوژه هاي هميشگي و دوست داشتني او هستند.

علاقه شديد او به عكاسي از سرزمين هاي دورافتاده، او را به پرواز با پاراگلايدر موتوردار علاقمند كرد. اين وسيله پرنده به او امكان سفر به جاها و ارتفاع هايي را مي دهد كه هواپيماهاي معمولي قادر به پرواز در آن جاها نيستند

دورنمايي كه از درون اين وسيله در برابر دوربين او قرار مي گيرد در مواردي منحصر به فرد است و به همين خاطر عكس معروف او از شتر هايي كه سايه آنها بر شن هاي پهناورترين صحراي شني دنيا افتاده است، شهرتي جهاني پيدا كرد.

اشتاينمتز اين عكس را در صحرايي ميان عربستان سعودي، عمان و يمن گرفته و اسمش را "اوهام عربستان" (Illusions of Arabia) گذاشته است.

در تعقيب سوژه هاي دلخواهش، وقتي مجله جئو از او خواست از كوير ايران عكاسي كند، در سال ١٣٨٢ به ايران آمد. اما عكاسي از كوير ايران آن طور كه جورج تصور مي كرد آسان نبود و براي پرواز و عكاسي بايد مجوز هاي جدا تهيه مي كرد.

زماني كه جورج از عكاسي بر فراز كوير ايران، تقريبا نااميد شده بود. "فردي ايراني" به او در گرفتن مجوز هاي لازم از وزارت ارشاد كمك مي كند. اما نيروهاي امنيتي و نظامي اين مجوز را قبول نمي كنند.

گذشته از نگراني هاي امنيتي و حساسيت هايي كه هميشه از طرف دولت ايران در مورد عكاسان و خبرنگاران خارجي وجود دارد،نيرو هاي نظامي، كوير لوت را به اين دليل كه "محل عبور كاروان هاي موادمخدر" است، مناسب حضور بدون محافظت يك عكاس خارجي نمي دانند

او مي گويد: "براي سفر به منطقه شن هاي روان در دشت لوت شرقي يك سرهنگ همراه دوازده خودرو از نيروهاي قرارگاه مرصاد كه تقريبا در هر كدام شش نيروي نظامي بود، سه خودروي حامل ما را محافظت و همراهي مي كردند كه نيمي از آنها اسلحه هاي كاليبر بالا در پشت خودروهايشان داشتند."

"آنها شب ها دور كمپ ما حلقه مي زدند و آتش برپا مي كردند و نوبتي براي كشيك بيدار مي ماندند. چون بيشترهروئين قاچاق از افغانستان و پاكستان به تركيه، از اين منطقه مي گذرد ما به محافظت اين نيروها براي آن كه ربوده نشويم نياز داشتيم."

جورج از حمله آمريكا به افغانستان و عراق ناراحت است و مي گويد: "من همان موقع كه رييس جمهور كشورم، در افغانستان و عراق تاخت و تاز مي كرد به ايران آمدم. مجله آلماني جئو خواسته بود از كوير ايران عكس بگيرم. پروازهاي زيادي در آسمان كوير ايران داشتم."

"دو حادثه بد هم برايم در دشت كوير پيش آمد و چند تا از انگشتانم در آن حادثه شكست كه هنوز كج اند."

او مي گويد: "ما مشكل هاي زيادي با پليس و نيروهاي امنيتي داشتيم كه مجوز وزارت ارشاد را براي تهيه عكس هوايي قبول نداشتند. اما من تعدادي عكس خوب از جمله عكس هاي هوايي از شهر بم، چند هفته قبل از آن كه در زمين لرزه آسيب ببيند گرفتم."

جورج از اين كه عكس هايش را مخاطبان ايراني هم مي بينند خوشحال است و مي گويد: "من خوشحالم كه مخاطباني در ايران هم مي توانند اين عكس ها را ببينند. اينها تصويري از كشور زيباي شما هستند كه كمتر كسي ديده است

جورج اشتاينمتز در سفرش به ايران و هنگام عكاسي از كوير ايران چند هفته قبل از زلزله بم چند عكس هوايي هم از اين شهر و ارگ بم گرفت

عكس معروفي كه جورج اسمش را"اوهام عربستان" گذاشته است

نيروهاي نظامي همراه جورج در منطقه شاهرخ آباد يكي از آخرين جاهايي كه در جنوب دشت لوت، آب پيدا مي شود

نيروهاي مرصاد هنگام آماده سازي پاراگلايدر موتوردار جورج در دشت لوت

جورج اشتاينمتز در سفرش به ايران و هنگام عكاسي از كوير ايران چند هفته قبل از زلزله بم چند عكس هوايي هم از اين شهر و ارگ بم گرفت

دشت كوير

بندهاي خاكي دست ساز در كوير براي جمع كردن آب باران و انتقال آنها به قناتها

رگه هاي نمك در دشت كوير

دشت لوت

ارگ بم چند هفته قبل از نابودي در زلزله بم

دشت لوت

صخره ها ميان نمك در درياچه تشك

فلامينگوهاي مهاجر در يك صبح سرد كويري در درياچه تشك

اين داستاني رو كه شرحش دربالا رفت رو مي دونستم و حتي كساني كه مجوز ها رو تهيه كردن و مدت يك ماه و انده نيز با اين آقا بودند ، را نيز ....

راننده  اصلي تيم و راهنماي اين آقا از دوستان بنده هستند. و همچنين شخصي كه مجوزها را تهيه كرد. اما متن فوق را كه ملاحظه فرموديد، يكي از دوستان بسيار بسيار عزيز برام ايميل كرده بود كه منبعش رو متاسفانه نميدونم. اگر كسي از شما ميدونه و به من هم بگه، سپاسگزارش خواهم شد.

.

.

.

خوب فعلا فقط همين....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

طبیعتمرد

یکشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٦
مورفي و قوانين او....

 

یادآوری قوانین مورفی ،‌تسکین‌دهنده‌ی بدبیاری‌ها و بدشانسی‌هاست. قانون مورفی در سال 1949 در پايگاه نيروی هوايی ادوارز شکل گرفت. مورفی مهندس هوافضا بود که روی يک پروژه کار می‌کرد. در يکی از سخت‌ترين آزمايش‌های پروژه ،‌ يک تکنسين خنگ تمام سيم‌ها را برعکس وصل کرد و آزمايش خراب شد . مورفی درباره‌ی اين تکنسين گفت : " اگه يه راه برای خراب کردن چيزی وجود داشته باشه ، او همون يه راه رو پيدا می‌کنه " و اين اولين قانون مورفی بود که در ابتدا در فرهنگ فنی مهندسين رواج پيدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پيدا کرد. بعدا قوانين ديگری هم بعد از کسب رتبه‌ی لازم از بنياد مورفی در زمره‌ی قوانين اصلی قرار گرفتند .

حالا قوانين مورفی و قوانين استنباط شده از آن : 

- اگر در توده يا کپه‌ای به دنبال چيزی بگردی ، چيز مورد نظر حتما در ته قرار دارد . 

- هيچ کاری آن طور که به نظر می‌رسد ساده نيست . 

- وقتی در ترافيک گير کرده‌ای لاينی که تو در آن هستی ديرتر راه می‌افتد . 

- هر کاری دو برابر آن‌چه فکرش را می‌کنی‌ وقت می‌برد ، مگر اين که آن کار ساده به نظر برسد ، که در آن صورت سه برابر وقت می‌گيرد . 

- هر چيزی که بتواند خراب شود خراب می‌شود ، آن هم در بدترين زمان ممکن . 

- اگر چيزی را مقاوم در برابر حماقت احمق‌ها بسازی ، احمق باهوش‌تری پيدا می‌شود و کارت را خراب می‌کند . 

- در صورتی که شانس انجام درست يک کار پنجاه درصد باشد ، احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است . 

- وسايل نقليه اعم از اتوبوس ، قطار ، هواپيما و ... هميشه ديرتر از موعد حرکت می‌کنند ، مگر آن که شما دير برسيد که در اين صورت درست سر وقت رفته‌اند . 

- اگر به نظر می‌رسد همه‌ی چيزها خوب پيش می‌روند ، حتما چيزی را از قلم انداخته‌‌ای . 

- احتمال بد پيش رفتن کارها نسبت مستقيم با اهميت آن‌ها دارد . 

- هر وقت خودت را برای انجام دادن کاری آماده کرده‌ای ، ناچار می‌شوی اول کار ديگری را انجام دهی . 

- اشيای قيمتی اگر سقوط کنند به مکان‌های غير قابل دست‌رس ، مثل کانال آب يا دستگاه زباله‌خردکن ( در حالی که روشن است ) می‌افتند. 

- مادر هميشه راه بهتری را برای انجام کارتان پيشنهاد می‌کند ، البته بعد از اين که کار را به سختی انجام داديد . 

- هر چه بيشتر سعی کنيد چيزی را از مادرتان پنهان کنيد ،‌ او بيش‌تر به وب‌کم شبيه می‌شود . 

- 80% امتحانات پايان ترم بر اساس درس‌های کلاسی است که در آن غايب بوده‌ای . 

- وقتی قبل از امتحانات نکات را مرور می‌کنی ، مهم‌ترينشان ناخواناترينشان است . 

قوانين اتوبوسی مورفی : 

- اگر تو ديرت شده اتوبوس هم دير می‌آيد . 

- اگر زود برسی اتوبوس دير می‌آيد . اگر دير برسی اتوبوس زود رسيده است . 

- اگر بليت نداشته باشی ، پول خرد هم نداری . وقتی پول خرد داری که بليت هم داری . 

- هر چه بيش‌تر از راننده بپرسی که کدام ايستگاه بايد پياده شوی ، احتمال اين که درست راهنمايی‌ات کند کم‌تر خواهد شد . 

- مدت زيادی منتظر اتوبوس می‌مانی و خبری نيست ، پس سيگاری روشن می‌کنی ، به محض روشن شدن سيگار ، اتوبوس می‌رسد . ( به عبارت ساده ، اگر سيگار را روشن کنی ، اتوبوس می‌رسد ) . 

- اگر برای زودتر رسيدن اتوبوس سيگار را روشن کنی ، اتوبوس ديرتر می‌آيد . 

قوانين كامپيوتری مورفی : 

- ديسک مشتری در سيستم تو خوانده نمی‌شود . 

- اگر برای خواندن آن نرم‌افزار پيچيده‌ای روی سيستمت نصب کنی ، آخرين باري خواهد بود که چنين ديسکی به دستت می‌رسد . 

قوانين عاشقانه‌ی مورفی : 

- همه‌ی خوب‌ها تصاحب شده‌اند ، اگر تصاحب نشده باشند حتما دليلی دارد . 

- هر چه شخص مذکور بهتر و مناسب‌تر باشد ، فاصله‌اش از تو بيشتر است . 

- شعور ضرب در زيبايی ضرب در در دست‌رس بودن مساوی صفر است .

- ميزان عشق ديگران نسبت به تو نسبت عکس دارد با ميزان علاقه‌ی تو به آن‌ها . 

- چيزهايی که يک زن را بيش از هر چيز به مردی جذب می‌کند ، همان‌هايی‌اند که چند سال بعد بيش‌ترين تنفر را از آن‌ها خواهد داشت . 

فلسفه‌ی مورفی : " لبخند بزن ... فردا روز بدتريه " 
 

و اما سرنوشت خود آقای مورفی : 
 

يک شب توی يک بزرگ‌راه سوخت ماشين آقای مورفی تموم می‌شه . اون شب توی بزرگ‌راه ترافيک بوده و ماشين‌ها با سرعت مورچه می‌رفتند . آقای مورفی هم می‌زنه کنار که بقيه‌ی راه رو با تاکسی بره. همين جور ريلکس کنار بزرگ‌راه ایستاده بوده که يی‌هو ماشين يک توريست انگليسی که داشته خلاف جهت می‌اومده می‌زنه بهش و می‌ميره . اتفاقا اون روز لباسش هم سفيد بوده .

حالا فکر کن !!!!.... با لباس سفيد کنار يک بزرگ‌راه شلوغ ایستاده باشی ، بعد يکی در جهت مخالف بياد بهت بزنه و بميری . احتمالا موقع مرگ اين جمله‌ی معروفش روی لبش بوده :  

 " اگه يه راه برای خراب کردن چيزی وجود داشته باشه ،‌ او همون يه راه رو پيدا می‌کنه " 

 

 

طبیعتمرد

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]