طبيعت مرد
'  Outdoor Man  '
شنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٤
صحرا....

.....و با تمام اين اوصاف صحرا را دوست مي داشتيم.

اگر از ابتدا جز خلا و سكوت نبوده، اين دليليست كه خود را به دلدادگانش تسليم نمي كند. روستاي ساده اي كه خانه ماست اگر به خاطر آن از خير بقيه دنيا نگذريم و اگر به سنتها و آداب و رسوم و رقابتهاي آن باز نگرديم ، از دستتان در مي رود. اما يكسره از موطني كه جزيي از آنست ، غافل مي مانيم.

بهتر از آن نيز هست: در دو قدمي ما ، مردي كه پشت به ديوار حصار خانه اش طبق اصولي كه براي ما بيگانه است، روزگار مي گذراند، او است كه در تنهايي و انزوايي طبيعي به سر مي برد. و چنان دور است كه هرگز هيچ هواپيمايي بر آنجا فرود نخواهد آمد.

ما از ديدن كلبه خالي او چه دستگيرمان مي شود؟

 

امپراتوري مرد در نفس و باطن اوست.

 

به اين ترتيب است كه صحرا نه از شن ساخته شده و نه از طوارق و نه از مراكشي هايي كه به يك تفنگ مسلح هستند......

و همين است كه امروز ، تشنگي را احساس كرديم. و آن چاه آبي كه از ديرباز مي شناختيم ، فقط امروز بر ما مكشوف ميشود كه بر تمام قلمرو آن حدود مسلط است و مثل اينست كه : حسب و حال زني ناديده كه ميتواند خانه اي را محسور سازد و چاه آبي كه مثل عشق به دورها ميرود.....

 

شن همان بيابان است . ولي روزي ميرسد كه از رسيدن هجوم شن ميترسيم! در آن چينهاي شنل فراخي كه احاطه اش كرده ، باز مي مانيم و به اين گونه است كه امواج هجوم شن چهره صحرا را دگرگون مي كند.

 

ما قواعد بازي را قبول كرده ايم و بازي نيز ما را در شكل و صورت خود جاي مي دهد. صحرا در ماست كه خود را نشان مي دهد. گذشتن از آن به مفهوم ديدار از واحه نيست . بلكه ساختن مسلك و طريقت ما از اصل و سرمنشا آن است .

.

.

.

از نخستين سفرم ، عشق صحرا را آموخته ام........

 

از كتاب باد،شن،ستاره ها

اثر آنتوان دو سنت اگزوپري

 

 

photo by: outdoorman

 

 

photo by: outdoorman

 

 

photo by :Outdoorman

 

 

Photo by : Outdoorman

 

Photo by: Outdoorman

 

طبیعتمرد

یکشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٤
سخنی چند

چند وقته ننوشتم! دلم براي نوشتن تنگ شده ! خيلي تنگ شده.

يه جورايي بهم آرامش ميده.... احساس سبكي ميكنم.

وقتي مي نويسم ، احساس مي كنم كه خودمو بهتر ميشناسم.

شوخي شوخي نزديك به يكماه شد كه ننوشتم. اما اين روز ها اينقدر غرق در روزمرگي ها و گرفتاريهاي كاري و شخصي هستم كه صبح اول وقت سيستم رو روشن ميكنم، عصر خاموش مي كنم بدون اينكه حتي پنج دقيقه بصورت مفيد پاي دستگاه بوده باشم!

تمركز كه رفته تعطيلات! حس و حال هم كه نپرس!

از اين داستانها كه بگذريم، چند روز پيش، دوستي كه قبلا هم با عنوان "استاد" در اينجا ذكر خيرشان رفته بود،‌ بصورت سرزده و بدون خبر به اينجا آمد و طبق معمول در شروع سخنانش گفت :

-          ببينم وقت داري با يه پيرمرد بشيني و يه فنجون قهوه مهمونش كني؟

آخه ميدونين، دكتر (‌همون استاد منظورمه) هروقت مياد اينجا، حتما يه سري هم به ما ميزنه . چون ميدونه كه اينجا همه دوستش دارند و اينكه هميشه اينجا يه نفر هست كه مشتاقانه به حرفاش گوش ميده باهاش صحبت ميكنه.......

خودش  هم از اين داستان راضيه و خوشحال ميشه كه من صحبتاشو مي نويسم. هميشه ميگه:

-          من اين چيزا رو به تو ميگم، تو هم بنويسشون . بلكه براي 4 نفر ديگه هم مفيد باشه و حتي براي لحظه اي كوچك،‌ به تفكر وا داردشون......

من هم با كمال ميل به حرفاش گوش ميدم و ياد داشت برميدارم از حرفاش....

خلاصه اين چند سخن كه هديه استاد هستش را تقديم مي كنم به همه اونايي كه دوست دارند فكر كنند و از تفكرشون در جهت بهتر شدن زندگيشون نتيجه بگيرن....

 

هركس چراي زندگي خود را بداند، با هر چگونه اي خواهد ساخت......

                                                                              نيچه

 

خدايا.... به هركه عقل دادي، چه ندادي؟..... و به هركه عقل ندادي،‌ چه دادي؟......

                                                                   از عارفان بزرگ.

 

اي كاش تمام انسانهاي دنيا فقط يك نفر را عوض مي كردند و آن يك نفر هم خودشان مي بود.....

                                                                     مهاتما گاندي

 

زير ضربه هاي چكش سرنوشت و در آتش گداخته رنج،‌ اين زندگيست كه شكل مي گيرد و ساخته مي شود....

                                                     ويكتور فرانكل(بنيانگزار معنا درماني)

 

 

 

 

طلوع پاييزي- طالقان 1384 -عكس از طبيعتمرد

 

 

.

.

. خوب فعلا فقط همين....

 

طبیعتمرد

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]