طبيعت مرد
'  Outdoor Man  '
یکشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸۳
يه عکس يه خاطره

با اين عكسم خيلي حال مي كنم! خاطره يكي از بهترين كوهپيمايي هايم و آشنايي با يك دوست خوب......

مسير كوهپيمايي از توچال به ايگل

خوب فقط همين!

طبیعتمرد

جمعه ٢٩ خرداد ،۱۳۸۳
کوهستان

كوهستان..... مه ..... هواي مرطوب و خنك. خنك كه....

تا حدودي سرد. و آنجا كه كوله رو بر زمين ميگذاري و پشتت يخ مي كنه و احساسي  هرچند نا خوشايند اما لذت بخش و سرشار از زندگي، از برخورد لباس خيس از عرق با بدن....
دلم بد جوري گرفته و هواي كوهستان را كرده. منتها نه اون جوري كه هر طرف نظر كني آدمي و هر گوشه صدايي و فريادي....

 دلم ميخواهد برم به جايي كه فقط خودم باشم و كوهستان . بكر و تميز و دست نخورده....

يه آتيش کوچولو و کندوک دود گرفته و يک چای داغ هيزمی....

دلم برای کوهستان تنگه .....

دلم......

 

پی نوشت: کندوک ظرفی است تقريبا شبيه به آفتابه بدون لوله يا با لوله ای کوتاه که چوپانها و شکارچيان استانهای شرقی کشور(خراسان و سمنان و...)از آن برای درست کردن چای و جوش آوردن آب روی آتش بر افروخته شده با گون يا هيزم، استفاده می کنند. در واقع نوعی کتری به شمار می رود......

طبیعتمرد

پنجشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸۳
زمين

ساده تر است که آدم در سرزمینی خوب با پیشگیریهای لازم ، سالم بماند ، تا اینکه خیال کند سرزمینی که کارش تمام است ، هنوز خوب است.

یک قاره به محض اینکه ما پاتوش میگذاریم زود پیر میشود. بومی ها در هماهنگی با آن زندگی می کنند. اما خارجی ویران میکند، درختها را قطع میکند،آب را می خشکاند ، جوری که منابع آب تغییر می کنند و بعد از مدت کوتاهی ، زمین ، یک بار که کلوخ چمنها زیر و رو شد ، آخرین محصولش را می دهد، بعد مانند هر زمین کهنسال دیگری که فرسوده شده است ، فرسوده می شود. به همان گونه که من شروع این فرسودگی را در کانادا دیده بودم. زمین از بهره برداری خسته می شود.

یک سرزمین زود فرسوده می شود. مگر اینکه انسان بقایای خود و حیوانهای زمین را دوباره به آن برگرداند.

وقتی انسان دیگر از حیوانها استفاده نکند و به جایش ماشین را به کار بیاندازد، زمین زود مغلوبش می کند. ماشین نمی تواند تکثیر کند و زمین را هم بارور نمی کند و آنچه را که نمی تواند بپروراند ، می بلعد و تمام می کند.

یک سرزمین درست شده تا آنطور که بوده بماند.

ما مداخله گریم و وقتی مردیم و از بین رفتیم شاید نابودش کرده باشیم، اما پابرجا خواهد ماند. و نمی دانیم دگرگونی های بعدی چیست؟ حدس می زنم همه شان به سرنوشت مغولستان دچار بشوند!

من دوباره به آفریقا برمیگردم. اما نه برای پول در آوردن. این کار را با دوتا مداد و یک مشت کاغذ از ارزان ترین نوعش هم می توانم بکنم!!

به جایی بر میگردم که از زندگی در آن لذت ببرم. زندگی واقعی ! نه اینکه فقط روزها را بگذرانم.

اجداد ما به آمریکا رفتند. چون آن موقع جایی که باید میرفتند آنجا بود. قبلا سرزمین خوبی بود ولی ما به کثافتش کشاندیم!

و حالا من - مثل همیشه  که این حق را داشته ایم تا به جای دیگری برویم و همیشه هم رفته ایم- به جای دیگری خواهم رفت. آدم همیشه می تواند برگردد.

بگذار دیگرانی به آمریکا بروند که نمی دانندخیلی دیر به آنجا رفته اند!!!!

اجداد ما موقعی آنرا دیده بودند که بهترین دورانش بود. و موقعی که می ارزید به خاطرش مبارزه کنند، مبارزه کرده بودند. حالا می خواستم به جای دیگری بروم. در گذشته ها همیشه رفته ایم و هنوز هم جاهای خوبی برای رفتن هست...............

.

                                           برگرفته از کتاب تپه های سبز افریقا شاهکار ارنست همینگوی

.

.

خیلی جالب بود نه؟ جالب تر اینکه اینها سخنان در واقع بهتر بگم تفکرات کسی است که در سال 1935 یعنی حدود هفتاد سال پیش بر روی کاغذ آمده .....

هفتاد سال...... مدت کمی نیست ! اما اکنون ،پس از گذشت بيش از نيم قرن ، ما چه کرده ایم و چه می کنیم؟

چه در حق مادر طبیعت کرده ایم ؟ چه می کنیم؟ تا کی می خواهیم به همین روند ادامه دهیم؟

 

تا کی می خواهیم او را مورد تجاوز قرار دهیم؟ ........

 چه چیزی را باقی گذاشتیم تا تحویل آیندگان دهیم؟

کمی با زمین مهربان باشیم و سعی کنیم در طبیعت و با طبیعت زندگی کنیم.....

 

درد دل زیاده و کو گوش شنوا؟

آخرش هم اگر زیادی حرف بزنی یا زیادی بدانی یه برچسب .....بهت میزنن .

یا همچین سرت رو می کنن زیر آب که خودت هم نفهمی چی شد؟! مگه امکان داره که بهترین دوستت رو همین جوری از دست داده باشی و یادت بره؟

یادت بره که وقتی رفتی به جستجوی علت مرگش...مرگ که چه عرض کنم، قتلش! خیلی رک و پوست کنده بهت بگن: ما به همه گفتیم گاز گرفتگی!!! تو هم همین رو بدون و دیگه این قضیه رو دنبال نکن!؟؟؟؟؟

آره ! من هم شاسکول! من هم باور کردم ! اونم هیچکس نه و فرشید؟ بهترین غواص منطقه کیش و لنگه؟؟؟ با بالای 15 سال تجربه غواصی... گاز گرفتگی؟هه هه هه .......

بگذریم !

وارد موضوعات سیاسی!!!! نشیم.

به هر حال من این نوشته رو به طور خاص و کلیه نوشته هایم را تقدیم می کنم به روح پاک راستین ترین طبیعتمرد زندگیم و بهترین دوست و معلمم :

زنده یاد فرشید خوئینی

 

روحش شاد و روانش انوشه باد..............

 

 

طبیعتمرد

دوشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸۳
اعتراضيه و تشکريه!!!!

دوستان و سروران گرامی!

از کلیه دوستان و عزیزانی که با درج آگهی، تلگراف، تلفن ، حضوری و کامنت گذاری!!!! موجبات تسلی خاطر اینجانب را فراهم کرده اند ، قدر دانی نموده و بدین وسیله مراتب انزجار و اعتراض خود را نسبت به سرور "پرشین بلاگ" در رابطه با محدودیت حجمی از قرار : هرماه ، 400 کیلوبایت از همین جایگاه اعلام می دارم!!!!

آقا من هم دارم پرپر می زنم که بنویسم ! اما چند روز پیش که آمدم آپدیت کنم، یک پیغام با مضمون اینکه محدودیت حجمی شما برای این ماه پرشده ! لطفا در ماه آینده شماره گیری کنید!

 ببخشید ! همکارانم از پشت صحنه اشاره می کنند که منظور، شماره گیری نبوده ! منظور نوشتن در ماه آینده بوده!!!!!

روی صفحه ظاهر گردید.

یکی از دوستان بهم یاد  داد که چطور سر سرور رو گول بمالم و این پیام را به گوش جهانیان برسونم!!!!

به هر حال فکر می کنم ناچارم یک هفته دیگه هم صبر کنم تا این ماه تموم شه و قوی تر از قبل در انظار ظاهر شوم!!!!!......

همگان را به خدای بزرگ می سپارم تا هفته دیگه.

البته ما رو از کامنت های خود بی نصیب نگذارید! چون من هر روز چکشون می کنم....

شاد باشید.

خوب فعلا فقط همین

 

طبیعتمرد

شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸۳
۲تا نکته

دو تا نكته:

اول اينكه:

 هيچ وقت كاري رو كه نميتوني تموم كني ، شروع نكن!

و دوم اينكه:

قدرت يك تير انداز برجسته به اين نيست كه چقدر كمان را مي كشه، بلكه به اينه كه چه زماني تير را رها ميكنه.......

.

.

غير از اينه؟؟؟

 

طبیعتمرد

سه‌شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸۳
يک شکار ، از نوعی ديگر!!

نمی دونم تا حالا این حس براتون بوجود آمده یا نه؟

این حس که یه نگاه روتون سنگینی میکنه؟

میدونین ؟ اونایی که اهل بیابون باشن قشنگ لمس می کنن که من چی دارم میگم. بقیه شاید بفهمن شاید هم احتمالا لمسش کنن. آخه ما آدمای شهر نشین اینقدر تو تمدن ! (شایدهم توحش!!!) و مظاهر شهر نشینی غرق شدیم که حتی حواسمون رو هم داریم از دست میدهیم! (اگر اصولا تا حالا به طور کلی از دستشون نداده باشیم!) . منظورم از حواس ، اونی نیست که برای همه جا افتاده! مثلا میگن فلانی؟ حواست کجاست و.....

منظور از حواس ، احساسات و لمس باطنی ماست. همون احساساتی که بر خلاف ما انسانها در حیوانات هنوز هم به همان خوبی روز اول کار میکنه. مثل حس احساس خطر. شاید بهتر باشه که به جای احساس ، غریزه بنامیم اش.

می دونین ، شاید یه دلیل عمده اینکه امثال بنده به بیابون میریم ، همین  باشه! راجع به خودم حرف میزنم . من احساس می کنم که با رفتن به بیابون ( فرقی نداره که کوه باشه یا کویر یا جنگل و یا.....) یه جورایی روحت صیقل می خوره و احساست همیشه تیز و برا باقی میمونه و به اصل خودت نزدیک باقی میمونی.

بگذریم! طبق معمول اینقدر افکار مختلف توی سرم میچرخن که تا به چیزی فکر میکنم ، هزارتا چیز موازی هم با اون به مغزم هجوم میاره و بی اختیار می نویسمشون!

برگردیم سر موضوع اصلی:

 

یک روز سرد اوایل زمستان بود. حدود نیمه دیماه.

از اون روزایی که حاضری هر چی داری بدی اما از زیر پتو در نیایی.

خلاصه به هر جون کندنی بود، حاضر شدم و از خونه زدم بیرون. حدود ساعت 3 صبح.......

 

سه نفر بودیم با استتار کامل کنار رودخانه کثیفه !!!( اسمی با مسما که برای پسابهای کارخانه چرم برگزیده بودیم )

 هنوز رخوت و خواب آلودگی روم سنگینی می کرد. با اینکه از وقتی پاشده بودم حدود 3- 4 ساعتی می گذشت. اما سکوت و سرمای سر صبح و کله پاچه کار خودشو کرده بود!

.

.

.

 

هوا هنوز تاریک بود که لندرور رو پارک کردیم. اینقدر سرد بود که هیچ کس دل و دماغ پیاده شدن رو نداشت. تا اونجا که امکان داشت تو ماشین کار هامونو کردیم.

تفنگها رو سوار کردیم. برای بار هزارم قطار ها رو چک کردیم که فشنگ دارن یا نه؟ چاقو رو امتحان کردم که تیزه یا نه؟(حالا شب قبلش تیزش کردی عین تیغ هااااااا!!!)، قمقمه رو پر میکنی از آب و.....

-          چارپاره ور دارم آقا مهدی؟

-          آره علی جون اما همین 3- 4 تا بسه ها . الکی خودتو سنگین نکن. امروز باید کلی راه بریم. باید دو طرف رودخونه رو تمیز کنیم. و همه چال آبها رو هم سرک بکشیم.( تمیز کردن یا پاک کردن ، اصطلاح شکارچیاس زمانی که میخوان بگن همه جا رو در جستجوی شکار بازدید کردن.)

-          چشم ! پس امیر زود باش بابا! بکش کنار میخوام برم بیرون که بتونم چکمه هامو پام کنم. بد مصب ! اینقدر بلند و بد قلقه که حسابی عرق آدمو در میاره تا بپوشیش.

.

.

..... آقا بجنبین دیگه......هوا روشن شد. الان هر چی مرغابی تا حالا بود میپره میره هااااااااااااا

 

 

آقا مهدی جلو ، امیر وسط و من هم آخر از همه ...

لا به لای نیزار انبوه که بی اختیار آدمو یاد فیلمهای  جنگ ویتنام میندازه!

 دروغ چرا ؟ یه مقداری هم جو زده شده ام!!! و دارم فکر می کنم که تو ویتنام دنبال شکار ویت کنگ هستم!!!!!!! یادم میره اینجا رودخونه کثیفه است ! نه دره دین بین فو تو ویتنام! اون چیزی هم که من دنبالش اومدم اینجا، سر سبزه و جره ! نه ویت کنگ....

به هر حال توی این حال و هوام که نا خودآگاه از بقیه عقب می مونم. شاید به خاطر اینکه دلم می خواد تنها باشم! شاید به خاطر اینکه نمیخوام کسی پی به داستان درونی فکر من ببره! شاید هم یه ندای درونی.....

نمی دونم! فقط یه نیرویی منو داره از بقیه جدا می کنه و به سمت عقب بر می گردونه!

اینجاست که اون حس غریب میاد به سراغم!

حس سنگینی یه نگاه رو گردنم! بد جوری سنگینی می کنه ! تفنگو تو دستم محکم تر میگیرم! انگار یه جور قوت قلبه برام.

بر می گردم پشت سرمو نیگاه می کنم. هیچی نیست جز نیزار انبوه که حالا یواش یواش زردی زیبایی از نور آفتاب خواب آلوده داره میگیره. به ساعتم نیگاهی میندازم هنوز 7 نشده. آسمون داره بد جوری میگیره. از اون روزاییه که اگه بارون بگیره ، تا گردن میری تو گل و شل!

با تنهایی دارم بد جوری حال می کنم! آقا مهدی و امیر دیگه این قدر رفتن جلو که حتی صدای به هم خوردن نی ها رو هم نمیشنوم. دیگه از حال و هوای ویتنام هم اومدم بیرون!

حتی یه جورایی بی خیال شکار و این حرفا شدم!

دیگه لزومی نداره که هوس آتیش زدن یه سیگار رو که از سر صبح به خاطر هشیار نشدن شکار، فرو خورده بودم ، همینجور فروخورده باقی بگزارم.

محو زیبایی نیزار شدم. آسمون خاکستری تیره ، نیزار زرد با شعاع خورشیدی که داره طلوع می کنه و رنگ خون داره. .....

شروع میکنم به قدم زدن در مسیری که بقیه رفتن. منتها خیلی آروم و محو مناظر اطراف....

دوباره همون احساس..... منتها خیلی شدید تر.

داغی یه نگاهی پشت سرم رو داغ کرد و سوزوند.....

یه ترس ناگهانی از ناشناخته ها و از چیزی که وجودش رو حس میکنی ، اما نمی بینیش. دوباره بی اختیار تفنگو چسبیدم. یه لحظه یادم افتاد که ساچمه 5 و 6 تو لوله. این معنیش این بود که اگه خطری پیش بیاد ، عملا اگر یه چوبدست تو دستت باشه به مراتب کاراییش بیشتر از اون تفنگه!!!! چون فقط به درد زدن پرنده میخوره و بس!!!!!

سریع کمر تفنگو شکوندم و ساچمه ها رو کشیدم بیرون و جاش دو تا چارپاره 6 تایی دست پر  خودمو گذاشتمو کمر تفنگو بستم. حالا احساس بهتری داشتم. حد اقل یه حس امنیت موقتی و  کاذب.....

بهر حال شروع کردم عقب عقب رفتن بسمتی که بقیه رفته بودن. همینجوری پشت سرم رو نگاه می کردم و میرفتم که.......

.

.

.

بالاخره دیدمش! همین جوری مات مونده بودم و خشکم زده بود. هیچ عکس العملی نمی تونستم یا بهتر بگم نمی خواستم انجام بدم.

دیگه اون ترس از ناشناخته از بین رفته بود. جاش یه حس غریبی نشسته بود.

احساسی که واقعا نمی تونم توصیفش کنم.

آمیخته ای از آرامش ، احترام ، عشق ، تحسین، زیبایی و............ نمی دونم!

آره ! اون اونجا بود! و ای کاش از اول می دونستم که این کسی که داره من رو این همه مدت تعقیب می کنه ، اونه!

اونوقت دیگه اون ترس کذایی هم به سراغم نمی آمد و سعی می کردم از همون اول از بودن با او و حس کردنش لذت ببرم.

.

.

توی اون نیزار انبوه که حتی یک قدمیتو نمیدیدی، یه فضای باز چند متری باعث شد که من بالاخره  بتونم برادر گمشده خودمو از فاصله حدود 5 متری ببینم!!

یه گرگ قهوه ای مایل به زرد! در هارمونی عجیبی با محیط اطرافش. یعنی اگر برق چشمای زردش نبود، 400 سال هم می گشتم ، پیداش نمی کردم!!!

نگاه آخر

 همینجوری خیره شدیم تو چشمای همدیگه. نمی دونم چقدر گذشت؟ اما برای من زمان متوقف شده بود حد اقل. فقط من بودم و اون. هیچ چیز دیگه ای هم تو این دنیا وجود نداشت.

افسون چشماش شده بودم . عین خرگوشی که افسون چشمای مار میشه.

شاید بهم بخندین! شایدم باورتون نشه! اما با هم کلی حرف زدیم!!! آره با چشمامون.

کلی راز و نیاز و درد دل........

.

.

.

-          پس کجایی بابا؟؟؟؟؟ نگرونت شدیم! میدونی چقدر راه برگشتم دنبالت؟؟؟؟

-          هاااااا؟؟؟؟ ( با حالت گیج و حواس پرت) هیچی همین جاهام. دارم میام.

-          بدو بابا . اه لامثب امروز هیچ خبری نیست. جلوتر فقط دوتا جره پریدن که ارزش زدن نداشتن. بیا بریم....

.....

و من گیج و ویج آخرین نگاهو بدرقه راه برادرم کردم ! که نمیخواست کسی غیر از من ببیندش.

دلیل نمیشه که چون برادر منه، بقیه هم ازش خوششون بیاد. یه نگاه آخر رو کرد و برگشت تو نیزار و گم شد....

-          پس کجا بودی پسر؟

- هیچی آقا مهدی ! یه کم با خودم خلوت کرده بودم!

- یعنی چی؟ پس اومدی شکار برا چی؟

- بابا یه گرگ دیدم ! داشتم با اون حال می کردم!!!!

- تووووووووووووو؟ یه چی دیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- یه گرگ!

- پسررررررررر مگه عقل از سرت پریده؟؟؟ دیدیش و اونوقت هیچ کاری نکردی؟ فقط تماشاش کردی؟ واقعا که....

.

.

به آقا مهدی نمی تونستم چیزی بگم! میدونستم که از گرگ متنفره! چراش رو من هم نمی دونم! بعدش هم اینکه هر چی باشه، مربی منه و حق استادی به گردنمون داره.

اما مگه میشه آدم به روی برادر خودش که عاشقانه دوستش داره ، اسلحه بکشه؟

مگه میشه قانون نا نوشته سرخپوستی رو فراموش کرد؟؟؟

 

"در یک منطقه، شکارچی به حقوق شکارچی  دیگه احترام میگزاره و به حریمش هیچگاه تجاوز نمی کنه!"

 

 

من که نمی تونم ! حد اقل در رابطه با گرگ واقعا نمی تونم این قانون رو زیر پا بگذارم........

 

 

 

طبیعتمرد

یکشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸۳
برادران اهدايی من!My Gifted Brothers

نمی دونم هیچ وقت از عشقم به گرگ گفته بودم یا نه؟

نمی دونم چرا اما یه حس غریبی من را بطرز غیر قابل مقاومتی بسوی این شکارچی بزرگ میکشه.

جذبم می کنه. جادوم میکنه و....

همیشه این کشش رو نسبت به گرگها در خودم حس می کردم.. اما از وقتی که اولین برخورد نزدیک رو با این موجود  شکارگر زیبا تجربه کردم ، این کشش غیر قابل مقاومت شد.

 

 

 

هر نوشته ای، هر مطلبی ، هر داستانی و هر.....

خلاصه هر چیزی که به نوعی به این "برادر اهدایی من" (نامی که سرخپوستان، این طبیعتمردان راستین ، روی گرگ نهاده اند) مربوط می گردید، را پیدا کردم . مطالعه که..... چه عرض کنم نوشیدم و بلعیدم.

بگذریم...

 

 

 

دیروز داشتم توی نت Search میکردم که به یه سایت خیلی جالب بر خوردم. هنوز کاملا نخوندمش یا بهتر بگم توش نچرخیدم . اما هر چی که هست کلی کار من رو راحت کرده. چون راجع به دو مطلبی که خیال داشتم راجع بهشون بنویسم ، کلی مطلب داره و جالب تر اینکه کلی مطلب راجع به رابطه بین این دو تا:

 

سرخپوستان و گرگها

 

 

این دو شکارگر بزرگ و قابل احترام. و برادران یکدیگر که من هم این حس را نسبت به هردوی آنها در درونم احساس می کنم.

از اولی که این وبلاگ رو راه انداختم ، خیال داشتم خاطره سه برخورد نزدیکی رو که تا به امروز با گرگ ، این برادر اهدایی خودم داشتم ، اینجا با شماها تقسیم کنم. اما هر دفعه به دلیلی این کار عقب افتاد!

حالا خیال دارم لابه لای نوشته های اینجا یه سری مطلب از اون سایت که صاحبش هم دست بر قضا سرخپوسته، ترجمه کنم و بگزارم. البته اگر صاحبش اجازه بده! باید یه ایمیل بهش بزنم و بپرسم. اگه اجازه داد ، اینکار رو شروع خواهم کرد.

البته مطالبی هم راجع به سرخپوستان ، این مردمان اصیل و با فرهنگ غنی خواهم نوشت .....

 

خوب فعلا فقط همین....

 

طبیعتمرد

شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸۳
ديوار

ديوار مسخره!

 

انگاري كوره! ميبينه آدم از شدت عصبانيت دارم سكته مي كنم ها!باز مياد جلوم!

بعدشم با وقاهت تموم همچين خودشو كوبيد به مشت من كه……..

حالا دست من به جهنم كه فكر كنم مو ورداشته! خودشو بگوكه با تمام محكميش يه سوراخ به اندازه مفصل انگشت من روش موند به عمق 3-4 ميل!!!

بتون هم بتون هاي قديم!

 ديوار ها هم زپرتي شدن تو اين دوره و زمونه………..

 

طبیعتمرد

پنجشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸۳
ترکمن صحرا

اين عكسا هم مربوطه به سفري كه پارسال به اتفاق چند رفيق يكرنگ مثل خودتون، به تركمن صحرا داشتم.

 

هميشه راهي كه دارم توش به سمت يه مقصدي سفر مي كنم ،‌گيراييش و لذتش بيشتر از خود مقصده.

 

اوني هم كه سبز تنشه دخترمه!!! اسمش "لندي" است!! و من واقعا پدرانه دوستش دارم!

فقط لباساش يه كم خاكي و كثيف شده كه شما به بزرگي خودتون ببخشين!

 

اينم لندي با عمو صابرش كه كنار اسكله بندر تركمن ژست گرفتن!!!

 

نشستن كنار آتش شبهاي بيابون و يه قهوه تلخ رو با هيچي تو اين دنيا عوض نمي كنم.

اين عكس رو تقديم مي كنم به علي عزيزم كه خاطره قشنگ شب شكار و آتش كوچكشو با من تقسيم كرد.

اگه ميشه نظر بدين که باز هم عکسهای خاک پاک آريا رو بگذارم اينجا يا نه؟

ممنونتونم.

خوب فعلا فقط همين....

طبیعتمرد

پنجشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸۳
طبيعتمرد کيست؟

من كي هستم؟

خوب معلومه يه موجود دوپا مثل بقيه !!!

و اين شكلي!!!

 

 

اين عكس رو دوست عزيزم محمد صبوري توي راه "حسن در " انداخته كه فكر مي كنم شبيه ترين عكس به خودم باشه......

 

خوب فقط همين....

 در ضمن از همه شما که اينقدر دوستای خوبی هستين و رو پست قبلی ، هر يک به نحوی دلداريم دادين ، ممنونم.اما واقعا بعضی وقتا آدم کم مياره خب......

منم آدمم خوب اگه حرفمو نزنم که دق می کنم!!!!!!

 هيچی تو دنيا جای دوست خوب رو نمی گيره.

طبیعتمرد

سه‌شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸۳
گلايه ها

اي خداااااااااااااااااااااااااا

طبیعتمرد

دوشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸۳
گريزی به اشعار سهراب

مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه می خواهی؟

 

من از او پرسیدم :

 

دل خوش سیری چند؟.......

 

طبیعتمرد

دوشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸۳
راه

چقدر راه تا خدا مانده است؟........

طبیعتمرد

یکشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸۳
باز هم زلزله

خدايا منو ببخش!

اما باور كن دست خودم نيست! اين جون دوستي آدمها و عكس العملهاي متفاوتشون در قبال زلزله كه اين روز ها بحث داغ روز شده، واقعا برايم مسخره است!!

امروز اين قدر خنديدم كه كم مونده بود يه كتك مفصل و درست و حسابي از جماعت نسوان تو شركت نوش جون كنم!!!!!

داستان از اين قراراه كه:

بعد از نهار بود . يه سيستم قراضه بد جوري ما رو گذاشته بود سر كار. داشتم باهاش كلنجار مي رفتم ببينم چه مرگشه كه ديدم در واحد IT  باز شد و يكي از بچه ها آمد داخل و گفت: آقاااااااااااا ! نمي دوني شهر چه كون فيكوني شده؟!!! من هم عين عاليجناب بز! همين جوري نيگاش كردم كه يعني چي؟ آها قبلش هم رييس در اتاقش رو باز كرد و خيلي هيجان زده پرسيد: آقا زلزله شده ، شما فهميدين؟؟؟ من هم همين طور كه سرم توي CASE  بود با خنده گفتم : رييس! خبرا يه كم زود بهت ميرسه هاااااااا!!!  اونم شاكي شد و گفت نه بابا الان زلزله شد،‌نفهميدين؟ ما هم گفتيم نه و اونهم برگشت تو اتاقش.

خلاصه اون همكارم كه اومد و اونجوري گفت، ازش پرسيدم مگه چه خبره؟ گفت الان كه زلزله اومد!!!( ظاهرا ما زيادي زيرمون سفت بوده كه نفهميديم!!) بچه هاي طبقه 6 فهميدن و بعدش به بقيه گفتن ( source  اطلاعاتي رييس هم معلوم شد!)

سرتو درد نيارم! شهر شلوغ شد و يكي غش كرد و يكي ضعف و جالب تر از همه يكي از خانمهاي همكار كه ساختمونو گذاشته بود رو سرش و فقط جيغ مي كشيد! اونهم از نوع بنفش!!

حالا اين شايعه از كجا در اومد كه ظرف يكساعت آينده قراره يه زلزله گردن كلفت بياد و دخل همه رو بياره! ما هم حيرون مونديم!

به فاصله چند ثانيه از پخش اين خبر كه منبعش رو هم از BBC و CNN  بگير تا موسسه ژئو فيزيك و ماهواره و........ معرفي مي كردن ( البته هر كس يه چيزي ميگفت)........

فقط يه لحظه ديدم حضرات و عليا مخدرات محترم و محترمه هوردوت كشون دارن از پله ها مي دوند پايين! حالا تو فكرشو بكن يه جماعت 200-300 نفري از اون راه پله هاي پيچ وا پيچ بخوان بريزن پايين،‌چه وضعيتي ميشه......

از همه جالب تر هم عمو منصور‌ جون !!!!! ( اسم يكي از مديراي ارشد شركت) كه كت به دست جلو تر از بقيه.....

از يه طرف از اين حال و اوضا از خنده داشتم مي مردم از يه طرف هم لجم گرفته بود از اين همه فداكاري!!!!!

حالا جالب اينجاست كه توي كل اين همه جمعيت يه نفر پيدا نميشه كه كله مبارك رو كار بندازه و بگه : اقلا برين تو خيابون وايستين! توي حياط زير يه ساختمون 7 طبقه با نماي شيشه !!! اونهم از نوع دو جداره (‌به عبارتي به اندازه حجم شيشه يه ساختمان نما شيشه اي 14 طبقه معمولي) وايستادن به مراتب خيلي ايمن تره تا اينكه بخواهي پشت ميزت بموني و به كارهات برسي......

جماعت بزدل از زير كار در رو........................... از مديرش بگير تا آبدارچي.

جالبش اينجاست كه همه از دستت شاكي ميشن كه چرا شما نمي ترسين؟!!!!!

خلاصه كلي خنديديم با بچه هاي واحد خودمون! مثلا اينها قشر تحصيل كرده مملكتن!

بابا جون من،‌عزيز من ،‌آخه شما ها هنوز نفهميدين كه زلزله قابل پيش بيني نيست؟

بعدشم شما كه اينقدر ادعاي خدا و پيغمبرتون ميشه ،‌ بهش ايمان نياوردين كه مرگ و زندگيتون دست اونه؟ اگه عمرتون به دنيا نباشه ،‌ميشين عين اون دانشجوئه كه ديروز از ترس زلزله خودشو از طبقه 5 پرت كرده پايين.

اگر هم عمرتون به دنيا باشه ميشين عين اين خانمه

اون بيتي كه تو پست قبلي نوشتم ،‌ بهش ايمان دارم. وگرنه تا حالا خود من يكي بايد 400 بار مرده باشم تو جاده و كوه و بيابون....

بگذريم....

 تو همين گير و دار ديدم رضا تا كمرشو از پنجره كرده بيرون و رو به جماعت پاييني ميگه :

بابا بيايين تو! بيايين سر كار و زندگيتون. همين الان CNN   اعلام كرد كه زلزله لغو شد و نمياد......

جدي نمي دونم ؟ يا من زيادي كله خرابم و ماجرا جو و يا اين ملت زيادي جون دوستن و ترسو!!!!

آخه آدم حسابي ؟ گيريم از ساختمون در رفتي! فكر نمي كني كه صاف داري ميري بچسبي به يه بمب گردن كلفت؟ شايدم چندين بمب گردن كلفت؟؟؟

چيو ميگم؟ خب معلومه:

به لطف شهر نشيني تو كلان شهر تهرون، جلوي در هر خونه و مغازه اي يه چيز عمودي رفته هوا كه بهش ميگن: " علم انشعاب گاز" !!!! بغلشم يه جعبه هستش كه عين نارنجك عمل مي كنه ! بهش ميگن كنتور گاز.

چاشني اين بمب هم اسمش كنتور برقه! البته نوع ضعيفترش كه جرقه هاش كوچولو تره و ولتاژش پايين تره ،‌بهش ميگن جعبه تقسيم تلفن.....

اين تازه اون بمب انفجاريه است!!!!! كنار اين بمب هاي انفجاري ، به لطف كارخانجات سمبل كاري ( ببخشيد منظورم ساخت بود!!) اتو مبيل كه خيابانهاي تهران رو تبديل به يه پاركينگ گنده كردن ، تعداد بي شماري بمب هاي آتش زا وجود داره كه شماها به اسم اتومبيل ميشناسينشون......

تازه تمام اينها به جز آوار شونصد طبقه برج هايي است كه جناب آقاي  مهندس بساز و بندازيان و شركاء ! دو طرف يه كوچه 6 متري ساخته اند و به يك باد بند هستند و به يك نسيم پيوند!!!( ديروز تو سعادت آباد نماي سنگي سر در يكي از اين شاهكارهاي مهندسي ساز!!!! به همين عاقبت دچار شده بود!) و در صورت فرار از آوارسقف رو سر خودت توي خانه تون ، تازه گير اين آوار ها مي افتي. تازه به اين هم توجه فرماييد كه اقلا آوار خونه خود آدم از ارتفاع 2-3 متري مياد رو سر آدم !!نه مثل اين دومي كه از خدا متر ارتفاع رو سر بنده و شما نزول اجلال كنه!!!!

 با تمام اين تفاصيل فكر مي كنيد باز هم ميشه به همين راحتي از زلزله فرار كرد؟

بابا جون به جاي اين جيغ كشيدن ها و غش و ضعف كردنها ،‌ بهتره خونسرد باشين و يه مقدار واقع بين تر...............

.

.

.

.

خب فقط همين....

 راستي فقط جون هر كي دوست دارين ، اگه شما ها هم جزو دلاوران ميز گرد !!!!!! هستين ،‌فقط فحشمون ندين....................

 

طبیعتمرد

شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸۳
ايران

نمی دونم اولین بار کجا این متن رو دیدم. اما دیشب توی خواب و بیداری اومد تو ذهنم!

گفتم بنویسمش که جلوی چشمم باشه:

 

ایرانیم

نژادم آریایی

زبانم پارسی

.

.

سفر را دوست دارم.

کوچ را هرگز.

 

می خواهم در ایران بمیرم......................

 

طبیعتمرد

شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸۳
زلزله

راستی؟ چرا اینقدر بعضی از آدمها جون دوست !! هستن و ترسو؟

غش و ضعف و حال به هم خوردن و..... اونم به خاطر زلزله ای که تو تهرون نبوده.

من واقعا به این بیت اعتقاد قلبی دارم .هر چند که احتیاط شرط اول عقله اما:

 

" گر نگهدار من آنست که من می دانم       شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد"

 

 

 خدایشان بیامرزد جان باختگان این حادثه را.

اما بيشتر از اون، خدا حفظ کند اين (ريچارد شير دل ) ها را برای ما!!!!!!!!!

طبیعتمرد

پنجشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸۳
دوراهی

سر دوراهی موندن خیلی سخته.....

دو روز خواب و خوراک نداشتن ، دو روز فکر و خیال ، یک شب کابوس ، اعصاب خردی و.......

بالاخره تموم شد.

اما به چه قیمتی؟؟؟؟ بماند.................

اما واقعا سخت بود. اصلا دلم نمیخواد بهش فکر کنم یا حتی دیگه راجع بهش حرفی بزنم!

شاید هم هنوز هیچی تموم نشده باشه و این تازه سر آغاز یه بازی جدید باشه!

بازی سخت که حد اقل در ظاهر بازنده اش من باشم....

نمی دونم! دیگه واقعا مغزم کار نمی کنه . احساس می کنم که توی حفره جمجمه ام فشار منفی ایجاد شده و احساس خلا می کنم. نمی تونم درست فکر کنم.

اما حد اقل خودم اینجوری فکر می کنم که راه درست رو انتخاب کردم....

نمی دونم بین وجدان راحت و یا شرایط زندگی راحت ، کدوم رو انتخاب کردن درسته؟

من اولی رو انتخاب کردم.

درسته که با این انتخابم برای یک مدت نامعلوم جهنم رو برای خودم شبیه سازی کردم! اما حد اقلش اینه شب که میخوام سرم رو بگذارم رو بالش ، با خیال راحت اینکار رو می کنم .

و دوم اینکه : این راهی بود که خودم انتخاب کردم پس پای همه چیزش می ایستم. چون خودم آگاهانه انتخابش کردم، بنا بر این حق اعتراض ندارم.

فقط خوشحالم.......

.

.

خیلی خوشحال و سبکبار.....

آسوده از فکر و خیال و وجدان دردی که می دونم تحملش نمی تونستم بکنم.. اونم به خاطر یه نفر دیگه.

من چرا این وسط خودمو قاطی کنم؟؟؟

من این جوری بزرگ نشدم!

تو تربیت من ، راحتی وجدان با هیچ چیزی تو این دنیا قابل معامله نیست...............

 

خوب فقط همین.

 

پی نوشت: اون دسته از شما که منو از نزدیک می شناسین،دوباره توجه تونو به خط پنجم این نوشته جلب می کنم!!! ممنون که سوالی نمی پرسید.

 

 

طبیعتمرد

چهارشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸۳
استقامت

 

 

درختان ایستاده می میرند........

 

 

 

عکس از طبیعتمرد-ابتدای ده خرقان

 

ابتدای ورودی ده خرقان . فروردين ماه ۱۳۸۲ .

طبیعتمرد

چهارشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸۳
انتقام

 

گفتم دوستت دارم،

 

گفتی خفه شو

 

گفتم دلم برات می تپه

 

گفتی خفه شو

 

گفتم شبو برات روز می کنم

 

گفتی خفه شو

 

گفتم اگه بری دیوونه میشم

 

گفتی خفه شو

.

.

.

.

........

گفتم میخوام بگیرمت!

........

گفتی راست میگی؟؟؟؟؟

.

.

گفتم خفه شو.............

 

جدی لذتی که در انتقام هست تو هیچ عفوی نیست.......

حد اقل به نظر من که این جوریه

 

خب فقط همین...

طبیعتمرد

سه‌شنبه ٥ خرداد ،۱۳۸۳
تفنگ من

........  تفنگ من  ........

 

ياد روزيكه در سالها پيش     اولين بار ديدارمان بود

گرچه اظهارمهر و محبت      روز اول در انكارمان بود

 

پرتو  برق  لول  بنفشت       شعله بر عشق ديرينه ام زد

چنگ مهرت ، چو باز شكاري  پنجه بر صخره سينه ام زد

 

شوق نگذاشت پنهان گذارم     از رفيقان پريشاني ام را

تا دويدم به سويت ، به ناگاه    شيشه هل داد پيشاني ام را

 

طبلك محكم كنده كاريت    رنگ نيلين رنگين كمان داشت

چوب براق قنداق گردوت    حالت سحر افسونگران داشت

 

خواستگاري به يك لحظه طي شد     گرچه ديرت به سوي خانه بردم

ياد داري كه در خانه آنشب              مثل جانت ف به جان مي فشردم؟

 

مادرم آش نذري علم كرد                كاسه كرد و به همسايه ها داد

زير لب بر تو صد آيه مي خواند         از دعاهايت آرايه ها داد

 

بردمت روز اول زيارت                     بودنت حرز حبل المتين شد

تا تبرك شدي از غبارش                 حاميت دست روح الامين شد

 

عهد كرديم با هم در آنجا               تا ابد مثل جان يار باشيم

در تك خصم اگر شير باشد             تكسواران هشيار باشيم

 

اي تفنگم بنازم سرت را               خصم را گاه آماج كردن

خشم تندر به جانش فكندن        عمرش از ريشه تاراج كردن

 

ياد داري كه شب در بيابان          مينهادي سرت را به دوشم؟

باد چون مي گذشت از بر ما       ناله ات سوت ميزد به گوشم؟

 

اي زبان شعله ،اي رعد گفتار      اي ابرقدر پولاد پيكر!

هركجا،هر زمان پا نهادم             از تو پيدا نشد يار بهتر

 

ياد داري كه در برف و بوران         سوز سرما چه مي كرد با ما؟

ياد داري كه يخ زد سراپات          قامتت هرچه كردم،نشد تا؟

 

با تو طي كردم عمر جواني         تپه ها ، كوه ها ، دره ها را

با تو مردانه تسخير كردم            تنگه ها ، قله ها پره ها را

 

بي تو هرگز نمي شد ميسر       گوشه هاي وطن را ببينم

گرد هامون و صحرا بگردم           سرخوش از هر چمن گل بچينم

 

اي تفنگ،اي مرا بهترين يار       همت ياريت را بنازم!

سالها يك توقع نكردي              اين سبكباريت را بنازم!

 

هيچ دد سد نشد در ره من       قبضه ات تا به دستان من بود

هيچ وحشي نپيچيد با من         ماشه ات تا به فرمان من بود

 

از طفيل تو در روستاها            آشناهاي  بسيار  دارم

از تو آموختم درس مردي          باز هم با تو من كار دارم

 

ياد داري كه ديديم با هم         روز و شب ها كه ناديدني بود؟

روزگار دراز تو و من                 روزگاري پسنديدني بود!

 

گرچه ايام طي شد، نشد كم       از دلم الفت با تو بودن

باز هم لذت گشت صحراست       گرد راه از جمالت زدودن

 

هيچ كس با تو چون من نبودست      رازدارم به عمري تو بودي

اي همه زندگي ،‌اي تفنگم          زندگي هيچ نبود ار نبودي

 

سفره ام از تو پربود دايم             خود نخوردي به جز دود باروت

گر شكاري زدي ، هديه دادي    آفرين باد بر دست و بازوت !

 

بسترت روي زانوي من بود       گاه نخجير در چشمه ساران

گرچه هر ساله در كنج خلوت   خفته بودي به فصل بهاران

 

روح تو روح دشت كوير است             آسمان ساست پيشاني تو

هيچكس چون تو حاتم صفت نيست   عيد اضحي است مهماني تو

 

آنچه در خاطرم خاطرات است      گر نويسم به ديوان نگنجد

وانچه در دل ترا دوست دارم        گر بگويم به ايران نگنجد

 

گاه گاهي گذر كن به خاكم        دوستان مرا هم خبر كن!

بغض من در گلوي تو خفته است     آتش از لوله خويش سر كن!

 

( بياد مرحوم ابراهيم روحنواز تكخال شكارچيان آذري)

                                                                   

                                                               احمدزاده

 

 

 

 

 

 

طبیعتمرد

سه‌شنبه ٥ خرداد ،۱۳۸۳
مرد و تفنگ

دو تا مطلب مرتبط با هم هستش كه مي خواهم پشت سر هم بنويسمشون.

اين مطالب را عينا از سرمقاله مجله "شكار و طبيعت" شماره 21 آذر ماه 1372 نقل مي كنم. مطلب اول از استاد و طبيعت مرد بزرگ : محمد علي اينانلو است .

 قطعا اون دسته از شما كه مجلات شكار و طبيعت رو خوانديد، با قلم بسيار شيواي او آشنا هستيد.

مطلب دوم كه يك قطعه شعر است، شاهكاريست از آقاي احمدزاده . شاعر توانايي كه در وصف طبيعت و موضوعات مربوط به آن مي سرايد .

اونايي كه با اسلحه آشنا باشند ، مي دانند كه اين عصاي آتشين چه شعله اي بر جان دوستارانش مي اندازد. من هم از اين قاعده مستثني نيستم.   

حدود 11 سال از انتشار اين مطلب و شعر در مجله مي گذرد. يادم مياد اون موقع كه اين مطلب رو خوندم ، بغض داشت خفه ام ميكرد.و اشكي كه مصرانه راه به خارج مي جست .....

هنوز هم بعد از گذشت ساليان ، هر از چند گاهي كه دلم ميگيره ، يه سري به كتابخانه و آرشيو طبيعت ، بي اختيار دستي به سوي شماره 21 مجله و همان احساس لذتي كه بار اول بردم.

اين پست رو در درجه اول تقديم مي كنم به آن دو استاد بزرگوار كه اميدوارم عفو فرمايند نقل بي اجازه مطالبشان را.

و بعد هم تقديم مي كنم به تمامي طبيعت مردان راستين كه دلشان براي اين آب و خاك مي طپد.

 

مرد و تفنگ

شعر احمدزاده به دستم رسيد. وقتيكه خواندم بي اختيار چشمانم تر شد.و ديگران را هم ديدم كه شعر را شنيدند و چشمان نمناكشان را با شرم از هم دزديدند.... آيا مي توان ؟ آيا مي شود كه به يك جسم ، ساخته شده از چوب و پولاد ، اين چنين دل سپرد و شيداوار برايش شعر گفت؟....

در هفته بسيج بود كه شعر به دستم رسيد. در خيابان كه راه مي سپردم ،‌بچه هاي بسيجي را مي ديدم كه مي روند و جانبازان را كه دستي ، پايي ، چشمي را ايثار كرده ، اما خم به ابرو نياورده مي روند.

يادم از زمان جنگ آمدو كودكي بسيجي كه دوربين تلويزيون از جايي نا خود آگاه به تصويرش كشيده بود. گوشه اي از سنگري زمستاني با پوش برفي تازه. نمي دانم از كدام گوشه وطن؟ اما نشسته بود و هشيار چشم به بيرون سنگر و چه سان تفنگ به سينه فشرده اش را بي اختيار نوازش مي كرد.

جاي خالي همه آنهايي را كه اين بزرگ مرد كوچك آرزو داشت برايش پر كرده بود. نه به عنوان جسمي سرد و خاموش ، بلكه شريكي سراسر غليان آتش احساس در حفظ وطن.....

هفته بسيج بود كه شعر احمدزاده به دستم رسيد. احساسي را كه اين شعر به من داد ،‌همان بود كه از راه صفحه تلويزيون ، سالها پيش از گوشه اي دور از وطن ، همان كودك بسيجي به من داده بود : رابطه مرد و تفنگ....

رابطه مرد و تفنگ رابطه عجيبي است، ريشه در دل دارد. عشق به اين پولاد سهمگين با هيچ عشق ديگري قابل قياس نيست. آنها كه تفنگ را ميشناسند ، مي دانند كه چه مي گويم و مي دانند كه ((تفنگ))با تمام داشته هاي آدم ، ( چه جنگاور و چه شكارچي) تفاوت دارد.. تفنگ ميز و صندلي و خانه و ماشين نيست. تفنگ چيزيست كه مي توان عاشق آن شد. و ايكاش كه تصميم گيرندگان تفنگ نيز لختي با احساس ، به اين وسيله بنگرند. و در بخشنامه ها و تصويب نامه هاي شكار و محروم كردن و لغو جواز و گرفتن تفنگ جديد و غيره ، لحظه اي هم به عشق "مرد و تفنگ" بيانديشند و بدانند كه:

"عاشق "هيچگاه "قاتل " نيست.......

 

...........

قشنگ بود ، نه؟؟؟؟

 

طبیعتمرد

دوشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸۳
ياد استاد

نمي دونم چرا يه دفعه انگار يك نفر بهم نهيب زد كه پاشو بنويس!

دليلش رو هم نمي دونم اما يه جورايي احساس دين كردم به بزرگ مرد عرصه موسيقي ايران زمين .

زنده ياد استاد غلامحسين بنان

 دلم بد جوري هوس شنيدن صداي روحنوازش رو كرد. انگار بايد اينجوري ميشد! راستش خودم هم هنوز توش موندم كه اين چه معني ميده؟ اگه شما فهميدين به من هم بگين لطفا!

موضوع از اين قراره كه:

 يه CD  عكس بهت هديه بدن. اونوقت شب بعد از شام ،‌در عين خستگي يك مرتبه و خيلي بي ربط سرود هميشه جاويد و ماندگار " اي ايران ، اي مرز پر گهر" بيفته تو دهنت و احساس كني كه بايد راجع بهش بنويسي. همزمان هم يه نگاهي به اون عكسا بندازي . بعد ببيني يه داركتوري ايران توش هست. يه حس غريبي مجبورت كنه بازش كني و اولين عكسي كه توش ببيني ، تصوير استاد باشه...............

 

 

شما بودين چه حالي بهتون دست ميداد؟؟؟؟؟

به نظر من ، اين سرود از تمامي سرودهاي ملي ايران زمين در طول تاريخ ، ملي تره و هيچ نوايي دلنشين تر و حماسي تر از اون سراغ ندارم.

دوستي ميگفت "يونسكو" اين اثر را بعنوان حماسي ترين موسيقي تاريخ معرفي كرده كه البته من هم فقط نقل قول مي كنم . راست يا دروغش پاي راوي.

به هر حال من كه هر وقت مي شنومش ، بغضي آكنده از غرور تمام وجودم رو ميگيره.

تا به امروز هم امكان نداشته كه پا بر قله اي بگذارم و يا در منطقه اي بكر از اين خاك پاك قرار بگيرم و بي اختيار آن را به زبان نياورم.

……

 در راه تو كي ارزشي دارد اين جان ما      پاينده باد خاك ايران ما........

 

شعر اين اثر هم از شاعران گرانقدر حسين گلاب ( گل گلاب ) و روح اله خالقي هستش.

 

روحشان شاد و روانشان انوشه باد.....

 

طبیعتمرد

دوشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸۳
خرمشهر

امروز سالگرد فتح خرمشهر بود.

 روز افتخار و اقتدار  تمامي ايرانيان

روز حماسه آفريني شير مردان ، دلاوران و فرزندان اين خاك پاك آريايي.

روزي كه هنوز هم بعد از اينهمه سال ، وقتي در سالگردش از راديو و يا تلويزيون صداي گوينده رو در ميان مارش نظامي ميشنوم كه ميگه :

 

"""""خرمشهر آزاد شد """""

بي اختيار اشك از چشمانم سرازير ميشه.

شما رو به خدا،‌از هر مرام و مسلكي كه هستين ،‌ هر دين و آييني كه دارين ،بياييد براي شادي روح جوانمرداني كه با نثار جان و خونشون باعث شدن كه ما امروز ايراني باقي بمانيم و به زبان پارسي سخن بگوييم و خليج هميشگي فارس تبديل به " خليج العربي " نشه ،‌ به درگاه خداوند زانو بزنيم و دست به نيايش برداريم.......

………………..

 

 

كجاييد اي شهيدان خدايي؟؟؟؟........

 

خب فقط همين

 

طبیعتمرد

شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸۳
آزار

آقا من واقعا سر در نمیارم!!

جدی نمی فهمم یعنی چی؟

آخه بگو بی انصاف، مگه حیوون بد بخت با تو چی کار کرده ؟

این چه عادت و یا بهتر بگم خصیصه وحشیانه ای است که ما داریم؟ حتما می خواهید بپرسید که جریان از چه قراره؟

مدتهاست که این قضیه تو سرم چرخ میزنه و جوابی هم براش پیدا نمی کنم. جدی این خوی حیوان آزاری چیست؟ چه انگیزه ای پشت آن نهفته است؟ بگذارید راحت تر صحبت کنم:

خیلی ها(بخصوص خانمهای محترم!!) وقتی میفهمن که شکارچی هستی همچین نیگات می کنن که انگار چه میدونم ... چنگیزخان مغول یا آتیلا سردار خونخوار "هون" رو دارن می بینند!! بابا آخه مگه غیر از اینه که شماها خودتون هم گوشت می خورین و................

بگذریم از موضوع اصلی پرت نشیم. خلاصه همین حضرات و علیا مخدرات محترم و محترمه که داعیه حمایت از حیواناتشون گوش فلک رو کر میکنه ،کافیه یه جونور بخت برگشته ای از فاصله چند مایلیشون!!! گذر کنه. چنان بلایی به سر حیوون مادر مرده میارن که انگاری کافر گیر آوردن!! بابا به پیر به پیغمبر، به اون مقدساتی که دارید به اون خدایی که آفرییننده تمام موجوداته و می پرستینش ، اون حیوون بدبخت هم جون داره ! احساس داره(این یک مورد رو بارها و بارها به چشم دیدم و بهش اعتقاد قلبی دارم . حتی شاید باورتون نشه که ماهی های اکواریومی به اون فسقلی هم احساسات دارن!!!) روح داره و....

آخه آدم نا حسابی ؟ چه لذتی بهت دست میده از پرتاب سنگ به یه گربه؟ یا مثلا چیزی که هممون زیاد دیدیم؟ یه سگ بد بختی پوزشو از زیر در آورده بیرون، انگار اگر با لگد نزنه تو پوزه سگه یا اگر وقتی از پشت در رد میشه واق واق نکنه برای سگه!!!(کار دنیا برعکس شده به خدا!) روزش شب نمیشه!!!.

ببینم جدی خوشت میاد اگه جات با سگه عوض میشد؟؟؟ تو که خوب بلدی واق واق کنی؟! حرص سگ بدبختو در بیاری و عصبیش کنی! حالا یه لحظه خودتو بذار جای اون سگه سرتو گذاشتی رو زمینو داری چرت میزنی ، بعد یکهو یه شیرناپاک خورده ای از راه میرسه و همچین با لگد میزنه تو فک مبارکت که تا هفت پشت اونور ترت میان جلو چشات عربی میرقصن!!!!

 چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوشت میاد؟ یا دردت گرفت ؟ حتی از تجسمش؟

پس آخه برادر من ، خواهر من ، عزیز من چرا حیوون بدبخت رو اذیت میکنی؟

نمی دونم! اونوقت به من و امثال من میگن قصاب! وحشی ! قاتل و ..... چون تفنگ به دست میگیریم. چون به بیابون میریم چون شکارچی هستیم.

ببینین ، من راجع به یه عده شکارکش حرف نمیزنم که فکر و ذکرشون کشتار است و گوشت بیشتر و از کشته شکارهاشون پشته ساختن براشون افتخاره. من دارم راجع به طبیعتمردان راستین و شکارچیان واقعی صحبت می کنم که بیشتر از هر کس دیگری دلشون برای حیوانات می سوزه . بیشتر از هر کس دیگری راجع به حیوانات  مطالعه دارن و عشق! عشق خالص و راستین.

جدی بیایید لحظه ای ، دمی هر چند کوتاه اما عمیق بیندیشیم، آیا واقعا رفتار ما با سایر مخلوقات خدا مناسب و در شان نام آدمیت است؟ یادمان باشد ما که هستیم؟ ما نوادگان و اعقاب رادمردانی چون خشایارشاه کبیر هستیم! کسی که شاید بعنوان اولین حامی محیط زیست در تاریخ بشریت از او نام برده شده باشد. کسی که وقتی به یونان لشگر میکشید ، در طول راه هرجا که به درختی بزرگ می رسید دور آن را صاف نموده و عاری از ناپاکی ها میساخت و یکی از سربازان جاوید را به عنوان حامی در کنار آن درخت می گمارد.

براستی چقدر حق نوادگی چنین رادمردانی را به جای آورده ایم و میاوریم؟ ما که اسلاف آنانیم و این چنین با گیاهان و حیوانات رفتار می کنیم ، چه انتظاری از بچه ها و نوادگان خود می توانیم داشته باشیم که ما سرمشق آنهاییم.

یادمان باشد که فرزندان آیینه تمام نمای والدین خود هستند. کاری نکنیم که آه مادر طبیعت در وهله اول خود ما و در مراحل بعدی فرزندان مارا بگیرد.

به خدا مهربان بودن کار سختی نیست! به مقدساتتون قسم که اگر وقتی سگی را می بینید به او پارس نکنید!!!! و لگدی حواله اش نسازید، آسمان به زمین نمی آید . اگر پرنده ای را بابالهای سالم و چیده نشده باقی بگزاریم ، اگر گوسفندی را با چوب نزنیم ، اگر الاغی را همچون تریلر 18 چرخ بار نزنیم!! و ده ها و صدها اگر و امای دگر که هر کس در درون خود و در رفتارها و کنش های فردیش با محیط می یابد دنیا به آخر نمی رسد.

اینطور فکر نمی کنید؟؟؟؟..........

 

 

طبیعتمرد

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]