طبيعت مرد
'  Outdoor Man  '
شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳
طلا

با اين جمله خيلی حال می کنم:

خيلی از مردم به اميد يافتن رگه طلای واهی ، از لايه های نقره به راحتی می گذرند!

هيچ وقت از خودمون پرسيديم که از زندگی چی می خواهيم؟واقعا دنبال چی هستيم يا آينده چی ميشه؟

 زندگی همچين عين برق و باد ميگذره که چشم به هم بزنی و بيايی به خودت بجنبی هاااااا ، کردنت زير يه خروار خاک و دارن به سرت فاتحه می خونن(تازه در خوشبينانه ترين حالتش! شانس بياری که وقتی رفتی پشت سرت نگن : آخيييييييييييييييش راحت شديم اين مرتيکه رفت!!)

اگه پست قبلی رو نگاه کنين می فهمين که وقتی ميگم :يه زندگی بيشتر نداری ،  پس زندگی کن يعنی چي؟

من آدمش نيستم که بخوام از لايه های نقره بگذرم اونم به خاطر طلايی که شايد اصولا وجود خارجی نداشته باشه؟!در حال زندگی می کنم و سعی می کنم از حال لذت ببرم.

چرا که امروز همان فرداييست که ديروز منتظر آن بودم!

کسی می تونه اين تضمين رو به من بده که همينجور که الان دارم می نويسم،‌يه لخته گوگولی کوچول موچولی هوس نکنه بره تو يه رگ اصليو...... خلاصه غزل خداحافظی رو بخونيم؟

پس برای من آينده يک ثانيه ديگه است! حالا شايد اون دسته از شما که من رو از نزديک ميشناسين بفهمين که چرا من در حال زندگی می کنم؟

چرا؟ چون دلم نمی خواد يک ثانيه ديگه حسرت کاری رو بخورم که در اين لحظه می تونستم انجامش بدم ولی ندادم.......

خوب فقط همين!

در ضمن فکر کنم پرت و پلا زياد نوشتم! خيلی فکرم آشفته است. از يه طرف احساس می کنم بايد بنويسم که حالم جا بياد و از طرفی هم اينقدر فکرم مشغوله که تمرکز ندارم!

اما مگه غير از اينه که من اينجا فقط برای دل خودم می نويسم؟؟؟؟

 

 

طبیعتمرد

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]