طبيعت مرد
'  Outdoor Man  '
سه‌شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸۳
آلودگی

ديروز يه كاري كردم!

نميدونم اسمشو چي بزارم؟ عشق به طبيعت اين مرز و بوم؟ يا آدم فروشي؟؟؟

آدم فروشي كه................ حيف نام آدم كه به همچين موجوداتي بدهند! نمي دونم.

به هر حال اسمش هر چي كه باشه، از انجامش حس خوبي دارم و فكر مي كنم كار درستي انجام دادم.

.

.

زمان : ساعت 6 صبح

تاريخ: 30 مرداد 83

مكان : جايي در نزديكي مردآباد كرج

.

هوا نسبتا خنكه .تاريكاي شب داره كم كمك جاشو ميده به سپيدي صبح. بعد از سالها دوباره تفنگ به دست گرفتي و داري ميري بيابون و شكار.....

لندرور هم انگاري فهميده كه امروز چه خبره و كجا داره ميره بعد از مدتها... چون انگاري ميخواد جاده رو ببلعه و تمامش كنه كه زود تر برسه به خاكي ....

گرم صحبتي با دوستي كه برنامه امروز رو تدارك ديده و دار ي قرقرهاش رو تحمل ميكني!!! هي داره به جونت قر ميزنه كه بابا چرا اينقدر معطل مي كني؟
 هي واميستي براي عكس؟ بابا ، عمو علي هوا روشن بشه ديگه فايده نداره هااااا.....

من هم ميدونم چي ميگه و در دل بهش حق ميدم. اما دست خودم نيست. محيط به طرز غير قابل توصيفي زيباست و من حاضر نيستم به هيچ قيمتي اين صحنه ها و اين نور رو براي عكاسي از دست بدم. حتي به قيمت دير رسيدن و از دست دادن يك روز خوب شكار.......

.

.

جاده ميره تو يه چال و گودي بزرگ . وقتي داري سربالايي اونطرفش رو ميري بالا كه شيب خيلي زيادي هم داره........ يهو چشمت مي افته به آسمون پشت اون بلندي.....

.

.

. آسمون هنوز اونقدر تاريك هست كه نور قرمز تندش رو از پس بلندي ببيني.. با تعجب نگاهي ميكني به نور عجيب و پاتو بيشتر از قبل روي پدال گاز و يه دنده معكوس و لندرور شتابان به سوي بلندي......

وقتي ميرسي به اوج و از اونطرف سرازير ميشي ، اولش شوكه ميشي و فكر ميكني خداي ناكرده ماشيني چيزيه. اما ميبيني دوستت خونسرد نشسته و فقط با تاسف سرش رو تكون ميده....

-          علي اين چيه؟ ماشين آتيش گرفته؟

-          نه عمو علي.....

-          پس چيه ؟ تو چرا اينقدر خونسردي جوون؟

-          هيچي عمو علي! آخه اين بار اولي نيست كه اين صحنه رو ميبينم!!!!

-          ......؟؟؟؟؟؟؟ (نگاهي با تعجب زياد به روي علي كه حالا داره با تاسف سرشو تكون ميده)

-          نميدونم اينا چيه ؟ اما هر چي هست غير قانونيه.

-          .......(سكوت)

-          ظاهرا بايد ضايعات يه كارخونه شيميايي باشه . پارسال هم كه ميومديم اينجا،‌اين صحنه رو اينجا مي ديديم. هرشب كارشون همينه. اين ضايعات رو ميارن اينجا تخليه مي كنن و درست همينجا كنار جاده آتيششون مي زنن. حولي ظهر كه بيايي و هيچ اثري ازشون نيست. فقط جاي سوختگيش رو زمين مونده.....

با تعجب نيگاهش كردم . و غم رو تو چشاش ديدم. غم از دست رفتن يك منطقه بكر كه ساليان درازي بود كه به اونجا مي آمد و حالا شاهد از بين رفتن تدريجيش به دست اين موجودات دوپاي انسان نما بود.....

.

.

.

بد جوري حالم گرفته شده بود. بهش گفتم :

-          ميخوام ازش عكس بگيرم

-          با لحني غمگين گفت كه چي بشه؟                                                                 

 

البته چرا! عكستو بده همشهري چاپ كنن. شايد يه فرجي شد.

 

اينبار من بودم كه با تاسف سري تكون دادم وگفتم:

 

-          هه! همشهري؟ برو بابا دلت خوشه! تازه چاپشم بكنن ! چه فايده؟ كي جوابگو خواهد بود؟ نهايتش اينه كه دوتا ديوونه لنگه خودمون نگاهش مي كنن و با تاسف سر تكون ميدن......

خلاصه اينجوري شد كه ماشين رو زدم بغل. از شدت حرارت ، از 20 متري آتش نميتونستي جلوتر بري.

 

 

خلاصه از همون فاصله دوتا عكس انداختم.

خدا ميدونه كه اون ضايعات چي هستن و متعلق به كجا؟ اما اونچه كه مسلمه اينه كه همچين مواد بي خطر و سالمي نيستن!!!!!

 

 

اون دود غليظ سياه و اينكه وقتي سوختن، كوچكترين اثري باقي نميزارن. و اينكه چرا اينجا رو براي خلاص شدن از شررشون انتخاب كردن؟؟؟ همه و همه سئوالاتي بودن كه 3هفته عين خوره تموم وجودمو مي جويدن و ميخوردن.

هيچ كاري هم جز حرص خوردن و تاسف از دستم بر نمي آمد.

.

.

.

زمان : ساعت 13 بعد از ظهر

تاريخ : 16 شهريورماه

مكان: سالن آمفي تئاترشركت

.

دارم با عصبانيت سيستمهاي سمعي و بصري رو چك ميكنم ببينم همه چي درست كار ميكنه يا نه؟

از اينكار هيچوقت خوشم نميومده. بخصوص كه امروز يه بنده خدايي خيلي سر اينكار رو اعصابم راه رفته!

هيچكس توي سالن نيست. ناگهان احساس ميكنم وجود ديگري غير از خودم در سالن هست.

نگاهي ميكنم و آقايي بلند قد و چهارشانه و خوشقيافه رو ميبينم كه با لبخندي بر روي لب به من نزديك ميشه!

قيافه اش اينقدر دوستانه است كه اول فكر ميكنم از همكاران سازماني است. من هم بي اختيار لبخندي روي لبم مي نشانم و سلامي زير لبي....

مياد و رديف جلو مينشينه . گپي با هم و خوش و بشي و نهايتا كار من تموم ميشه و خداحافظي ميكنم و ميام پايين.

 

زمان: ساعت 3 بعد از ظهر

تاريخ: همان روز

مكان: جلوي درب آمفي تئاتر

.افراد: همون آقاي خوش قيافه ، بنده و چند نفر ديگه دور و ور اون آقاهه!!!

 

-    آقا من در خدمت شمام . مثل اينكه شما با من امري داشتين؟

-          سلام آقاي دكتر! راستش من يه كار خصوصي داشتم!!! البته خصوصي كه......نه ! اما مربوط به جلسه امروزتون نميشه!

-          اشكالي نداره امرتونو بفرمايين

-          خواهش مي كنم! بي مقدمه بگم آقاي دكتر! من شكارچي هستم!!!!

-          .......(سكوت آميخته با تعجب و حيرت فراوان)و نگاهي به سرتاپاي من

-          ببخشيد كه اينجا و اينجوري اين داستان رو عنوان مي كنم. اما شايد واقعا قسمت اين بود.

.

.

.

 خلاصه اينگونه بود . جرياني رو كه در خطوط بالا ديديد ،‌به گوش دكتر پيراسته مديركل محيط زيست استان تهران رسانيدم و بهش گفتم كه از اون جريان عكس هم انداخته ام.

از من عكسها رو خواست.

سريعا به واحد خودمون برگشتم و از عكسا پرينت گرفتم و بردم براش.

كلي حال كرده بود با اين داستان و رفت اونطرف پيش دكتر حجت و عكسا رو بهش نشون داد!!!

خلاصه اومد پيش من و گفت ميشه آدرس اينجا رو بهم بدي؟ گفتم آره و پشت يكي از عكسا براش نوشتم . تلفنم رو هم گرفت و نهايتا گفت :

من واقعا از شما متشكرم و همينجا بهتون قول ميدم ظرف حد اكثر يك هفته اين موضوع رو روشن كنم و بهتون اطلاع بدم. ما حتما يه كنترول نا محسوس ميگذاريم اونجا و متخلفين رو ميگيريم و به استناد همين عكسا محكومشون مي كنيم...

 

 

.................................

نميدونم تا چه اندازه روي حرفش مي مونه؟ يا اصولا اونهم مثل خيلي ديگه از مسئولين فقط شعار ميده و از كنار قضيه به راحتي ميگذره؟

اما تا اونجاييش كه به من مربوط ميشد،‌كاري رو كه از دستم بر ميومد انجام دادم.

اصلا هم فكر نميكنم كه آدم فروشي كرده باشم و متخلفين رو فروخته باشم.

بالاخره هرچي باشه هويج كه نيستيم!!!! همينجوري با وقاهت تموم بيان و كنار جاده اون همه سم و مواد خطرناك رو به طبيعت تزريق كنن و به خورد خلق الله بدن و بعدشم هيچي به هيچي؟؟؟

به هرحال من كه دعا ميكنم اين يكي ، از اون مسئولين واقعا مسئول باشه و كاري انجام بده.

.

.

خوب فعلا فقط همين.

 

طبیعتمرد

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]