طبيعت مرد
'  Outdoor Man  '
چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥
گلاب گيری و باران و دماوند

جمعه ساعت 5 صبح:

از دقايقي پيش در اتومبيل نشسته اند و منتظر آمدن همسفرشان دقيقه شماري مي كنند. هنوز هم دل مرد در گرو برنامه ايست كه نا خواسته واگزارده      تا به اين برنامه برسد..... برنامه مسابقه Off Road  . تمامي تيم و دوستان رفتهاند به برغان. شب قبل هم تا پاسي از شب گذشته روي اعصابش كار كرده اند كه بيا برويم..... همه هستند و يه Offroad درست و حسابيه ..... اه اه اه اه... كاشان يكروزه چيه؟ يه جاده بي انتها و خسته كننده كه به بازديد از هيچ جايي هم نمي رسي.... بيا بريم مسابقه و خلاصه از اين دست تحريكاتي كه فقط بيش از پيش بر سر دوراهي قرارش ميدادند....

 

photo by: Tohid Bahramipour

 

به هرتقدير تصميمش را گرفته بود تا به قراري كه از قبل گذاشته بود پايبند بماند و  در التزام ركاب جمعي ديگر از دوستان در ديدار از مراسم گلاب گيري باشد. بنا بر اين دست رد بر سينه برنامه اي زد كه با تمام وجود به آن عشق مي ورزيد و در آرزوي شركت در آن بود......

.

.

.

ساعت حدود نه و سي دقيقه صبح:

ابتداي جاده نياسر را كه رد كردند، مواجه با ترافيك غير قابل وصف و وحشتناكي شدند. از همانجا بود كه ديگه مرد واقعا پشيمان از كاري كه كرده بود، سعي در منصرف كردن دوستان همسفر از ادامه راه بود. هرچه توي بيسيمش التماس كرد كه آقا بي خيال. بياييد برگرديم و به سمت ديگري برويم، نتيجه اي نداشت. پس سعي كرد خودش رو در جريان رها نموده و در جهت جريان پيش رود تا هم خودش عصبي نشه و هم سفر بقيه رو خراب نكنه...

.

.

به هر ترفندي بود در ميان ترافيك ،به ميدان پايين آبشار رسيدند. او اصرار داشت به ديدن چهارطاقي و غار نياسر برود. اما نظر دوستان بر خلاف او بود. آنها اصرار در ديدن آبشار داشتند. در نهايت چاره اي نبود جز يكرنگ شدن با جمع و به دوش كشيدن كوله بار و طي مسير نه چندان كوتاه ميدان تا آبشار. مسافتي بالغ بر 2تا3 كيلومتر در زير آفتاب سوزان و در هوايي اشباع از دود گازوييل و دود بنزين اتومبيلهايي كه سرنشينانش حتي به قيمت هدر رفتن زماني طولاني در ترافيك  جاده يكطرفه ميدان به آبشار حاضر به پياده شدن و طي مسير  بصورت پياده نبودند.

سينه اش از استنشاق هواي سرشار از دود خودرو ها به سوزش افاتده بود و گرماي طاقت فرسا ي آفتاب امانشان را بريده بود. در ميانه مسير، باز هم به دوستان پيشنهاد برگشت را داد اما گوش شنوايي وجود نداشت......

.

 

photo by : Majid Hajali

 

.

پلكان تنگ و باريك و سيل جمعيتي كه هر كدام به هر شكل ممكن سعي در باز نمودن راه خود بدون توجه به ديگراني كه در حال گذر بودند.......

.

.

تنگي نفس از فشار جمعيت و اعصاب خوردي مضاعف از اينهمه خودخواهي ها و بي ملاحظه گي مردم.....

 

phot by Majid Hajali

 

.

ناگهان متوجه شد دوستاني كه به ستون يك در جلوي او در حركت بودند ، از ديد خارج شده اند. با نگراني به اطراف نظري افكند و با فشار جديدي كه به او وارد شد، به سمت راست رانده شد و خود را در فضايي سرپوشيده يافت همانطور كه دوستان گمگشته اش را.

كمي از فشار جمعيت كاسته شد و براي اولين بار توانست نگاهي به اطراف بيافكند. در اتاقي بود كه از انتهاي آن صدايي چون سايش چيزي به گوش مي رسيد..... از لا به لاي جمعيت راهي به جلو گشود و سنگ آسيابي را ديد كه با فشار آب مي چرخيد... چيزي نمانده بود زير دست و پاي مردم فرهنگ دوست و سنت گرا!!!! كه عاشق ديدن آسياب بودند له شود.( فكر بد هم به خودش راه نميداد كه اين مردم تا به امروز همچون چيزي نديده اند!!)

 

Photo by Majid Hajali

 

photo by : Majid Hajali

 

photo by Majid Hajali

 

اين فشار آخر ، تير خلاصي بود در تاييد تصميمي كه در سرش مي چرخيد..... برمي گردم!

-         بر مي گردم، شماها چي؟

-         من هم موافقم.برگرديم...

-         ما هم موافقيم دايي. اينجا خيلي شلوغه

-         آقا ما بر مي گرديم....

-         اه؟ چرا؟ بابا بي خيال. تا اينجا آمدين ،‌بيايين اقلا آبشار رو ببينين.

-         آقا تو بگو يك قدم. من يكي نيستم. بچه ها هم همينجور. از اولش هم اينجا آمدن اونهم روز جمعه ، يكروزه و در بحبوحه گلابگيري اشتباه بود. نبايد مي آمديم.....

-         كجا ميخواهي بري حالا؟

-         تهرون!!!!! امروز هرجا بريم ، آسمان همين رنگه. شهر شلوغ، نياسر افتضاح ، قمصر بد تر از اون و ابيانه هم كه اصلا نبايد فكرشو كرد.....

-         اما ما ميخواهيم بريم جاهاي ديگه رو هم ببينيم.

-         باشه پس خوش بگذره. ما برميگرديم

.

photo by Majid Hajali

 

.

از 5 صبح تا 3:15 بعد از ظهر رانندگي و در نهايت خسته تر از قبل با رواني فرسوده و جسمي فرسوده تر و چشم به راه هفته اي ديگر سر بر بالين نهادند...

.

.

 

photo by : Tohid Bahramipour

 

 

*******

 

شنبه ساعت 3 بعد از ظهر:

 

انگاري لندرور هم فهميده بود كه قراره بره بيابون و دستي هم به سرش كشيده بشه.....

جاده دماوند به سان ماري خفته در ميان كوهها بهشون دهن كجي ميكرد. زن و مرد سوار بر لندرور و خسته از كار روزانه براي انجام كاري رو بسوي ده آبسرد  نهاده بودند و اينك دوراهي بومهن را گذرانده بودند .....

مرد در حين رانندگي و گوش سپردن به موسيقي مورد علاقه اش ، سيگاري گيراند و با لذت پكي بر آن زد و در حيني كه دود را از دهانش بيرون ميداد سري به سمت آسمان چرخانيد و نگاهي به ابرهايي كه درحال تشكيل بودند انداخت و رو به زن كرد و گفت:

-         خيلي از اين ابرها خوشم نمياد. همچين يه جورايي مشكوك ميزنن!

-         زن پرسيد : الان اين چه جور ابريه كه بالاسرمونه؟

-         سي.بي

-         خوب يعني چي؟

-         سي.بي يا كومولونيمبوس. كابوس خلبانها.

-         خوب ما كه الان رو زمينيم( با خنده) پس نگرون چي هستي؟

-         خيلي وحشيه . نميشه باهاش شوخي كرد. به هرحال داره رشد مي كنه و خيلي هم سريع.

.

.

ساعت 5:30 بعد از ظهر محوطه مرغداري.... ده چنار

 

نيم ساعتي ميشه كه با دوستش سرگرم ور رفتن به گيربكس لندرور نيم تن دوستش هستند. ناگهان سردي قطره اي را بر پشت گردنش حس ميكنه و در كمتر از يك دقيقه باران همچون سيل با تند بادي كم سابقه و در ميان سمفوني غرش رعد و رقص نور برق باريدن ميگيرد. چاره اي ندارند جز پناه گرفتن داخل لند رور. دوستش مي گويد : اينجا بعد از ظهر ها همينه! يك باد مياد و 3-4 دقيقه مي باره و بعدش تموم ميشه تا فرداش كه داستان باز همينه.

اما تجربه سالها طبيعت گردي مرد و آموزشهاي هواشناسي وهوانوردي كه ديده بود ،‌ خلاف اين را به او گوشزد مي كنند .

رو به دوستش كرد و گفت: من فكر مي كنم هرچه زود تر جمع كنيم و برگرديم ، به سودمون باشه.

.

.

دو لندرور پشت سر هم در يك بيراهه ناهموار حركت مي كردند. در فاصله اي كه بارندگي مقداري كاهش يافت، مرد و دوستش تصميم گرفتند تا به مزرعه پاييني بروند و سري هم به آنجا بزنند و سپس وارد جاده شوند و به سمت تهران دودزده روان شوند.

هوا تاريك شده بود و شدت بارندگي ناچارشان كرده بود تا پروژكتورهاي قوي اتومبيلها را روشن كنند. مسير حركت شيب نسبتا تندي پيدا كرده بود و هر لحظه بالاتر ميرفتند. وقتي به بالاي تپه رسيدند، مرد ناگهان پايش را روي پدال ترمز فشرد و رو به زن كرد و گفت: تا حالا اينقدر رعد و برق يكجا ديده بودي؟

زن سري تكون داد و گفت نه! كاشكي ميشد ازشون عكس بگيري....

اين حرف زن، بد جوري مرد را قلقلك داد و نگاهي با لبخند به همسرش كرد و پرسيد: ميخواهي وايستيم و يك كم عكاسي كنيم؟

زن هم كه هميشه مشوق همسرش در اين امور بود با مهرباني و لبخندي بر لب گفت آره.......

.

.

اتومبيل را روي نوك تپه اينقدر جا به جا كرد تا درب عقب ماشين رو به سمت طوفان قرار گرفت.

از طريق بيسبم به دوستش اطلاع داد كه چه قصدي دارند و دوستش نيز قبول كرد تا چراغهايش را خاموش كند و منتظر بايستد.

مرد پياده شد و ناگهان احساس كرد زير دوش آب يخ قرار گرفته. به سرعت خودش را به عقب لندرور رسانيد و سوار شد. شدت بارندگي به حدي بود كه در همين چند قدم كاملا خيس شده بود. دوربين آنالوگش رو برداشت و بست روي سه پايه و سه پايه رو داخل ماشين برپاكرد .

كابل دكلانشورشو بست روي دوربين و در عقب لندرور را باز كرد و به انتظار نشست.

در اين لحظه هم زن و هم مرد دلخوري ناشي از سفر ديروز از ذهنشون پاك شده بود و به جاي آن سرشار از طبيعت بودند و طعم خوش هيجان را زير زبانشون مزه مزه مي كردند...

هيچ كدام دلشون نميخواست اين صحنه پاياد يابد. صفحه شبنماي ساعت ، 7:30 بعد از ظهر را نشان ميداد. و رعد و برقها همچنان ادامه داشتند همانطور كه باران......

اما آنان بايد باز مي گشتند . هرچند كه ذهنشان را در منطقه جا گذاشتند و در عوض خاطرات اين سفر نيم روزه را به عنوان يك سفر عالي با خود به شهر برگرداندند .....

 

photo by: Tohid Bahramipour

 

 

خوب فعلا فقط همين......

 

******

 

پي نوشت 1: 24 /2/85 دومين سالگرد تولد طبيعتمرد بود و در عين ناباوري وارد سومين سال نوشتن شدم.......

پي نوشت 2: كليه عكسهايي كه توي اين پست مي بينيد كار دوستاي بسيار عزيزم توحيد و مجيده كه عكساي Offroad  رو توحيد زحمتش رو كشيده و عكساي مربوط به كاشان نيز كار خوب مجيد عزيزه و هردوتاشون لطف كردن عكسها رو در اختيار من قرار دادند و مهمتر اينكه اجازه دادند از عكسهاشون در اينجا استفاده بشه كه همينجا از هردوشون تشكر مي كنم....

 

 

طبیعتمرد

یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥
باورهای مردانه؟ باورهای زنانه....

چندي پيش ، دوستي بسيار عزيز، متن حاضر رو برايم ارسال كرد. خوب اولش كمي لجم گرفت از جملاتي كه خواندم!

اما پس از كمي تفكر ، برايم جالب شد! يعني راستش كمي به فكر فرو رفتم.

از اينكه چقدر ما آدمها جنسيت در نظرمون مهمه!

 همونطور كه ما هزار و يك نسبت به خانمها مي دهيم و در فكرمان و در گفتارمان و در جمع به اصطلاح مردانه مان آنان را به انحاء مختلف تحقير مي كنيم ، آنان نيز بيكار نمي نشينند و در بين خودشان ما به اصطلاح مردان را به سخره ميگيرند. .....

اگر غير مغرضانه و بي طرف نگاهي به سطور زير بندازيم، در مي يابيم كه بعضي از اين جملات  بيانگر واقعي شخصيت ما مردان هستندو چندان نيز بيراه نميگويند....

تا نظر شما چه باشد؟؟؟؟؟

.

.

.

خوب فعلا فقط همين......

 

**********

 

 

اگر مردها می توانستند حامله شوند، آن وقت سقط جنین آئین مقدسی می شد
"
فلورانس کندی"

زن بدون مرد مثل یک ماهی بدون دوچرخه است!
"
گلوریا استاینم"

زنانی که بدنبال برابری با مردها هستند آرزوی بسیار کوچکی دارند!
"
تیموتی لیری"

شوهرم گفت به فضای بیشتری احتیاج دارد، من هم او را به بیرون خانه فرستادم و در را پشت سرش قفل کردم!
"
رز آنی"

طبقه بندی مردها از نظر مادر من: مرد خوب برایت هر کاری انجام می دهد، مرد بد هر بلایی که بتواند به سرت می آورد
"
مارگارت ات وود"

مردها با یک بیماری وراثتی متولد می شوند، روانشناسان در تعریف این بیماری می گویند: ترس از اینکه اگر به زنی وابسته شوی، مرد مجردی در جای دیگری ممکن است از زندگی بیشتر از تو لذت ببرد
"
دیو باری "

مردها از صفت " جوان" برای زنهای زیر هجده سال و مردهای زیر هشتاد سال استفاده می کنند
"
نانسی لین دزموند "

اگر زنی رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند، و کلاه عجیب و غریبی سرش بگذارد، شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خیابان می برد ولی اگر کلاه کوچکی بر سرش بگذارد و کت و دامن خیاط دوز تن کند شوهرش با کمال میل او را بیرون می برد و تمام مدت به زنی که لباس رنگ شاد پوشیده و کلاه عجیب و غریب سرش گذاشته و رژ لب زده است خیره می شود
"
بالتیمور بیکن "

" لزلی بلیشا "

اکثر مردها سه گروه را دوست دارند ولی هیچ وقت آنها را درک نمی کنند : افراد مونث، دخترها و زن ها
"
نویسنده ی ناشناس "

حرفی نیست که زن ها کودن هستند، ولی آنها برای این، اینطور آفریده شده اند که بتوانند با مردها برابری کنند
"
جرج الیوت "

شما خیلی مردهای باهوش را می شناسید که با زن های کودن ازدواج کرده اند، ولی هرگز زن باهوشی را پیدا نمی کنید که با مرد کودنی ازدواج کرده باشد
"
اریکا جانگ "

برای اینکه مردی را واقعا بشناسید ببینید که با یک زن، یک بچه و یک لاستیک پنچر چطور رفتار می کند
"
نویسنده ی ناشناس "

زن بودن کار بسیار شاقی است ، چون معمولا مستلزم سر و کله زدن با مردهاست!!!

"نویسنده ی ناشناس "

 

 

 

 

طبیعتمرد

شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥
يک روز دور از شهر

داستان عكاسي كه خودش شكار شد !!!!

 

 

 

 

و آتشي كه به ما گرما بخشيد........

 

 

 

 

طبیعتمرد

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]