طبيعت مرد
'  Outdoor Man  '
دوشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٥
آخه بايد چه جوری باشيم؟

آخه بايد چه جوري باشیم؟

 

اگه سربزير و متفكر و توي خودم باشم، ميگن: افسردگي داره‌، روانيه، سيماش قاطيه، شوته!!

اگه بگو و بخند و شاد و شنگول باشم، ميگن: جلفه، دلقكه، هجوه، بچه­اس!!

اگه یک کلام حرف حساب بزنم، میگن: همش ادعا داره، ­رافه، فکر میکنه خیلی ­الیشه!!

اگه حرف نزنم و سکوت کنم، میگن: حرف واسه گفتن نداره یا فکر میکنه از دماغ فیل افتاده، پرافاده عوضی!!

اگه چاق باشم و اضافه وزن داشته باشم، ميگن: شكمو، پرخور، مال مفت تور كرده!

اگه لاغر و جمع و جور و ميزون باشم، ميگن: كنسه، نخوره، ­مال وارثه!

اگه از حقم دفاع كنم و زير بار زور نرم، ميگن: جنجاليه، با همه دعوا داره، خروس جنگيه، یاغیه!!

اگه از حقم بگذرم و گذشت كنم، ميگن: بي عرضه‌س، حيف نون و دست و پا چلفتيه!

اگه اهل تفریح­ و مسافرت باشم: میگن: خوشگذرون و عیاشه!!

اگه اهل تفریح­ و مسافرت نباشم: میگن: دل مرده و افسرده­اس!!

اگه مشروب خور باشم، میگن مرتیکه الکلی و هرزه­اس!!

اگه مشروب خور نباشم، میگن ریا کار و عقب مونده­اس!!

اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه، ميگن: اينو، واسه ما شده آقاي مطالعه! برو بینیم با!!

اگه با عيالات متحده‌ مشكلي نداشته باشم، ميگن: زن ذليله، زن نگرفته، شوهر كرده!

اگه مرد سالار و حرف، ­حرف خودم باشه، ميگن: انگار كلفت آورده! مرتیکه تفاوت زن و جاروبرقی رو نمی­فهمه!!

اگه دست به جيب خوبی باشم و به مردم كمك كنم، ميگن: پول پارو مي‌كنه، اهل بند و بسته، ریاکاره!!

اگه اهل بريز و بپاش و ولخرجي نباشم، ميگن: پولهاشو انبار مي‌كنه، جون به عزرائيل نمي‌ده، گداس!!

اگه زبون باز و متملق و چاخان باشم، ميگن: معاشرتيه، فوق‌العاده‌س، دوست داشتنيه، قربونش برم الهی!!!

اگه سوار یه ماشین توپ بشم، میگن: درآمد داره، دزده، از کجا آورده!!

اگه سوار یک ماشین لگن بشم، میگن: مرتیکه دنیایی پول داره، دلش نمیاد یه ماشین درست و ­سابی سوار شه!!!

اگه با خانواده­ام دوست باشم، میگن آخه زن گرفتی چیکار!!

اگه با خانواده­ام بد باشم، میگن خودش هم میدونست چی هستن!

اگه با بابام خوب باشم، میگن: چشمش دنبال مال باباهس!!

اگه با بابام خوب نباشم: میگن: سهمش رو همین ­الا میخواد!!

اگه با مادرم خوب باشم، میگن: اه، مرتیکه گنده، بچه ننه­اس!!

اگه با مادرم خوب نباشم، میگن: ااااااه­ه­ه! نمک به ­روم، کسی که با مامانش اینطور باشه، با بقیه چطوره!!

اگه به یک خانوم معلول هم کمک کنم، میگن هرزه­اس، به دنبال ناموس مردمه، چشم چرونه!!

اگه تند برونم، میگن دیوونه­اس و کله­اش بو قرمه سبزی میده!!

اگه یواش برونم، میگن ترسو و بزدل، چقدر جونش عزیزه واسه­اش!!

اگه سربزیر باشیم و جایی رو نیگا نکنیم، میگن روشو برمیگردونه سلام نکنه، الاغ!!!

اگه همه جایی رو نیگا کنیم، میگن چشم چرونه، نمیدونم دنبال چی میگرده!!!

و بالاخره اگه راست و درست و بي‌كلك باشم ميگن:هيچي نمي‌شه، به درد لاي جرز مي‌خوره، گوسفنده یارو!!

 

تورو خدا راهنمایی کنید چه جوری باشیم!!!

 

طبیعتمرد

یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٥
يك ليوان شير

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
 
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
  
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
 
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
 
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
  
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
 «
بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است

طبیعتمرد

دوشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٥
گلايه های شکاری

مدتها بود كه دلم بدجوري گرفته و هواي بيابون و بوي خوش باروت زير دماغم نزده بود.

همه اش هم به خاطر ممنوعيت شكار و محروم كردن ما از استفاده از طبيعت مملكتمون و آوردن فوج فوج شكارچي خرپول و مرفه خارجي به همون مناطق به خاطر چند دلار بيشتر! و همه اينها ميسر نمي شد مگر:

از صدقه سري خانمي كه فقط به خاطر صداقتش !!! شده سكاندار تخريب محيط زيست و اعوان و انصارش كه به لطف تحصيلات عاليه شان در زمينه محيط زيست و حيات جانوري، فرق بين سوسك حمام را از يوز ايراني نمي دانند.....

.

.

.

در هر حال بعد از مدتها فرصتي دست داد تا علي رو ببينم. به لطف زندگي در تهرون دود گرفته و ترافيك كذايي اش ، بيش از يك ماه بود كه هم رو نديده بوديم. خلاصه كلي حرف زديم و مطابق معمول صحبتمون به بيابون و شكار كشيده شد و دلتنگي مشتركمان در مورد دو فصل شكار گذشته كه خدا ميدونه سركار خانم و كارشناسان محترمشان چه در سر داشتند وقتي ما رو به اين راحتي محروم كردن؟؟؟اين در جاييست كه به راحتي ميبينيم اغلب شكارچيان مي روند و شكارشون رو هم مي زنند و وقتي هم كه ازشون مي پرسي پس قوانين چي ميشه؟ چنان بهت نگاه مي كنن كه انگاري يه سوسك چندش آور رو انداختي روشون!

سياست گذاري و تصميم گيري به عهده من و امثال من نيست. نمي خواهم هم كه باشد. اما اي كاش كساني رو در راس كار قرار مي دادند كه حد اقل - حتي در تئوري هم كه شده- ، كاري رو كه بايد انجام دهند بلد بودند.

 اينكه تو بزرگترين حادثه و ماجراي زندگي بيابونيت زدن پيف پاف روي چند سوسك حمام و يا در قصاوت بار ترينش ، كشتن يك موش با لنگه كفش!!!! باشه ...... چگونه مي تواني به اين راحتي براي كساني كه عمري رو در بيابون گذرونده اند تصميم گيري كني و محرومشون كني؟؟؟

چرا با اين تصميم گيريهاتون نتيجه چندين ساله زحمات شكاربانان و اون عده كم كارشناسان كاركشته رو كه باقي موندن، به باد فنا ميدهيد؟ وقتي كسي رو از چيزي بدون دليل منطقي منع كني، حريص ميشه.  نميخواهم صحه بگذارم به كار يك سري شكار كش و قصاب. .....

اما وقتي طرف --كه به شدت هم حريص شده و مانعش شدن كه بره بيابون و حق طبيعيش رو دريافت كنه از طبيعت--، مي بينه كه شكارچي خارجي رو ميارن مي برن بالا سر شكار با كلي بلدچي و كوله كش و ..... تو همون منطقه و پولش هم قلمبه ميره تو جيب سازمان و يا شكارچيان نورچشمي ميان و هر كاري دلشون خواست مي كنند، خوب معلومه كه وقتي مي بينه بيابون رفتنشو قدغن كرده اند، حتي از سر لج هم كه شده ، ميره و با شكاربان درگير ميشه و اون فجايع رخ ميدهد و يا در حالت خوش بينانه ترش، وقتي ميره بيابون ، هر جنبنده اي رو كه ببينه انگاري ارث پدرشو ميخواد ازش بگيره و بهش تير مي اندازه. با اين گونه افراد زياد برخورد داشته ام . توجيهشون اينه كه: اي آقااااااااا! اگه من امروز نرم و نزنم، فردا يكي ديگه مياد ميزنه و مي بره! پس بگذار من بزنم كه اقلن دلم نسوزه! اين طرز فكر غلط حاصل مديريت قوي و جو اطمينان و احترامه كه خانم رييس و مديران قبليشون كاشته اند... و امروز شاهد اين هستيم كه هر كي از راه ميرسه مياد و يه گوشه رو در كمال  وقاهت تخريب مي كنه و صاحب ميشه و آب هم از آب تكون نميخوره! ديروز جنگلهاي لويزون . امروز سرخه حصار و چيتگر ...... فردا بزرگراه تهران شمال كه مرفهين بي درد رو بدون درد تر به شمال و ويلاهاي آنچناني برسونه و فرداهاي ديگر خدا مي دونه ...........

اونوقت فقط  زورشون به من و امثال من ميرسه! اون ماهيگير بدبخت كه ميخواد يك روز به لار بره و لانسه بكشه، عامل تخريبه! اما اون دامدار عشيره اي كه با ديناميت و ساليك و سم ماهي نسل كشي مي كنه هيچ كاره است! اون شكارچي شهري كه با پروانه و قانوني ميخواد بره روزي رو در طبيعت بگذرونه ، عامل تخريبه و اون حضراتي كه با سگ هاي گله ميرن فقط توي يك زمستان تو يك منطقه كوچك 78 شكار زمينگير شده رو زنده زنده از هم مي درند و  و با افتخار هم ميان و براي من شهري تعريف مي كنند.........

نميدونم چرا دارم باز هم اين اراجيف رو مي نويسم در حالي كه نه گوشي براي شنيدن هست و نه چشمي براي ديدن........ شايد براي خالي شدن خودم حد اقل خوب باشه.....

حرف از خالي شدن شد، اون روز كه با علي بوديم، براي خالي شدن خودمون رفتيم باشگاه و بعد از مدتها ديداري با دوستان تازه كرديم و چند تيري رو هم در سرماي طاقت فرسا به اهداف پرنده انداختيم و شايد تا حدودي شرايط شكارگاه رو براي خودمون باز سازي كرديم! حداقل بوي باروتش رو !!

و عكس زير نيز حاصل همان روزه كه علي در حال تير انداختنه .......

 

خوب فعلا فقط همين.

 

 

photo by: A. Jourabchi

 

طبیعتمرد

شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥
عشق مادری...

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد .ا
 
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند.ا
 
مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ....ا
 
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت .ا
 
تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود , صدای فریاد مادر را شنید , به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت .ا
 
پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود .ا
 
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد .ا
 
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد , سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم , اینها خراش های عشق مادرم هستند ....ا

 خدا سایه هیچ مادری رو از سر بچه هاش کم نکنه و از ته دل دعا می کنم تمامی مادرانی رو که از کسالتی رنج می برند، زود تر شفا یابند.....

خوب فعلا فقط همین...

طبیعتمرد

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]