طبيعت مرد
'  Outdoor Man  '
یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦
وطن


magnify

 

وطن يعني چه، يعني دشت، صحرا؟

وطن يعني چه، يعني رود، دريا؟

وطن يعني چه، يعني باغ، بيشه؟

وطن يعني چه، يعني كشت، ريشه؟

وطن يعني همه آب و همه خاك

وطن يعني همه عشق و همه پاك

وطن يعني پدر، مادر، نياكان

به خون و خاك بستن عهد و پيمان

وطن يعني هويت، اصل، ريشه

سرآغاز و سرانجام هميشه

وطن يعني محبت، مهرباني

نثار هر كه داني و نداني

وطن يعني هواي كوچه يار

در آن كو دل شكستن هاي بسيار

نگاهي زير چشمي، عاشقانه

به كوچه آمدن با هر بهانه

ستيغ و سخره و دريا و هامون

ارس، زاينده رود، اروند، كارون

دنا، الوند، كركس، طاق بستان

هزار و قافلانكوه و پلنگان

وطن يعني بلنداي دماوند

شكيبا، دل در آتش، پاي در بند

وطن يعني وطن، استان به استان

خراسان، سيستان، سمنان، لرستان

كوير لوت، كرمان، يزد، ساري

سپاهان، هگمتانه، بختياري

وطن يعني سراي ترك با فارس

وطن يعني خليج تا ابد فارس

وطن يعني همه سازندگي ها

رهايي از تمام بندگي ها

بريدن دست غير از گردن نفت

صلاي صبح ملي كردن نفت

وطن يعني زهر ايل و تباري

وطن را پاسباني، پاسداري

وطن يعني دلير و گرد با هم

وطن يعني بلوچ و كرد با هم

وطن يعني سواران و سواري

لر و كرد و يموت و بختياري

وطن يعني همه نيك و بهنجار

چه پندار و چه گفتار و چه كردار

وطن يعني شب رحمت، شب قدر

شب جوشن، شب روشن، شب بدر

وطن يعني هم از دور و هم از دير

سده، نوروز، يلدا، مهرگان، تير

وطن يعني جلال مانده جاويد

ستون و سرستون تخت جمشيد

وطن يعني به فرهنگ آشنايي

در لفظ دري را دهخدايي

وطن يعني جهاني در دل جام

وطن يعني رباعيات خيام

وطن يعني همه شيرين كلامي

عفاف عشق در شعر نظامي

وطن يعني تبيره، دمدمه، كوس

طلوع آفتاب شعر از طوس

وطن يعني شب شهنامه خواندن

سخن چون رستم از سهراب راندن

وطن يعني رهايي زآتش و خون

خروش كاوه و خشم فريدون

وطن يعني گرامي مرز تا مرز

وطن يعني حريم گيو و گودرز

وطن يعني دل و دستي در آتش

روان وتن، كمان و تير آتش

وطن يعني شبح يعني شبيخون

وطن يعني جلال الدين و جيحون

وطن يعني هدف يعني شهامت

وطن يعني شرف يعني شهادت

وطن يعني شهيد، آزاده، جانباز

شلمچه، پاوه، سوسنگرد، اهواز

وطن يعني گذشته، حال، فردا

تمام سهم يك ملت ز دنيا

وطن يعني چه آباد و چه ويران

وطن يعني همين جا، يعني ايران

 

(عليرضا شجاع پور)

 

طبیعتمرد

سه‌شنبه ٦ آذر ،۱۳۸٦
ارتباط گم شده....

 کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد......

.

.

.

واقعا چند نفر از ما با خدا نسبت داريم؟ چند نفر از ما وقتي كودكي يا پيري ناتوان را در خيابان مي بينيم، كمي ، فقط كمي به او فكر مي كنيم؟

 

 

 چنديست گرفتار بحراني دروني هستم و درگير با خود... و به دنبال چرايي كه جوابي بر آن نمي يابم.

مدتي است دست به قلم نمي برم. نميدونم چرا؟ اما بيشتر ترجيح ميدم فكر كنم تا اينكه افكارم را روي كاغذ بياورم. افكاري نه چندان خوشايندبراي خواننده....

 حدودسه سال پيش، زماني كه  به پيشنهاد علي و شروين ، و به همت علي طبيعتمرد پديد آمد، تصميم داشتم فقط به طبيعت بپردازم و موضوعات وابسته به طبيعت..

اما در عمل وضع به گونه ديگري شد و اينجا مكاني شد براي به تحرير كشيدن افكار و عقايدم.

امروز وقتي متن بالا را يكي از دوستان برايم فرستاد، بهانه اي شد براي عقده گشايي .نميدانم چرا ؟ نا خود آگاه دو جريان بطور همزمان در ذهنم تدايي شد:

- نوشته اي از استاد عزيز و دوست گراميم عباث... يكي از تاثير گزارترين متنهايي كه تا به حال خوانده ام و جرياني كه چندي پيش خود شاهدش بودم و در اين چند صباح از گوشه ذهنم پاك نمي شود.

 

دلم بدجوري هواي اون نوشته رو كرد همونجور كه هواي عباث رو......

بهش زنگ زدم و ازش اجازه گرفتم براي آوردن متنش در اينجا... و چه با سخاوت در اختيارم نهاد تجربه شخصي اما به شدت تلخش رو.....

.

.

 

شايد خيلي از ما آدمهاي شهر نشين و به قولي پايتخت نشين فراموش كرده ايم كجا زندگي مي كنيم و در اطرافمان چه مي گذرد؟ وقتي در پايتخت دود گرفته اما به ظاهر جذاب اين مرز و بوم به رستوراني آنچناني ميروند و تنها براي يك وعده غذاي خود بالغ بر 50000 تومان هزينه مي كنند، وقتي از مارك لباسهايشان و جديد ترين مدلهاي فلان مدساز بيش از احوال هموطنانشان خبر دارند،‌نتيجه آن مي شود كه كنونه مي بينيم......

 


 

 

 

 

بهار گذشته از ذهنم پاك نمي شود...

 آنگاه كه با جمعي راهي چهار محال و بختياري شديم براي بازديد از طبيعت زيباي آنجا....

وقتي در روستاي شيخ عليخان كه سرحد كوچ ايل است از مركب آهنين پياده شديم،‌در نظر اول محو طبيعت شدم. دوربين در دست به گوشه و كنار سرك مي كشيدم.

 در معيت خانم همسر و علي و حسن سعي در جاي دادن آن مناظر بديع در چهارچوب كادر داشتم. زماني به خود آمدم كه غرق در سخنان آن پيرزن روستايي بودم.......

تنها دارايي خود را كه عبارت از 4 مرغ بود در زمستان گذشته از دست داده بود و طلب قند و چاي از ما ميكرد...... حتي لقمه ناني نداشت تا شكمش را سير كند اما سربلند و مغرور چونان كوه هاي سرزمينش ايستاده بود.

 

 

و ياد دارم بوسه اش را بر پيشاني ام  و دست و پا زدنهاي مذبوهانه ام در اقيانوس افكارم را نيز......

هنوز در شوكي عميق از لمس واقعيت تلخ محروميت اين شيران سرزمينم هستم كه سرپرست گروه اذن سوارشدن بر مركب مي دهد....

 اصصصصصغر آقاااااااااااااا؟ (‌با عشوه اي به غايت شتري و چندش آور) اصصصصصصغر آقا ؟ من بودم و مامانم اينا........ خبرچين خبرچين.......جاسوسه چينم من.... هاچين و واچينم من و....

و غريو شادي و سرمستي همسفراني به ظاهر متمدن و انسان نما و تحصيل كرده در پاسخ به جيغ جيغ هاي تهوع آور خواننده اي كه نميدانم كيست؟ و همراهي با هجوياتي كه ميخواند.....

.

.

.

و كوههايي چه بلند، از پس پرده اي از اشك چه لرزانند و چه زيبا مي رقصند با نواي تهوع آور موسيقي به ظاهر شاد....

و من چه حيرانم از اين جماعت؟ مگر ميتوان به اين سادگي گذشت و درك نكرد؟ چگونه مي توان نگاه كرد ولي نديد؟ نميدانم ؟ من زيادي حساسم؟ يا اين جماعت زيادي سرخوش و......

 

نگاهي دزدكي به اطراف مي اندازم، مبادا كسي ببيند چشمان اشك آلودم را.....

حسن سرش را پشت پرده اتوبوس كرده و به بيرون مي نگرد ، علي چشمانش را بسته و سرش را به پشتي تكيه داده. اما چانه لرزان و دهان برهم فشرده اش گواه حس درونش است. خانم همسر هم همچون مجسمه اي بغ كرده و نشسته و جوابت را نميدهد ... هادي وضعيت چندان بهتري ندارد....

اما بقيه ؟ گويي در دنيايي ديگر سير مي كنند و همانند ساير همشهريان متمدن و متجددشان چشم بر اين نازيبايي ها بسته اند تا مبادا عيششان نيمه ماند.....

از خودم بدم مياد. متنفرم از خود و محيط زندگيم. خجالت مي كشم بگويم : من در تهران در اوج نعمت زندگي مي كنم و تنها كمي دورتر از من جاييست كه تو ميتواني نهايت فقر و نداري را در كنار اوج مناعت طبع انسانها ببيني......

 

 

 آري اينها نيز انسانند......

 پس ما كيستيم؟

كيستيم كه چنين به خود اجازه مي دهيم پاي در زمين مقدس اين انسانها گذاريم و بر آنان و زنان و كودكانشان فخر فروشيم و نمكي بر زخم دلشان پاشيده و با خونسردي و سرمست از بازديدمان به شهر دود زده برگرديم.

.

.

.

چرا سعي نكرديم نسبتي با خدا پيدا كنيم؟ تا به حال تجربه كردي لذتي را كه با دادن هديه اي - هر چند ناچيز از ديد توي شهري – در چشم آن كودك روستايي در گوشه اي از اين سرزمين پديدار مي شود؟

مگر هديه فقط آنست كه من و تو مي پنداريم؟

چند بار شده پاي صحبت كبلايي حسن در فلان كلاته بنشيني و هم سفره اش شوي؟ از همان مشك به قول تو كثيف و سياه از مگسش گورماست بخوري و فقط صداقتت را نثار او كني؟ در جمع كردن گوسفندانش ياريش دهي و براي شبش پشته اي خار برايش جمع كني؟

چند بار شده وقتي با يك روستا زاده يا يك عشيره اي صحبت مي كني، از موضع قدرت و تبختر وارد نشوي؟ مگه توي بچه سوسول شهري چه داري كه بهش مي نازي و او ندارد؟ چه ايرادي دارد از در تواضع وارد شوي؟ مگر او انسان نيست؟

به ديد من ؟ آري به ديد من هست و خيلي بيش از آنكه من شهري باشم هم هست....

.

.

.

از عبات اجازه گرفتم قسمتي از نوشته زيبايش را در اينجا آورم،‌دلم نيامد تكه اش كنم و پاره هايش را اينجا گزارم.. تمامي متنش را كه با بند بند وجودم لمس كرده ام تقديمتان مي كنم با اجازه او كه استاديست بر من و تا به هميشه حق استادي بر گردنم دارد.....

و از حسن عزيزم قدر دانم. با سخاوت اجازه داد عكسهايش را كه به رسم امانت نزد من است، در اينجا و در ارتباط با اين نوشته  آورم.

اگر لوگوي طبيعتمرد بر آنهاست،‌ نه دليلي بر مالكيت آنها از جانب من كه به رسم امانت داري و ايجاد حق مالكيت آنها براي خالقشان است.....

و اما اينست متن زيباي عباث كه مرا شيفته كرد:

 

 


 

آشنای ولايت

 

سپيدی دستارش در سراشيب باد خيابان می رفت . بلندای قامتش را باد ميرفت تا خم کند اما مرد آموخته ی باد و بيابان سر بالا گرفته بود وتن نمی خماند.پنداری آنچه هنوز در ياد نداشت سر خماندن بود آن هم پيش چشمان جماعت شهری که نمی شناخت و دوستش نمی داشت . بياد آورد راهی شدنش را .آن دم را که حتی کاسه آبی هم بدرقه اش نکرد ه بود - که اگر آبی ميماند لاجرعه سر کشيده ميشد - و حال که هامون تنگدست و آسمان بخيل آنچنان که مردان طايفه اش را به کار به قاچاق کشانده بود و خانمان به سرحدات مکران که روزی نخل هايش زبانزد خاص و عام بود و مردانش شهره به سرداری و دلاوری و اکنون هر کدام پاشنه ی چارق ور کشيده و سر به بيابان داشتند از پی يافتن لقمه نانی که ديريست حلال و حرام بودنش را از خاطر برده بودند! هنگام هجمه و هجوم توفان ريگ يا آن دم که در خم تپه ای يا دهانه کالی لحظه هارا به انتظار آمدن شب يکی يکی ميشمردند تا تن و بار را به سياهی شب های قِيرگون کوير بسپارند و چونان حراميان چهره در دستار بپوشانند و به بيراهه قدم بگذارند تا آن سوی دشت دستی ناپيدا کيسه بار را بستاند و با دستی ديگر اسکناسی کهنه_ تومان يا روپيه اش فرقی نمی کند - را در دست مرد شب .مردان شب بگذارد تا نان اين گرده ی خيال انگيز روياهای کودک بيابان رنگ واقعيت در خود گيرد و وجويده شود و مرد شرمناکی نگاه مستوره اش بزدايد . تا باز در گدام(1)امشب صدای خنده کودکان سير سر بگيرد و زن بيابانی خنده خردی بر لبانش شعله بگيرد و مرد در تنگنای تاريک خيمه به دور ترين جای ناپيدای ذهن خيره شود !و از خويش پرسشی آشنا را باز پرسی کند : گذشت امروز فردا را چه بايد کرد ؟!

شولايش بر بال باد خيابان می رود. دست بر گلوی قيچک و دستی ديگر آرشه کوچکی را در خود ميفشرد .تيز ميرود اما خسته ! نه ا ز خستگی گامها از آن رو که روانی خسته را کوهی از غصه ها ی ناآشنايی و غربت را با خود در سربالايی جردن می کشاند . گام هايم را تند و کشيده برميدارم تا به ردش برسم و دمی بعد پاچين سپيد شلوارش همتراز گام هايم ميگردد و سر بالا می کنم تا نگاهم را به صورتش بکشانم و نگاهش را در خود گيرم . چشمان مرد اگر چه سوخته از دود خيابان اما آشنا به باد بيابان راست درافقی به هيچ کجا خيره بی نگاهی ادامه می دهد . سلامش می کنم . به جوابی می گذرد باز هم همراهش ميشوم بلوچی ؟ درنگی می کند نه از اهالی سيستانم ! لبخندی ميزنم و می پرسم شهرکی هستی يا ناروئی ؟ميخندد:

_ نه به جان خودم که تو بلوچی! آشنای ولايت ما؟

- نه اما زياده هم دور نيستم از سيستان . رفيقان و دوست بسيار داشته و دارم به اطراف هامون .هامون را يقين که آشنايی؟ به وجد می آيد که نام ها از ولايتش می دانم چهره می گشايد و می ايستد دستش را دراز می کند همان دستی که آرشه بر دست دارد و دستم ميان

چو ب آرشه و دستان زمختش گم ميشود به لحظه ای و سپس به رسم مرسومشان بر لب و پيشانی ميزند به برکت و حرمت دوستی !

_ دلاور سيستانی و شهر آنهم تهران ؟

_ کردار روزگار !!به کار تور اندازی و ماهي بودم به وقت صيد به هامون که برکت داشت از آب هلمندو مرغان آبی خسته را با تور با تفنگ نشانه می رفتم و روزی می رسيد و دل ها خوش بود و دلزدگی ايام را به راندن توتن (2) و خواندن بيتی از نجما يا که حسينا از دل می زدوديم :

 

بر رويت عرق داره گل مو

کجک هات(3) زرورق داره گل مو

کجک هات زرورق بالای ابرو

مثال ماه شفق داره گل مو

 

_ و حال اينجا پس چه می کنی !؟

 

نمک شوره به زخم تازه منداز

موره(4) کشتی به شهر آوازه منداز

موره کشتی به دست خود کفن کن

به دست مردم بيگانه منداز

های هامون ! هامون اما اکنون از کف پای پيران ترک خورده تر! بر کناره کوه خواجه افتادست وروز های دير با تانکر برايمان آبی می آوردند. آب دولتی ! و دولتمردان که به سياست افتادند. همان نيز از خاطر برفت . پس مانديم گرسنه و تشنه لب بر لب آن درياچه خشک که اکنون بوی ماهی که هيچ بوی آب هم از آن بر نمی خيزد !. برادرانم به بيابان زدند به دنبال روزی و من که دستی بر ساز داشتم دانستم که به پايتخت پول فراوان است آمدم تا با سازم روزيم را بستانم. ها قيچک که می شناسی تو ؟!

_ آين آقاهه ترکمنه !!؟

_ نه بابا تار می زنه نوازنده اس !!

دخترکی هفت رنگ !با بغلی گل سرخ به روبان پيچيده با جوانکی کرواتی روبريمان ايستاده اند . دلاور سر پائين می اندازد به شرم و مرام و دست دخترک اسکناسی مچاله شده را به سمتش دراز ميکند و با عشوه می گويد :

_ يه رنگ عاشقانه بزن. بلدی؟ ميخوام هديه ولنتاين بدمش به اين !! و با انگشت به پسرک همراهش اشاره می کند وبعد کنار پياده رو به معشوقش تکيه می دهد تا بشنود .

سوزی سردی که از توچال سرازير ميشود چشمانم را ميسوزاند . چشمانم تر ميشود!

يا مولا دلم تنگ اومده

يا مولا دلم تنگ اومده

شيشه ی دلم ای خدا

پيش سنگ اومدهِ

گم ميشوم در سوز باد و سربالای خيابان وصدای دلاور است که سربزير آرشه بر قيچک می کشد وصدايش ميان بوق و دود گم ميشود.

 

پی نوشت :

(1) چادر عشاير سيستان و بلوچستان

 (2) قايقی کوچک که از نی و برگ موجود در حاشيه درياچه هامون ساخته ميشد وسيله نقل و انتقال بر درياچه بود .

(3) کجک " زلف هايی که کج کج بريده ميشد و نشان زيبايی يار محسوب می گرديد.

(4) من را

عباس جعفري

تهران

زمستان هشتاد دو

.

 

.

چشمها را بايد شست.....جور درگر بايد ديد.....

 

بياييد كمي سعي در ايجاد نسبت با خدا كنيم...........

.

.

.

خب فعلا فقط همين.....

طبیعتمرد

سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦
اندر حكايت ساده لوحي ما و تيز بازي جماعت هكر
 

اي ايشالا به زمين گرم بخورن! اي ايشالا نسلشون از رو زمين ور بيفته! اي كه خدا از سر تقصيراتشون نگذره...... اي كه ايشششششالا جززززز جيگر بزنن! اي كه......

اين نفرينها و حيلي بد ترش رو حواله اين آدمهاي عقده اي و بيكاري كردم كه چند روز پيش اكانت ياهوي نازنين ما رو مورد عنايت قرار دادند و هك فرمودن!

از شوخي گذشته، هفته گذشته شخص و يا اشخاص نا معلومي سايت ياهو و بطور خاص افراد ايراني را هدف حملات خودشون قرار دادن و به راه هاي مختلف ،‌ اكانتهاي آنان را هك مي كنند. جالب اينجاست كه اين افراد نيز ايراني هستند.
از اونروز خيلي فكر كردم كه چه دليلي ميتواند براي يك شخص وجود داشته باشد تا اين همه زمان صرف ورود به حريم شخصي افراد نمايد؟ اگر بحث كنجكاوي و حتي فضولي بود، اينقدر بهم فشار نمي آمد. چون طرف مي آمد، داخل صندوق پستي شما را ميديد، هر آنچه را كه براي اقناي حس خودبزرگ بيني و خودخواهي و حس كنجكاوي اش لازم داشت ، برداشت مي كرد و در نهايت هم يك ياد داشت براي دارنده پروفايل از خودش به جا مي گذارد وميرفت.....

اما اين دوستان طور ديگري اند. آنها با فرستادن انواع و اقسام لينكها و ايميل ها آنهم از طرف افرادي كه مي شناسيد و به آنان اطمينان داريد، باعث لو رفتن رمز عبور شما مي شوند و پس از عوض نمودن آن ، شما را به امان خدا ول مي كنند.....

حالا چه لذتي از اين كار مي برند؟ والله اعلم....

من هم از قاعده فريب خوردگان اين جماعت مستثني نبودم! داشتم با تلفن صحبت مي كردم كه ديدم دوستي لينكي را برايم ارسال نمود،‌ من هم بدون توجه به نوشته و آدرس آن، رويش كليك نمودم، صفحه ورود به ياهو در برابرم پديدار گشت و بنده هم در كمال ساده لوحي و گيجي مفرط ، رمز عبورم را وارد نمودم!!! تازه زماني متوجه ساده انديشي خودم شدم كه كار از كار گذشته بود..... پسورد عوض شده بود و هيچ راهي هم براي برگرداندن آن نداشتم. ناچار شدم اكانتي ديگر براي خود ايجاد كنم و اين در حاليست كه اكانت از ذست رفته را بالغ بر 8 يا 9 سال بود كه داشتم و با آن كاملا راحت بودم و تمامي ايميل آدرسها و خيلي اطلاعات ديگر رو هم در اون نگهداري مي كردم......

تنبلي واطمينان و خوشبيني بيش از حد و شايد هم بالارفتن سن!!!! باعث شده بود تا نسخه پشتيباني هم از آن تهيه نكنم و بدين سان به خاك سياه بنشينم ودر سوگ اكانت از دست رفته مرثيه سرايي كنم!!!

تمامي اين داستان را گفتم تا عبرتي باشذ براي شما دوستان و آشنايان و ساير وابستگان كه تا دير نشده و زمان داريد، هر آنچه نسخه پشتيبان احتياج داريد تهيه نماييد و در جاي امني محفوظ بداريد تا در روز احتياج، دچار خسران نشويد.......

 

من اين دو حرف نوشتم چنانكه غير ندانست 

 تو هم ز روى كرامت چنان بخوان كه تو دانى

 

 

طبیعتمرد

سه‌شنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٦
پرواز عكاس آمريكايي بر فراز آسمان كوير ايران

بيشتر عكاسان غربي كه به ايران مي آيند و سختي گرفتن ويزا و مجوز عكاسي را پشت سر مي گذارند، جاهاي مشخصي را از قبل در نظر گرفته اند كه در زمان كوتاه اقامت شان در ايران دوست دارند حتما به همه آنها سر بزنند

مقصد اين عكاسان كه كم و بيش شبيه است، سوژه هايي مانند نمازجمعه تهران و تظاهرات احتمالي بعد از آن، نقاشي هاي ديواري، زنان چادري و كافي شاپ ها را در بر مي گيرد.

اما مقصد جورج اشتاينمتز، عكاس و خلبان آمريكايي كه با پاراگلايدر موتور دار خود به ايران آمد، كوير ايران بود..

جورج اشتاينمتز متولد ١٩٥٧ در بورلي هيلز آمريكا است. او در دانشگاه استانفورد، جغرافي خوانده است. پس از تحصيل، ظرف هجده ماه با سوار شدن به خودروهاي عبوري جاده ها به بيش از بيست كشور آفريقايي سفر و عكاسي كرده است.

عكس هاي او مرتب در مجلات نشنال جئوگرافي و جئو و گهگاه در مجلات تايم، فورچون و اشترن چاپ مي شوند.

از سال ١٩٨٧ كه اولين عكس هاي او در مجله نشنال جئوگرافي چاپ شد، تا به حال بيش از بيست مقاله تصويري كه سه تاي آنها عكس روي جلد اين مجله بوده، از او منتشر شده است.

گزارش تصويري او از الكليسم و سندرم جنيني الكل (Fetal Alcohol Syndrome) كه در سال ١٩٩٢ در مجله نشنال جئوگرافي چاپ شد، جايزه اول "مسابقه بين المللي عكس سال"(POY) را به دست آورد.

مقاله تصويري ديگري از او در باره موشي كه دستكاري ژنتيكي شده بود- كه در نسخه آلماني مجله جئو چاپ شده- "جايزه جهاني عكس مطبوعاتي" ( world press photo) سال ١٩٩٤ را در بخش "عكاسي علمي" نصيب او كرد.

شهرت او به خاطر عكس هايش از پيشرفت هاي علمي و عكاسي از جغرافياي مناطق مختلف جهان است. صحراهاي دورافتاده و فرهنگ هاي ناشناخته، از سوژه هاي هميشگي و دوست داشتني او هستند.

علاقه شديد او به عكاسي از سرزمين هاي دورافتاده، او را به پرواز با پاراگلايدر موتوردار علاقمند كرد. اين وسيله پرنده به او امكان سفر به جاها و ارتفاع هايي را مي دهد كه هواپيماهاي معمولي قادر به پرواز در آن جاها نيستند

دورنمايي كه از درون اين وسيله در برابر دوربين او قرار مي گيرد در مواردي منحصر به فرد است و به همين خاطر عكس معروف او از شتر هايي كه سايه آنها بر شن هاي پهناورترين صحراي شني دنيا افتاده است، شهرتي جهاني پيدا كرد.

اشتاينمتز اين عكس را در صحرايي ميان عربستان سعودي، عمان و يمن گرفته و اسمش را "اوهام عربستان" (Illusions of Arabia) گذاشته است.

در تعقيب سوژه هاي دلخواهش، وقتي مجله جئو از او خواست از كوير ايران عكاسي كند، در سال ١٣٨٢ به ايران آمد. اما عكاسي از كوير ايران آن طور كه جورج تصور مي كرد آسان نبود و براي پرواز و عكاسي بايد مجوز هاي جدا تهيه مي كرد.

زماني كه جورج از عكاسي بر فراز كوير ايران، تقريبا نااميد شده بود. "فردي ايراني" به او در گرفتن مجوز هاي لازم از وزارت ارشاد كمك مي كند. اما نيروهاي امنيتي و نظامي اين مجوز را قبول نمي كنند.

گذشته از نگراني هاي امنيتي و حساسيت هايي كه هميشه از طرف دولت ايران در مورد عكاسان و خبرنگاران خارجي وجود دارد،نيرو هاي نظامي، كوير لوت را به اين دليل كه "محل عبور كاروان هاي موادمخدر" است، مناسب حضور بدون محافظت يك عكاس خارجي نمي دانند

او مي گويد: "براي سفر به منطقه شن هاي روان در دشت لوت شرقي يك سرهنگ همراه دوازده خودرو از نيروهاي قرارگاه مرصاد كه تقريبا در هر كدام شش نيروي نظامي بود، سه خودروي حامل ما را محافظت و همراهي مي كردند كه نيمي از آنها اسلحه هاي كاليبر بالا در پشت خودروهايشان داشتند."

"آنها شب ها دور كمپ ما حلقه مي زدند و آتش برپا مي كردند و نوبتي براي كشيك بيدار مي ماندند. چون بيشترهروئين قاچاق از افغانستان و پاكستان به تركيه، از اين منطقه مي گذرد ما به محافظت اين نيروها براي آن كه ربوده نشويم نياز داشتيم."

جورج از حمله آمريكا به افغانستان و عراق ناراحت است و مي گويد: "من همان موقع كه رييس جمهور كشورم، در افغانستان و عراق تاخت و تاز مي كرد به ايران آمدم. مجله آلماني جئو خواسته بود از كوير ايران عكس بگيرم. پروازهاي زيادي در آسمان كوير ايران داشتم."

"دو حادثه بد هم برايم در دشت كوير پيش آمد و چند تا از انگشتانم در آن حادثه شكست كه هنوز كج اند."

او مي گويد: "ما مشكل هاي زيادي با پليس و نيروهاي امنيتي داشتيم كه مجوز وزارت ارشاد را براي تهيه عكس هوايي قبول نداشتند. اما من تعدادي عكس خوب از جمله عكس هاي هوايي از شهر بم، چند هفته قبل از آن كه در زمين لرزه آسيب ببيند گرفتم."

جورج از اين كه عكس هايش را مخاطبان ايراني هم مي بينند خوشحال است و مي گويد: "من خوشحالم كه مخاطباني در ايران هم مي توانند اين عكس ها را ببينند. اينها تصويري از كشور زيباي شما هستند كه كمتر كسي ديده است

جورج اشتاينمتز در سفرش به ايران و هنگام عكاسي از كوير ايران چند هفته قبل از زلزله بم چند عكس هوايي هم از اين شهر و ارگ بم گرفت

عكس معروفي كه جورج اسمش را"اوهام عربستان" گذاشته است

نيروهاي نظامي همراه جورج در منطقه شاهرخ آباد يكي از آخرين جاهايي كه در جنوب دشت لوت، آب پيدا مي شود

نيروهاي مرصاد هنگام آماده سازي پاراگلايدر موتوردار جورج در دشت لوت

جورج اشتاينمتز در سفرش به ايران و هنگام عكاسي از كوير ايران چند هفته قبل از زلزله بم چند عكس هوايي هم از اين شهر و ارگ بم گرفت

دشت كوير

بندهاي خاكي دست ساز در كوير براي جمع كردن آب باران و انتقال آنها به قناتها

رگه هاي نمك در دشت كوير

دشت لوت

ارگ بم چند هفته قبل از نابودي در زلزله بم

دشت لوت

صخره ها ميان نمك در درياچه تشك

فلامينگوهاي مهاجر در يك صبح سرد كويري در درياچه تشك

اين داستاني رو كه شرحش دربالا رفت رو مي دونستم و حتي كساني كه مجوز ها رو تهيه كردن و مدت يك ماه و انده نيز با اين آقا بودند ، را نيز ....

راننده  اصلي تيم و راهنماي اين آقا از دوستان بنده هستند. و همچنين شخصي كه مجوزها را تهيه كرد. اما متن فوق را كه ملاحظه فرموديد، يكي از دوستان بسيار بسيار عزيز برام ايميل كرده بود كه منبعش رو متاسفانه نميدونم. اگر كسي از شما ميدونه و به من هم بگه، سپاسگزارش خواهم شد.

.

.

.

خوب فعلا فقط همين....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

طبیعتمرد

یکشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٦
مورفي و قوانين او....

 

یادآوری قوانین مورفی ،‌تسکین‌دهنده‌ی بدبیاری‌ها و بدشانسی‌هاست. قانون مورفی در سال 1949 در پايگاه نيروی هوايی ادوارز شکل گرفت. مورفی مهندس هوافضا بود که روی يک پروژه کار می‌کرد. در يکی از سخت‌ترين آزمايش‌های پروژه ،‌ يک تکنسين خنگ تمام سيم‌ها را برعکس وصل کرد و آزمايش خراب شد . مورفی درباره‌ی اين تکنسين گفت : " اگه يه راه برای خراب کردن چيزی وجود داشته باشه ، او همون يه راه رو پيدا می‌کنه " و اين اولين قانون مورفی بود که در ابتدا در فرهنگ فنی مهندسين رواج پيدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پيدا کرد. بعدا قوانين ديگری هم بعد از کسب رتبه‌ی لازم از بنياد مورفی در زمره‌ی قوانين اصلی قرار گرفتند .

حالا قوانين مورفی و قوانين استنباط شده از آن : 

- اگر در توده يا کپه‌ای به دنبال چيزی بگردی ، چيز مورد نظر حتما در ته قرار دارد . 

- هيچ کاری آن طور که به نظر می‌رسد ساده نيست . 

- وقتی در ترافيک گير کرده‌ای لاينی که تو در آن هستی ديرتر راه می‌افتد . 

- هر کاری دو برابر آن‌چه فکرش را می‌کنی‌ وقت می‌برد ، مگر اين که آن کار ساده به نظر برسد ، که در آن صورت سه برابر وقت می‌گيرد . 

- هر چيزی که بتواند خراب شود خراب می‌شود ، آن هم در بدترين زمان ممکن . 

- اگر چيزی را مقاوم در برابر حماقت احمق‌ها بسازی ، احمق باهوش‌تری پيدا می‌شود و کارت را خراب می‌کند . 

- در صورتی که شانس انجام درست يک کار پنجاه درصد باشد ، احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است . 

- وسايل نقليه اعم از اتوبوس ، قطار ، هواپيما و ... هميشه ديرتر از موعد حرکت می‌کنند ، مگر آن که شما دير برسيد که در اين صورت درست سر وقت رفته‌اند . 

- اگر به نظر می‌رسد همه‌ی چيزها خوب پيش می‌روند ، حتما چيزی را از قلم انداخته‌‌ای . 

- احتمال بد پيش رفتن کارها نسبت مستقيم با اهميت آن‌ها دارد . 

- هر وقت خودت را برای انجام دادن کاری آماده کرده‌ای ، ناچار می‌شوی اول کار ديگری را انجام دهی . 

- اشيای قيمتی اگر سقوط کنند به مکان‌های غير قابل دست‌رس ، مثل کانال آب يا دستگاه زباله‌خردکن ( در حالی که روشن است ) می‌افتند. 

- مادر هميشه راه بهتری را برای انجام کارتان پيشنهاد می‌کند ، البته بعد از اين که کار را به سختی انجام داديد . 

- هر چه بيشتر سعی کنيد چيزی را از مادرتان پنهان کنيد ،‌ او بيش‌تر به وب‌کم شبيه می‌شود . 

- 80% امتحانات پايان ترم بر اساس درس‌های کلاسی است که در آن غايب بوده‌ای . 

- وقتی قبل از امتحانات نکات را مرور می‌کنی ، مهم‌ترينشان ناخواناترينشان است . 

قوانين اتوبوسی مورفی : 

- اگر تو ديرت شده اتوبوس هم دير می‌آيد . 

- اگر زود برسی اتوبوس دير می‌آيد . اگر دير برسی اتوبوس زود رسيده است . 

- اگر بليت نداشته باشی ، پول خرد هم نداری . وقتی پول خرد داری که بليت هم داری . 

- هر چه بيش‌تر از راننده بپرسی که کدام ايستگاه بايد پياده شوی ، احتمال اين که درست راهنمايی‌ات کند کم‌تر خواهد شد . 

- مدت زيادی منتظر اتوبوس می‌مانی و خبری نيست ، پس سيگاری روشن می‌کنی ، به محض روشن شدن سيگار ، اتوبوس می‌رسد . ( به عبارت ساده ، اگر سيگار را روشن کنی ، اتوبوس می‌رسد ) . 

- اگر برای زودتر رسيدن اتوبوس سيگار را روشن کنی ، اتوبوس ديرتر می‌آيد . 

قوانين كامپيوتری مورفی : 

- ديسک مشتری در سيستم تو خوانده نمی‌شود . 

- اگر برای خواندن آن نرم‌افزار پيچيده‌ای روی سيستمت نصب کنی ، آخرين باري خواهد بود که چنين ديسکی به دستت می‌رسد . 

قوانين عاشقانه‌ی مورفی : 

- همه‌ی خوب‌ها تصاحب شده‌اند ، اگر تصاحب نشده باشند حتما دليلی دارد . 

- هر چه شخص مذکور بهتر و مناسب‌تر باشد ، فاصله‌اش از تو بيشتر است . 

- شعور ضرب در زيبايی ضرب در در دست‌رس بودن مساوی صفر است .

- ميزان عشق ديگران نسبت به تو نسبت عکس دارد با ميزان علاقه‌ی تو به آن‌ها . 

- چيزهايی که يک زن را بيش از هر چيز به مردی جذب می‌کند ، همان‌هايی‌اند که چند سال بعد بيش‌ترين تنفر را از آن‌ها خواهد داشت . 

فلسفه‌ی مورفی : " لبخند بزن ... فردا روز بدتريه " 
 

و اما سرنوشت خود آقای مورفی : 
 

يک شب توی يک بزرگ‌راه سوخت ماشين آقای مورفی تموم می‌شه . اون شب توی بزرگ‌راه ترافيک بوده و ماشين‌ها با سرعت مورچه می‌رفتند . آقای مورفی هم می‌زنه کنار که بقيه‌ی راه رو با تاکسی بره. همين جور ريلکس کنار بزرگ‌راه ایستاده بوده که يی‌هو ماشين يک توريست انگليسی که داشته خلاف جهت می‌اومده می‌زنه بهش و می‌ميره . اتفاقا اون روز لباسش هم سفيد بوده .

حالا فکر کن !!!!.... با لباس سفيد کنار يک بزرگ‌راه شلوغ ایستاده باشی ، بعد يکی در جهت مخالف بياد بهت بزنه و بميری . احتمالا موقع مرگ اين جمله‌ی معروفش روی لبش بوده :  

 " اگه يه راه برای خراب کردن چيزی وجود داشته باشه ،‌ او همون يه راه رو پيدا می‌کنه " 

 

 

طبیعتمرد

دوشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٦
لبخند...

بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيذا كرده بود.

پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام رابه او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.

يك لبخند زندگي مرا نجات داد

بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري ، لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند."

داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد..............

به نظر شما غير از اينه؟؟؟.......

 

طبیعتمرد

سه‌شنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٦
گرگ درون

آفتاب در حال غروب كردن بود و افراد قبيله، اين طرف و آن طرف آتشها را مي افروختند. چروكي پير* جلوي آتش نشسته و در حالي كه چپقش را دود مي كرد و به آتش خيره شده بود ،‌براي نوه اش در باره جنگي كه در درون مردمش جريان داشت سخن مي گفت:

پسرم ، اين جنگ بين دو گرگ است كه در درون تمامي ما زندگي مي كنند.

يكي از آنها شرّ است : خشم ، حسد ، غبطه ، غم ،‌تاسف ، طمع ، گستاخي ، دلسوزي به حال خود ،‌  احساس گناه ،‌ رنجش ، دنائت و پستي ، دروغ ، خود بزرگ بيني  و نفس صفات او هستند.

 ديگري ، خير است: خوشحالي ، آرامش ،‌ عشق ، اميد ،‌ وقار ، فورتني و تواضع ، مهرباني ،  سخاوتمندي ، همدلي با ديگران ،‌ گشاده دستي ، حقيقت ، دلسوزي و اعتقاد صفات اويند.

پدر بزرگ ساكت شد و به شعله هاي رقصان آتش چشم دوخت و به آرامي چپقش را دود مي كرد.

پسر مدتي ساكت ماند و به گفته هاي پير مرد انديشيد و سپس رو به پيرمرد كرده و از او پرسيد:

پدر بزرگ؟ كدام گرگ در اين نبرد پيروز ميشه؟

پيرمرد با خونسردي و بدون اينكه چشم از آتش بردارد به نوه اش گفت:

" هركدام كه تو به او غذا دهي پسرم ..... هركدام كه تو به او غذا دهي..........."

 

* Cherokee يكي از قبايل بزرگ سرخپوستان آمريكاي شمالي كه به حكمت و طرز فكرشان معروف بودند

طبیعتمرد

دوشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٦
جنس دوم؟؟؟؟

عكس سال

 

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي... براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني

در محبسي به نام بكارت زنداني است

او كتك مي خورد ولی تو محاكمه نمي شوي

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني . او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد 

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر....

هر روز او متولد ميشود؛عاشق مي شود؛مادر مي شود؛پير مي شودو ميميرد وقرن هاست كه او؛ عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بر باد رفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش؛گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد؛سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد 

رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند... 

اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در

قلب مالامال از درد

.

.

.

برای او که همیشه مهربان ترین است

همیشه بمان که من بی تو من نیستم.......


طبیعتمرد

سه‌شنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٦
چند عکس و نظرخواهی

مدتيه ننوشتم. بيشتر عكاسي كردم. براي پروژه اي كه بايد تحويل بدهم. هيچ وقت فكرش رو هم نمي كردم كه اين پروژه تبديل به يك كابوس بشه كه اين قدر فكرم رو مشغول كنه. به هر حال با توجه به گلايه صادق عزيز كه ميگه چرا نوشتي و عكس نگذاشتي، ميخواهم اينبار عكس بگذارم و ننويسم! خوشحال ميشم كه در رابطه با عكس ها نظرتون رو بهم بگين. وقت زيادي رو صرفشون كردم و مسافتهاي زيادي رو به خاطرشون طي كردم.براي همين برام مهمه كه بدونم موفق بودم يا نه؟

.

.

خوب فعلا فقط همين....

 

 

غاز سفيد

 

 

آهوي ايراني

 

 

مينا

 

 

قوي فريادكش

 

 

درناي تاجدار

 

 

لاله واژگون زاگرس

 

 

گاندو

 

 

طلوع آفتاب روي خليج تا ابد پارس

طبیعتمرد

چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
باز هم گرگ...

چند وقتيه كه به شدت سرم شلوغه و درگيرم. كار زياد شركت، سفرهاي پشت سرهم براي عكاسي، درگيري هاي پروژه پايان نامه، دعوا با صاحب خانه و دنبال خانه گشتن. گرفتاريهاي شخصي و.....مجموع عواملي هستند كه باعث ميشن دستم به نوشتن نره!!!!توي اين يك ماهي كه ننوشتم، چند تا سفر عكاسي رفتم كه شاخص ترينش سفر 3 روزه اي بود به استان زيباي چهارمحال و بختياري . انشاالله فرصتي شد، سفرنامه رو مي نويسم. عكسها رو هم به زودي اينجا مي گزارم. اما مدتيه كه دوباره شديدا گير دادم به گرگ و همه اش فكرم درگير اين زيباي وحش است. چند روز پيش با تني چند از دوستان بحثي در گرفت در باره درنده خويي و وحشيگري اين شاهكار خلقت خداوندي. دوستان چنان تصويري از گرگ ارايه مي دادند كه پنداري ناو هواپيمابر يو.اس.اس اينترپرايز با تمام نيروي رزمي و تخريبي اش رو توصيف مي كنند!!!! هرچي خواستم وارد بحث نشم، نشد! بقدري از درنده خويي آن گفتند كه دست آخر ناگهان از آنها پرسيدم: ببينم اين چيزايي رو كه ميگين ، به چشم خودتون ديدين؟ همه ساكت شدند. يكي از ميان جمع گفت: من نديدم اما طرفاي ما زياده و فلاني به چشم خودش ديده. يكي ديگه گفت : آره راست ميگه تو شهرستان ما هم فلاني به چشم خودش ديده. اون يك برگشت گفت: يك نفر ميگفت گرگ تنها خيلي خطرناكه و آدم مي خوره !! خلاصه همه نقل قول هايي از اين گودزيلاي عصر حاضر ميكردند ولي هيچكدام گرگي رو از نزديك نديده بودند! در اين وقت همه هجوم آوردند به سوي من كه : تو چرا اصلن اينقدر سنگ اين جونور رو به سينه مي زني؟

ديدم ديگه چاره ندارم. گفتم چون همتون دارين چرت و پرت ميگين! اگر شما از پسرخاله زن برادرتون شنيدين كه گرگ چنين و چنانه ، من شخصا باهاش برخورد داشتم و تمام حرفاي شما فقط  خرافاته و بس. داستاني رو براشون تعريف كردم كه حقيقت محض بود و براي خودم اتفاق افتاده. وقتي حرف هام تموم شد، يكي از افراد حاظر با تعجب نگاهي به من كرد و گفت تو ديوانه اي! گفتم آره هر كس به نوعي ديوانه است، من هم اينجوري!!!!

داستاني رو كه براشون تعريف كردم، خيلي پيش از اين در طبيعتمرد نقل كرده بودم كه بعدها در مجله شكار و ماهيگيري هم چاپ شد. دلم نيامد دوباره نقلش نكنم. خودم خيلي دوستش دارم و با خواندن دوباره اش همون احساسي رو كه در روز اتفاق افتادنش داشتم دوباره لمس كردم. اميدوارم خوشتون بياد. هرچند كه ممكنه براتون تكراري باشه.........

.

.

.

.

**************

نمی دونم تا حالا این حس براتون بوجود آمده یا نه؟

این حس که یه نگاه روتون سنگینی میکنه؟

میدونین ؟ اونایی که اهل بیابون باشن قشنگ لمس می کنن که من چی دارم میگم. بقیه شاید بفهمن شاید هم احتمالا لمسش کنن. آخه ما آدمای شهر نشین اینقدر تو تمدن ! (شایدهم توحش!!!) و مظاهر شهر نشینی غرق شدیم که حتی حواسمون رو هم داریم از دست میدهیم! (اگر اصولا تا حالا به طور کلی از دستشون نداده باشیم!) . منظورم از حواس ، اونی نیست که برای همه جا افتاده! مثلا میگن فلانی؟ حواست کجاست و.....

منظور از حواس ، احساسات و لمس باطنی ماست. همون احساساتی که بر خلاف ما انسانها در حیوانات هنوز هم به همان خوبی روز اول کار میکنه. مثل حس احساس خطر. شاید بهتر باشه که به جای احساس ، غریزه بنامیم اش.

می دونین ، شاید یه دلیل عمده اینکه امثال بنده به بیابون میریم ، همین باشه! راجع به خودم حرف میزنم . من احساس می کنم که با رفتن به بیابون ( فرقی نداره که کوه باشه یا کویر یا جنگل و یا.....) یه جورایی روحت صیقل می خوره و احساست همیشه تیز و برا باقی میمونه و به اصل خودت نزدیک باقی میمونی.

بگذریم! طبق معمول اینقدر افکار مختلف توی سرم میچرخن که تا به چیزی فکر میکنم ، هزارتا چیز موازی هم با اون به مغزم هجوم میاره و بی اختیار می نویسمشون!

برگردیم سر موضوع اصلی:

 

یک روز سرد اوایل زمستان بود. حدود نیمه دیماه.

از اون روزایی که حاضری هر چی داری بدی اما از زیر پتو در نیایی.

خلاصه به هر جون کندنی بود، حاضر شدم و از خونه زدم بیرون. حدود ساعت 3 صبح.......

 

سه نفر بودیم با استتار کامل کنار رودخانه کثیفه !!!( اسمی با مسما که برای پسابهای کارخانه چرم برگزیده بودیم )

 هنوز رخوت و خواب آلودگی روم سنگینی می کرد. با اینکه از وقتی پاشده بودم حدود 3- 4 ساعتی می گذشت. اما سکوت و سرمای سر صبح و کله پاچه کار خودشو کرده بود!

.

.

.

 

هوا هنوز تاریک بود که لندرور رو پارک کردیم. اینقدر سرد بود که هیچ کس دل و دماغ پیاده شدن رو نداشت. تا اونجا که امکان داشت تو ماشین کار هامونو کردیم.

تفنگها رو سوار کردیم. برای بار هزارم قطار ها رو چک کردیم که فشنگ دارن یا نه؟ چاقو رو امتحان کردم که تیزه یا نه؟(حالا شب قبلش تیزش کردی عین تیغ هااااااا!!!)، قمقمه رو پر میکنی از آب و.....

- چارپاره ور دارم آقا مهدی؟

- آره علی جون اما همین 3- 4 تا بسه ها . الکی خودتو سنگین نکن. امروز باید کلی راه بریم. باید دو طرف رودخونه رو تمیز کنیم. و همه چال آبها رو هم سرک بکشیم.( تمیز کردن یا پاک کردن ، اصطلاح شکارچیاس زمانی که میخوان بگن همه جا رو در جستجوی شکار بازدید کردن.)

- چشم ! پس امیر زود باش بابا! بکش کنار میخوام برم بیرون که بتونم چکمه هامو پام کنم. بد مصب ! اینقدر بلند و بد قلقه که حسابی عرق آدمو در میاره تا بپوشیش.

.

.

..... آقا بجنبین دیگه......هوا روشن شد. الان هر چی مرغابی تا حالا بود میپره میره هااااااااااااا

 

 

آقا مهدی جلو ، امیر وسط و من هم آخر از همه ...

لا به لای نیزار انبوه که بی اختیار آدمو یاد فیلمهای جنگ ویتنام میندازه!

 دروغ چرا ؟ یه مقداری هم جو زده شده ام!!! و دارم فکر می کنم که تو ویتنام دنبال شکار ویت کنگ هستم!!!!!!! یادم میره اینجا رودخونه کثیفه است ! نه دره دین بین فو تو ویتنام! اون چیزی هم که من دنبالش اومدم اینجا، سر سبزه و جره ! نه ویت کنگ....

به هر حال توی این حال و هوام که نا خودآگاه از بقیه عقب می مونم. شاید به خاطر اینکه دلم می خواد تنها باشم! شاید به خاطر اینکه نمیخوام کسی پی به داستان درونی فکر من ببره! شاید هم یه ندای درونی.....

نمی دونم! فقط یه نیرویی منو داره از بقیه جدا می کنه و به سمت عقب بر می گردونه!

اینجاست که اون حس غریب میاد به سراغم!

حس سنگینی یه نگاه رو گردنم! بد جوری سنگینی می کنه ! تفنگو تو دستم محکم تر میگیرم! انگار یه جور قوت قلبه برام.

بر می گردم پشت سرمو نیگاه می کنم. هیچی نیست جز نیزار انبوه که حالا یواش یواش زردی زیبایی از نور آفتاب خواب آلوده داره میگیره. به ساعتم نیگاهی میندازم هنوز 7 نشده. آسمون داره بد جوری میگیره. از اون روزاییه که اگه بارون بگیره ، تا گردن میری تو گل و شل!

با تنهایی دارم بد جوری حال می کنم! آقا مهدی و امیر دیگه این قدر رفتن جلو که حتی صدای به هم خوردن نی ها رو هم نمیشنوم. دیگه از حال و هوای ویتنام هم اومدم بیرون!

حتی یه جورایی بی خیال شکار و این حرفا شدم!

دیگه لزومی نداره که هوس آتیش زدن یه سیگار رو که از سر صبح به خاطر هشیار نشدن شکار، فرو خورده بودم ، همینجور فروخورده باقی بگزارم.

محو زیبایی نیزار شدم. آسمون خاکستری تیره ، نیزار زرد با شعاع خورشیدی که داره طلوع می کنه و رنگ خون داره. .....

شروع میکنم به قدم زدن در مسیری که بقیه رفتن. منتها خیلی آروم و محو مناظر اطراف....

دوباره همون احساس..... منتها خیلی شدید تر.

داغی یه نگاهی پشت سرم رو داغ کرد و سوزوند.....

یه ترس ناگهانی از ناشناخته ها و از چیزی که وجودش رو حس میکنی ، اما نمی بینیش. دوباره بی اختیار تفنگو چسبیدم. یه لحظه یادم افتاد که ساچمه 5 و 6 تو لوله. این معنیش این بود که اگه خطری پیش بیاد ، عملا اگر یه چوبدست تو دستت باشه به مراتب کاراییش بیشتر از اون تفنگه!!!! چون فقط به درد زدن پرنده میخوره و بس!!!!!

سریع کمر تفنگو شکوندم و ساچمه ها رو کشیدم بیرون و جاش دو تا چارپاره 6 تایی دست پر خودمو گذاشتمو کمر تفنگو بستم. حالا احساس بهتری داشتم. حد اقل یه حس امنیت موقتی و کاذب.....

بهر حال شروع کردم عقب عقب رفتن بسمتی که بقیه رفته بودن. همینجوری پشت سرم رو نگاه می کردم و میرفتم که.......

.

.

.

بالاخره دیدمش! همین جوری مات مونده بودم و خشکم زده بود. هیچ عکس العملی نمی تونستم یا بهتر بگم نمی خواستم انجام بدم.

دیگه اون ترس از ناشناخته از بین رفته بود. جاش یه حس غریبی نشسته بود.

احساسی که واقعا نمی تونم توصیفش کنم.

آمیخته ای از آرامش ، احترام ، عشق ، تحسین، زیبایی و............ نمی دونم!

آره ! اون اونجا بود! و ای کاش از اول می دونستم که این کسی که داره من رو این همه مدت تعقیب می کنه ، اونه!

اونوقت دیگه اون ترس کذایی هم به سراغم نمی آمد و سعی می کردم از همون اول از بودن با او و حس کردنش لذت ببرم.

.

.

توی اون نیزار انبوه که حتی یک قدمیتو نمیدیدی، یه فضای باز چند متری باعث شد که من بالاخره بتونم برادر گمشده خودمو از فاصله حدود 5 متری ببینم!!

یه گرگ قهوه ای مایل به زرد! در هارمونی عجیبی با محیط اطرافش. یعنی اگر برق چشمای زردش نبود، 400 سال هم می گشتم ، پیداش نمی کردم!!!

همینجوری خیره شدیم تو چشمای همدیگه. نمی دونم چقدر گذشت؟ اما برای من زمان متوقف شده بود حد اقل. فقط من بودم و اون. هیچ چیز دیگه ای هم تو این دنیا وجود نداشت.

افسون چشماش شده بودم . عین خرگوشی که افسون چشمای مار میشه.

شاید بهم بخندین! شایدم باورتون نشه! اما با هم کلی حرف زدیم!!! آره با چشمامون.

کلی راز و نیاز و درد دل........

.

.

.

- پس کجایی بابا؟؟؟؟؟ نگرونت شدیم! میدونی چقدر راه برگشتم دنبالت؟؟؟؟

- هاااااا؟؟؟؟ ( با حالت گیج و حواس پرت) هیچی همین جاهام. دارم میام.

- بدو بابا . اه لامثب امروز هیچ خبری نیست. جلوتر فقط دوتا جره پریدن که ارزش زدن نداشتن. بیا بریم....

.....

و من گیج و ویج آخرین نگاهو بدرقه راه برادرم کردم ! که نمیخواست کسی غیر از من ببیندش.

دلیل نمیشه که چون برادر منه، بقیه هم ازش خوششون بیاد. یه نگاه آخر رو کرد و برگشت تو نیزار و گم شد....

- پس کجا بودی پسر؟

- هیچی آقا مهدی ! یه کم با خودم خلوت کرده بودم!

- یعنی چی؟ پس اومدی شکار برا چی؟

- بابا یه گرگ دیدم ! داشتم با اون حال می کردم!!!!

- تووووووووووووو؟ یه چی دیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- یه گرگ!

- پسررررررررر مگه عقل از سرت پریده؟؟؟ دیدیش و اونوقت هیچ کاری نکردی؟ فقط تماشاش کردی؟ واقعا که....

.

.

به آقا مهدی نمی تونستم چیزی بگم! میدونستم که از گرگ متنفره! چراش رو من هم نمی دونم! بعدش هم اینکه هر چی باشه، مربی منه و حق استادی به گردنمون داره.

اما مگه میشه آدم به روی برادر خودش که عاشقانه دوستش داره ، اسلحه بکشه؟

مگه میشه قانون نا نوشته سرخپوستی رو فراموش کرد؟؟؟

 

"در یک منطقه، شکارچی به حقوق شکارچی دیگه احترام میگزاره و به حریمش هیچگاه تجاوز نمی کنه!"

 

 

من که نمی تونم ! حد اقل در رابطه با گرگ واقعا نمی تونم این قانون رو زیر پا بگذارم........

 

 

 

طبیعتمرد

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]