طبيعت مرد
'  Outdoor Man  '
شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤
کلام استاد

در خدمت دوست عزيزي بودم كه پست قبلي را هم در مورد ايشان نوشتم. هميشه از مصاحبت استاد لذت مي برم. زيبا و دوستانه سخن مي گويند و به قول معروف زبان گرمي دارند ......

درسهاي زندگي و حتي نصيحت هايشان را جوري در قالب كلمات زيبا و داستانهاي جالب تحويلت مي دهند كه حتي آدم قد و لجبازي عين من هم كه گوشم به روي نصيحت و اين حرفا بسته است! يادش ميره جلوش جبهه بگيره…..

در هر حال ايشان داستان جالبي را نقل مي كردند بدين مضمون:

 

چندي بود كه احساس ناراحتي مي كردم. احساس مي كردم آنطوري كه بايد ، بر سر كلاسهاي دانشگاه ظاهر نمي شوم. احساس مي كردم افكار قديمي همچون زنجيري دست و پايم را بسته است و نمي توانم آنطور كه بايد و شايد استاد خوبي براي دانشجويانم باشم....

دوستي دارم عارف ولي گمنام . به سراغش رفتم و از احساسم برايش گفتم و از وي طلب كمك نمودم و پرسيدم:

ميخواهم معلم خوبي باشم. چكار كنم؟

آن عارف لبخندي زد و گفت:

"ميخواهي معلم خوبي باشي يا آنكه مي خواهي دانشجويان بگويند كه تو استاد خوبي هستي؟؟؟"

.

.

.

استاد مي فرمودند با اين حرف عارف ، از خود بي خود شده بودند و غرق در تفكر كه آيا؟.....

 ببينم راستي هيچ وقت واقعا و بدون رو در بايستي،‌از خودمون پرسيديم چند درصد از كارهايي كه انجام ميديم، به خاطر دل خودمونه و چند درصد بخاطر اينكه چگونه در انظار ظاهر بشيم؟؟؟

.

.

.

خوب فعلا فقط همين.

 

طبیعتمرد

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]