طبيعت مرد
'  Outdoor Man  '
یکشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸۳
کوير در تصوير

نمي دونم تا حالا راجع به افسون كوير چيزي شنيدين يا نه؟

ميگن كوير آدم رو افسون مي كنه! سحر و جادو ميكنه.

اونايي كه عين من دچار افسونش شدن، مي فهمن چي ميگم. خيلي سال پيش وقتي براي اولين بار پام به كوير باز شد، يه نيروي عجيبي كه نميتونم ماهيتش رو توضيح بدم من رو  جذبش كرد. مجذوبش شدم. محوش شدم و عاشق!!

وقتي براي اولين بار در سال 69 يا 70 (الان درست يادم نيست) رفتم كوير،‌ توي كل اون سفر نه مي تونستم حرف بزنم و نه دلم ميخواست كه اون سفر تموم بشه. بعد از اون هم هر وقت رفتم، انگاري كه به آغوش معشوق مي روم. پر مي كشيدم به سوي ديدار يار.

اوايلش فكر مي كردم فقط منم كه اين جوري محو كوير شدم! اما ديدم نه! خيلي كسان ديگه هم هستن كه  محوش شدن و عاشقند.

چندي بعد جايي خوندم كه كوير افسون ميكنه و افسونش ول كن طرف نيست!!!!

و من اين رو شخصا تجربه كردم و بهش ايمان دارم.

تمام اين داستانها رو گفتم كه بگم:

جاتون خالي هفته گذشته 3 روز تمام تو كوير بودم و به معناي واقعي كلمه عشق كردم!

تقريبا از سال 68 سفرهايم رو شروع كردم. به همه جاي اين خاك پر گهر. اما به جرات ميتونم بگم تا به اين روز ، سفري به اين شدت Adventurous   و ماجراجويانه نداشتم!!!!

از گم شدن(درواقع سرگرداني توي يه منطقه و پيدا نكردن راه خروج!) تو كوير بگير تا آتش گرفتن زير يكي از ماشينها (ماشيني كه خودم توش بودم!) در اثر  گير كردن يه بوته خار به زير ماشين و مشتعل شدن آن بوته بعلت حرارت بيش از حد هوا.

خلاصه 3روز تمام ماجرا پشت ماجرا و هيجان پشت هيجان

ورود بدون مجوز به پارك ملي كوير( البته هماهنگي انجام شده بود اما فكس به پاسگاه سر محيط باني منطقه نرسيده بود كه نهايتا 45 دقيقه معطلي داشتيم ) هم يكي از جاهاي جالب ماجرا بود.

سرتونو درد نيارم. تيمي كه باهاشون هم سفر بودم ، يه تيم حرفه اي به معناي واقعي كلمه بودند. تجهيزات كامل و تجربه اي چند ساله .... با اغلب افراد محلي كه باهاشون برخورد كرديم ، آشنا بودند. چنان عمل مي كردند كه گويي خود جزئي از كوير هستند....

خلاصه ما كه فكر ميكرديم خيلي كارمون درسته!!!!!!! حسابي كم آورده بوديم!!!! البته نا گفته نماند كه وظيفه آتش درست كردن و چادر زدن به عهده بنده بود.

خوشمزه اش اينجاست كه غروب روز اول وقتي داشتم چادرها رو از تو جلدش در مياوردم كه ببينم از چه نوعي هستند و شروع به برپايي شون بكنم ، خانمي كه همسفر ما بودند و ظاهرا اين اولين تجربه ايشان از اين دست مسافرتها بود، با قيافه اي كاملا فيلسوفانه و حق به جانب تشريف آوردند بالا سر بنده و پس از كمي بر انداز نمودن حقير، فرمودند:

" شما بلدين چادر بزنين مگه؟ خراب نشه چادرها!!!!!! ميخواهين صبر كنين تا اين آقايون كارشون تموم شه كه بهتون ياد بدن چه جوري چادر بزنين!!!!!!!

مونده بودم حيرون ؟ كه چي بهش بگم كه بهش بر بخوره!!!! آخر سر خنده ام گرفت و گفتم: نه! سعي مي كنم خرابشون نكنم! آقايون سرشون شلوغه خسته هم هستند......

يه ماجراي جالب ديگه مون هم ديدن يه خانواده تيهو بود كه يكيشون هنوز نمي تونست پرواز كنه. بچه ها به روش محاصره حلقوي! بهش نزديك شدن و بالاخره گرفتيمش! يه چاق سلامتي مفصل با اين دوست كوچولو و چندتا عكس يادگاري و بعدشم برديمش سر لونه اش و ازش خداحافظي كرديم و چند تا عكس ديگه از اين موجود زيبا و ..... خداحافظي با اين دوست كوچك..

ميدونين؟ همه فكر مي كنن چون امثال من شكارچي هستيم، پس هيچ تنابنده اي از زير دستمون سالم در نميره! در صورتي كه شكارچي واقعي ، از هر شخص ديگري بهتر جك و جونور ها رو ميشناسه و بيشتر از هر كس دوستشون داره.

نميتونم احساس خوشحاليم رو از ديدن اين همه پرنده و خزنده و چرنده توي اون مناطق بيان كنم.

هنوز هم جمعيت قابل قبولي از وحوش توي اين مملكت وجود داره كه جاي بسي خوشحاليه.

ديگه اينكه يه هوبره هم ديديم البته فاصله زياد بود وبعد از بررسي با دوربين تونستم بفهمم چيه ! هر چند كه اون هيكل گنده ،‌ داد ميزد كه من هوبره هستم.

خلاصه اين بود شمه اي خيلي كوتاه از اين سفر شناسايي ما.

 داشت يادم ميرفت بگم:

اين سفر به منظور بررسي و شناسايي راههاي درون كوير براي برنامه هاي آينده ترتيب داده شده بود. و كليه نقاط كليدي و مهم و همچنين تمامي طول مسير با GPS  ثبت شد كه اگر زماني هر كدومتون احتياج داشتين با كمال ميل در اختيارتون ميگزارم.

بعدشم اينكه حدود 240تا عكس گرفتم. همه عكسا خيلي توپ شدن. خيلي سخت بود كه از توشون انتخاب كنم. به هر حال 19 تاشو انتخاب كردم و ميگزارم اينجا. سعي كردم تا جايي كه ممكنه عكسا رو كوچيك كنم تا با سرعتهاي Dial Up  راحت بالا بيان. به هر حال اگه طول كشيد بالا اومدنشون ،‌شما به بزرگي خودتون ببخشيد. عكسها رو هم به ترتيب زماني برداشتنشون ميگزارم.

.

.

خوب فعلا فقط همين.

 

قلعه كلشاهي در شرق ابوزيد آباد

 

 

سقف يك ساختمان در واحه اي در كوير

 

 

بدون شرح!!!!(شيشه عقب ماشين)

 

 

غروب آفتاب روز اول در واحه اي كه در نزديكي آن شب را گذرونديم

 

 

طلوع آفتاب روز دوم در كمپ

 

 

بدون شرح

 

رمل يا همون تپه هاي شني

 

 

جهت يابي و توجيه نقشه با كمك GPS

از چپ به راست: رضا شهداديان(راننده تيم) ، رضا چهكنويي(راهنماي تيم) ، هادي سليمانزاده ( سرپرست تيم) و آخرين نفر هم كه خودمم!

 

 

گله هاي شتر در نزديكي مرنجاب

 

 

حدود 20 كيلومتر روي درياچه نمك و لمس خدا.........

اون ارتفاعي هم كه پشت تصوير مي بينيد، تنها خشكي درياچه است كه بهش ميگن : جزيره سرگرداني!!! چون انگاري رو هوا ست و پايه نداره!

 

 

 

من اسم اين جاده رو گذاشتم : جاده پينك فلويدي!!! آدم بي اختيار محوش ميشه!

 

 

يكي از افراد گروه تحقيقاتي ما كه در اثر تشنگي و ذوق زدگي مطلق! مرد!!!!!!!!!

 

 

كاروانسراي مرنجاب در حاشيه درياي نمك

 

 

يكي از دوستان كوچولوي ما كه شكر خدا هوس نكرد داداش بزرگشو بياره !!!! سوسماري كه اسمشو نمي دونم اما شب دوم، دورمون زياد بودن و چشماشون تو نور برق ميزد عين گربه!!!!

 

 

طلوع آفتاب روز سوم و عمو رضا كه اونهم عين من داشت از طلوع لذت مي برد و عكاسي مي كرد!

 

 

اينهم اون دوست كوچولومون كه ذكر خيرش رفت! درست قبل از اينكه وارد پارك ملي كوير بشيم.

 

 

ابتداي پارك ملي كوير از سمت جنوبي

 

 

اينهم آب انبار باستاني حوض قيلوقه

 

 

 

بافت زمين در قسمتی از پارک ملی کوير

طبیعتمرد

شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸۳
پست اضطراری!

آقا ! توجه ، توجه!

اين يه پست اضطراريه!!! با يه خبر بسيار خوب.

.

.

 

چون اونروز هم شماره خودم رو دادم و هم شماره علي (شاهين) رو.

كلي هم با علي صحبت كرده بود و اطلاعات كاملي از منطقه گرفته بوده.

خلاصه مثل اينكه آقاي دكتر پيراسته واقعا از مسئوليني هستند كه واقعا مسئولند.

تا جاييش كه از دست من بر مياد ، و به سهم خودم ميگم:

آقاي دكتر پيراسته! مدير كل محترم محيط زيست استان تهران، به سهم خودم متشكرم. بابت همه چيز. بخصوص بابت احساس مسئوليتي كه در قبال مناطق (هرچند هم كه دور از ديد باشند) داريد...................

.

.

.

به هرحال بايد منتظر نتيجه بود.

شاد باشيد و هميشه برقرار و بر فراز.....

 

طبیعتمرد

سه‌شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸۳
آلودگی

ديروز يه كاري كردم!

نميدونم اسمشو چي بزارم؟ عشق به طبيعت اين مرز و بوم؟ يا آدم فروشي؟؟؟

آدم فروشي كه................ حيف نام آدم كه به همچين موجوداتي بدهند! نمي دونم.

به هر حال اسمش هر چي كه باشه، از انجامش حس خوبي دارم و فكر مي كنم كار درستي انجام دادم.

.

.

زمان : ساعت 6 صبح

تاريخ: 30 مرداد 83

مكان : جايي در نزديكي مردآباد كرج

.

هوا نسبتا خنكه .تاريكاي شب داره كم كمك جاشو ميده به سپيدي صبح. بعد از سالها دوباره تفنگ به دست گرفتي و داري ميري بيابون و شكار.....

لندرور هم انگاري فهميده كه امروز چه خبره و كجا داره ميره بعد از مدتها... چون انگاري ميخواد جاده رو ببلعه و تمامش كنه كه زود تر برسه به خاكي ....

گرم صحبتي با دوستي كه برنامه امروز رو تدارك ديده و دار ي قرقرهاش رو تحمل ميكني!!! هي داره به جونت قر ميزنه كه بابا چرا اينقدر معطل مي كني؟
 هي واميستي براي عكس؟ بابا ، عمو علي هوا روشن بشه ديگه فايده نداره هااااا.....

من هم ميدونم چي ميگه و در دل بهش حق ميدم. اما دست خودم نيست. محيط به طرز غير قابل توصيفي زيباست و من حاضر نيستم به هيچ قيمتي اين صحنه ها و اين نور رو براي عكاسي از دست بدم. حتي به قيمت دير رسيدن و از دست دادن يك روز خوب شكار.......

.

.

جاده ميره تو يه چال و گودي بزرگ . وقتي داري سربالايي اونطرفش رو ميري بالا كه شيب خيلي زيادي هم داره........ يهو چشمت مي افته به آسمون پشت اون بلندي.....

.

.

. آسمون هنوز اونقدر تاريك هست كه نور قرمز تندش رو از پس بلندي ببيني.. با تعجب نگاهي ميكني به نور عجيب و پاتو بيشتر از قبل روي پدال گاز و يه دنده معكوس و لندرور شتابان به سوي بلندي......

وقتي ميرسي به اوج و از اونطرف سرازير ميشي ، اولش شوكه ميشي و فكر ميكني خداي ناكرده ماشيني چيزيه. اما ميبيني دوستت خونسرد نشسته و فقط با تاسف سرش رو تكون ميده....

-          علي اين چيه؟ ماشين آتيش گرفته؟

-          نه عمو علي.....

-          پس چيه ؟ تو چرا اينقدر خونسردي جوون؟

-          هيچي عمو علي! آخه اين بار اولي نيست كه اين صحنه رو ميبينم!!!!

-          ......؟؟؟؟؟؟؟ (نگاهي با تعجب زياد به روي علي كه حالا داره با تاسف سرشو تكون ميده)

-          نميدونم اينا چيه ؟ اما هر چي هست غير قانونيه.

-          .......(سكوت)

-          ظاهرا بايد ضايعات يه كارخونه شيميايي باشه . پارسال هم كه ميومديم اينجا،‌اين صحنه رو اينجا مي ديديم. هرشب كارشون همينه. اين ضايعات رو ميارن اينجا تخليه مي كنن و درست همينجا كنار جاده آتيششون مي زنن. حولي ظهر كه بيايي و هيچ اثري ازشون نيست. فقط جاي سوختگيش رو زمين مونده.....

با تعجب نيگاهش كردم . و غم رو تو چشاش ديدم. غم از دست رفتن يك منطقه بكر كه ساليان درازي بود كه به اونجا مي آمد و حالا شاهد از بين رفتن تدريجيش به دست اين موجودات دوپاي انسان نما بود.....

.

.

.

بد جوري حالم گرفته شده بود. بهش گفتم :

-          ميخوام ازش عكس بگيرم

-          با لحني غمگين گفت كه چي بشه؟                                                                 

 

البته چرا! عكستو بده همشهري چاپ كنن. شايد يه فرجي شد.

 

اينبار من بودم كه با تاسف سري تكون دادم وگفتم:

 

-          هه! همشهري؟ برو بابا دلت خوشه! تازه چاپشم بكنن ! چه فايده؟ كي جوابگو خواهد بود؟ نهايتش اينه كه دوتا ديوونه لنگه خودمون نگاهش مي كنن و با تاسف سر تكون ميدن......

خلاصه اينجوري شد كه ماشين رو زدم بغل. از شدت حرارت ، از 20 متري آتش نميتونستي جلوتر بري.

 

 

خلاصه از همون فاصله دوتا عكس انداختم.

خدا ميدونه كه اون ضايعات چي هستن و متعلق به كجا؟ اما اونچه كه مسلمه اينه كه همچين مواد بي خطر و سالمي نيستن!!!!!

 

 

اون دود غليظ سياه و اينكه وقتي سوختن، كوچكترين اثري باقي نميزارن. و اينكه چرا اينجا رو براي خلاص شدن از شررشون انتخاب كردن؟؟؟ همه و همه سئوالاتي بودن كه 3هفته عين خوره تموم وجودمو مي جويدن و ميخوردن.

هيچ كاري هم جز حرص خوردن و تاسف از دستم بر نمي آمد.

.

.

.

زمان : ساعت 13 بعد از ظهر

تاريخ : 16 شهريورماه

مكان: سالن آمفي تئاترشركت

.

دارم با عصبانيت سيستمهاي سمعي و بصري رو چك ميكنم ببينم همه چي درست كار ميكنه يا نه؟

از اينكار هيچوقت خوشم نميومده. بخصوص كه امروز يه بنده خدايي خيلي سر اينكار رو اعصابم راه رفته!

هيچكس توي سالن نيست. ناگهان احساس ميكنم وجود ديگري غير از خودم در سالن هست.

نگاهي ميكنم و آقايي بلند قد و چهارشانه و خوشقيافه رو ميبينم كه با لبخندي بر روي لب به من نزديك ميشه!

قيافه اش اينقدر دوستانه است كه اول فكر ميكنم از همكاران سازماني است. من هم بي اختيار لبخندي روي لبم مي نشانم و سلامي زير لبي....

مياد و رديف جلو مينشينه . گپي با هم و خوش و بشي و نهايتا كار من تموم ميشه و خداحافظي ميكنم و ميام پايين.

 

زمان: ساعت 3 بعد از ظهر

تاريخ: همان روز

مكان: جلوي درب آمفي تئاتر

.افراد: همون آقاي خوش قيافه ، بنده و چند نفر ديگه دور و ور اون آقاهه!!!

 

-    آقا من در خدمت شمام . مثل اينكه شما با من امري داشتين؟

-          سلام آقاي دكتر! راستش من يه كار خصوصي داشتم!!! البته خصوصي كه......نه ! اما مربوط به جلسه امروزتون نميشه!

-          اشكالي نداره امرتونو بفرمايين

-          خواهش مي كنم! بي مقدمه بگم آقاي دكتر! من شكارچي هستم!!!!

-          .......(سكوت آميخته با تعجب و حيرت فراوان)و نگاهي به سرتاپاي من

-          ببخشيد كه اينجا و اينجوري اين داستان رو عنوان مي كنم. اما شايد واقعا قسمت اين بود.

.

.

.

 خلاصه اينگونه بود . جرياني رو كه در خطوط بالا ديديد ،‌به گوش دكتر پيراسته مديركل محيط زيست استان تهران رسانيدم و بهش گفتم كه از اون جريان عكس هم انداخته ام.

از من عكسها رو خواست.

سريعا به واحد خودمون برگشتم و از عكسا پرينت گرفتم و بردم براش.

كلي حال كرده بود با اين داستان و رفت اونطرف پيش دكتر حجت و عكسا رو بهش نشون داد!!!

خلاصه اومد پيش من و گفت ميشه آدرس اينجا رو بهم بدي؟ گفتم آره و پشت يكي از عكسا براش نوشتم . تلفنم رو هم گرفت و نهايتا گفت :

من واقعا از شما متشكرم و همينجا بهتون قول ميدم ظرف حد اكثر يك هفته اين موضوع رو روشن كنم و بهتون اطلاع بدم. ما حتما يه كنترول نا محسوس ميگذاريم اونجا و متخلفين رو ميگيريم و به استناد همين عكسا محكومشون مي كنيم...

 

 

.................................

نميدونم تا چه اندازه روي حرفش مي مونه؟ يا اصولا اونهم مثل خيلي ديگه از مسئولين فقط شعار ميده و از كنار قضيه به راحتي ميگذره؟

اما تا اونجاييش كه به من مربوط ميشد،‌كاري رو كه از دستم بر ميومد انجام دادم.

اصلا هم فكر نميكنم كه آدم فروشي كرده باشم و متخلفين رو فروخته باشم.

بالاخره هرچي باشه هويج كه نيستيم!!!! همينجوري با وقاهت تموم بيان و كنار جاده اون همه سم و مواد خطرناك رو به طبيعت تزريق كنن و به خورد خلق الله بدن و بعدشم هيچي به هيچي؟؟؟

به هرحال من كه دعا ميكنم اين يكي ، از اون مسئولين واقعا مسئول باشه و كاري انجام بده.

.

.

خوب فعلا فقط همين.

 

طبیعتمرد

شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸۳
درکوه

خوووووووب!

 

اول راجع به پست قبلي بگم:

 

آقا من از همين تريبون اعلام مي كنم كه در كمال صحت و سلامت به سر مي برم! اصلا هم حال روحيم بد نيست( حد اقل فعلا!!) و راستشو بخواين يه جورايي گوش شيطون كر خيلي هم خوبه و آرامش دارم.....

اون نوشته ، فقط نشونگر اين بود كه خيلي سرم الكي شلوغ شده و تا سرمو مي چرخونم مي بينم شب شده و روز بعد شده و هفته بعد و .....

خلاصه اصلا نمي تونم اون جوري كه دلم ميخواد از وقتم و از زندگيم استفاده بهينه كنم و اين قضيه است كه اذيتم مي كنه. خلاصه اين بود دليل اون نوشته.

به هرحال از همتون ممنونم.

.

.

اما.....

و اما دليلي كه امروز شروع به نوشتن كردم:

ديروز  با علي بيابون بوديم ، وسطاي روز بود و ما توي يه آب بر (به ضم ب).

 داشتيم ميرفتيم بالا كه بتونيم از پشت يه صخره بزرگ  در بياييم و خودمونو برسونيم بالاسر شكارها.

.

.

شيب خيلي زياد بود و لايه اي از سنگريزه و شن روي بستري از سنگ كف شكاف رو پوشونده بود.

يه قدم حساب نشده كافي بود تا با سر بري تو باقاليا و سكوت رو به هم بزنيو هر چي شكاره بپروني بره.

همينجا اين رو بگم كه :

 يكي از چيزايي كه شكار رو از كوهنوردي متمايز مي كنه و من عاشقشم همين سكوت هيجان آلودشه.

بايد با محيط اطرافت يكي بشي و در آن ذوب بشي!!!!!

كوچكترين صدا يا حركت اضافه ..... همه چي خراب ميشه و به قول معروف مرغ از قفس ميپره و .... باقي داستان.

بگذريم.....

داشتيم توي اون آب بر ميرفتيم بالا كه علي ديدم يه چيزي رو داره زير گوشم زمزمه مي كنه. اول نفهميدم چي ميگه؟

برگشتم و پرسيدم چي؟ گفت : عمو علي ميدوني امروز چه روزيه؟

با تعجب نگاهش كردم و گفتم: نه! خوب يه روز خوب شكاره كه جنابعالي رو شانس هستين براي تير انداختن !!!( آخه يه تير اندازي از اين جوون ديدم كه....). بگذريم

ديدم ميگه نه! امروز اولين تولد در كوه است.

اينقدر ذوق زده شدم كه نگو و نپرس! يعني يه جورايي بي خيال شكار و اين حرفا شدم. برگشتم طرفش و اگه موقعيت زمين زير پام اجازه ميداد، مطمئنا مي پريدم و بغلش مي كردم.....

اما تو اون موقعيت ، فقط يه سكوت بعدشم پرسيدم: علي جدددي ميگي؟ خنديد و گفت آره. فقط تونستم بهش بگم: تبريك ميگم جوون. ....

كامنتينگشم كه تعطيله. نميشه براش كامننت گذاشت و تبريك گفت.

پس چاره چيه؟

خيلي ساده است :

از همينجا اعلام مي كنم:

 

دركوه عزيز! تولد يك سالگيت رو به عموم مسلمانان !!! ببخشيد ! منظورم به كليه بلاگر هاي محترم بود! تبريك و تهنيت عرض نموده و برايت سلامتي ،‌ بقا، طول عمر و شاد كامي از خداوند بزرگ خواستارم.

ها؟ خوب شد شاهين خان؟ همينو ميخواستي؟ بايد اين جوري به روت آورد؟؟؟؟......

.

.

.

اما از شوخي گذشته ، دركوه ممكنه كه براي خيليها فقط يك بلاگ ساده باشه كه يه آدم ديوونه تر از من مياد و از عشقش به بيابون و كوه و در و دشت توش مينويسه.

اما براي من يكي حد اقل مفهومش خيلي بيشتر از اين حرفاست.......

نميخوام هندونه زير بغل علي عامري(شاهين) بزارم . اما واقعا اين بچه نوشته هاش آدمو ميبره تو محيطي كه توصيف مي كنه. يه جورايي نوشته هاش منو ياد همينگوي مي اندازه. (علي،‌حالا جو گير نشي هااااااا عموجون).

اما در كوه باعث شدكه من دوستي رو پيدا كنم كه واقعا از مصاحبتش لذت ببرم و بعد از سالها دوري از بيابون و شكار (بنا به دلايلي كه خودش هم ميدونه) دوباره برگردم به محيط شكارگاه!

ديگه اگر زياد تر از اين ازش تعريف كنم پر رو ميشه و اونوقت هي ميخواد بره با خودش اينترنت كنه!!!!!و ديگه نميره بيل بزنه كه به مملكتش فايده داشته باشه.....

دوم اينكه تولد دركوه مصادف است با تولد فراي عزيز كه كلي بهش تبريك ميگم هر چند كه هزاران مايل فاصله بينمونه.....

فرا جونم تولدت مبارك باشه عمو جون! ايشالا كه در اين سال جديد در كنار مارسلو پير شي جوون!!!!!!!

 

راجع به اون عكس سايه ها هم بايد بگم عكاس علي بود، سمت راستيه منم اون درازه كه از بغل من زده بيرون،لوله تفنگه و سمت چپيه كه كلاه سرشه علي عامريه!!!!!

 

اينم علي آقاي عامري ما كه ايندفعه به جاي –دركوه-  ، در لندي و در دشته........

.

.

.

خوب فعلا فقط همين

 

طبیعتمرد

چهارشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸۳
روزمرگی

امروز داشتم با خودم فكر مي كردم كه:

.

.

.

 

اين روزها اين قدر در روزمرگي غرق شدم كه.......

 

حتي يادم رفته بايد زندگي كنم.

.

.

خوب فعلا فقط همين.....

 

طبیعتمرد

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]