طبيعت مرد
'  Outdoor Man  '
شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۳
روز خوب شکار...

دارم مينويسم! اونهم خيلي زياد!

به زودي هم آپلودشون مي كنم.

 

 

فقط مسئله زمانه كه عين برق ميگذره ! اصلا نمي تونم بفهمم چه جوري؟ اما ميگذره.

به هرحال براي شروع مجدد، الان اين چند خط رو مينويسم و با اين چند عكس ميزارمش اينجاو تقديمش ميكنم به اوني كه يكي از بهترين خاطرات شكارم تا به امروز رو برام رقم زد.

 

 

اونايي كه شكارچي هستن ميدونن كه وقتي تو بيايي و شكارگاهت رو براحتي براي كسي رو كني يعني چي! مهم تر اينكه طرف رو ورداري و ببريش توي اون شكارگاه. و تمام سوراخ سمبه ها رو نشونش بدي! سنگ به سنگ ، چشمه به چشمه ، بوته به بوته بهش نشون بدي و توضيح بدي كه اينجا چي ميخوابه؟ اينجا فلان ساعت اين حيوون مياد. اگه تير بندازي، ميره تو اون دره فرعي تو سايه اون سنگ!!!و.....

 

 

اونايي كه شكارچي نيستن هيچ وقت نمي تونن بفهمن كه اينكار چه معني داره. اما بزارين يه جور ديگه بگم:

اينكار دقيقا عين اين ميمونه كه يكي رو ببري به خونه ات و بفرما بزني بهش در رابطه با خونه و هر اونچه كه توش اسباب و اثاث هست!!!!! و بدوني كه طرف هم دست رد به سينه ات نميزنه و ممكنه بياد تو خونه ات ساكن شه و اسباب و اثاثيه رو هم صاحب شه........

يا يه چيزي تو اين مايه ها.

 

 

و اما علي عزيز من چه سخاوتمندانه اين كار رو كرد!‌كاري كه خود من شايد به اين راحتي ها نمي كردم.

 

 

ميدونم كه اينجا رو مي خونه . علي جونم ازت ممنونم به خاطر همه چي ! چيزايي كه خودت هم مي دوني.

اما شما اگه ميخواين ماجراي ديروز رو بدونيد، اينجا رو بخونيد كه خود علي به زيبا ترين وجهي توصيفش كرده.

 

اين جوون كه وقتي اولين بار از طريق دركوه باهاش آشنا شدم، براش كامنت گذاشتم كه با اين نوشته هاي زيبات من رو بعد از سالها بردي به بيابون و شكار....

اين بار در واقعيت و بعد از حدود 6 سال كه تفنگ به دست نگرفته بودم، من رو برد به شكار. اونهم در دره رويايي تنهايي هايش ......

 

 

ازم نپرسين كجاست!؟

 چون من مثل علي اونقدر سخاوتمند نيستم كه به اين راحتي خونه اي رو كه تا ديروز فقط مال علي بود و از ديروز تا حالا من هم توش ساكن شدم لو بدم !!!!!!

به هرحال صاحب خونه كس ديگريست!

.

.

.

خوب فعلا فقط همين......

 

طبیعتمرد

دوشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸۳
نقد

دیروز وقتی توی مطب دندانپزشکم نشسته بودم و مطابق معمول به جای اینکه ایشون روی دندون بنده کار کنند، بنده داشتم با کامپیوتر ایشون ور می رفتم و یه سری ایراداتش رو بر طرف می کردم، چشمم به نوشته ای افتاد که داخل قابی زیبا روی دیوار داشت بهم چشمک میزد که این قدر برام جالب بود ، یاد داشتش کردم و الان هم اینجا میارمش:

واقعا که این متن وصف حال این روزای وبلاگ شهره!

هر کی میاد و یه سری چیزای نیش دار می نویسه بعدشم زودی میاد و مظلوم میشه و شروع می کنه به مظلوم نمایی!

 زور داره ! جواب بدی میشی بده!

 ندی ، اعصابت نمی کشه.....

.

.

.

واقعا بوی گند آدمها و جامعه داره خفه ام می کنه !

حالم از همه چیز و همه کس – حتی خودم- به هم می خوره.......

به هر حال اون متن که کلی باهاش حال کردم اینه:

.

.

.

 

در برخورد با نوشته دیگران، ستاندن و باز گفتن درست نیست.

خواندن ، اندیشیدن ، و سپس داوری کردن.....

گزینش و جای پای گوینده و گزارشگر نهادن.......

این درست است.

.

.

.

خوب فعلا فقط همین.....

 

طبیعتمرد

سه‌شنبه ٦ امرداد ،۱۳۸۳
چند عکس و خاطره يک روز خوب

شروع روز در ماشين

آقای مارمولک!

آب در سنگ و ما تشنه لبان ميگرديم!!!!

آقای قله! برو بچ کلونی ۸۰ و دايی علی

اين عکس هم برای خود من خيلی معنی داره حد اقل....

يکی از زيبا ترين و پر احساس ترين عکسايی است که تابه حال ديدم.

هيچ توضيحی هم نداره غير از اينکه اون آقاهه علی عزيز منه و اون قله هه ، آقای کلون بستک

خوب فعلا فقط همين.....

در ضمن يادم رفت که بگم به غير از عکس مارمولک که کار دوست خوبم بهروز جليلی است ، زحمت بقيه عکسا رو مصطفای عزيزم کشيده.....

طبیعتمرد

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]