طبيعت مرد
'  Outdoor Man  '
شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤
شکارچی گرگ

....اما پيرمرد فقط گفت كه ديگر گرگي وجود ندارد.

پسر گفت: (از مكزيكو آمده)

به نظر نمي آمد شنيده باشد . گفت كه ايكولزهمه گرگها را گرفته است. به آرامي سرفه كرد و بي تكان ماند. دمي بعد دوباره به اسپانيايي شروع به حرف زدن كرد.

پسر نمي دانست درست مي فهمد يا نه؟ پيرمرد ميگفت كه شكارچي غير از آن چيزي است كه مردم فكر مي كنند.

او مي گفت كه مردم فكر مي كنند خون رمه ي كشتار شده بي نتيجه است  اما گرگ بهتر مي داند.

او گفت كه گرگ موجودي از يك راسته بزرگ است و چيزهايي را مي داند كه بشر نمي داند: كه هيچ راسته اي در دنيا نيست كه بتواند آنچه را كه مرگ برجا گذاشته نجات دهد. سرانجام گفت كه: بشر خون خدايان را مي نوشد اما به واقعيت كار خود واقف نيست.

او گفت كه مردم دلشان مي خواهد جدي باشند اما نمي دانند چگونه؟

بين اعمال و تشريفات آنان دنيا قرار گرفته و در اين دنيا توفان ها مي وزند و درختان در باد مي چرخند و همه حيواناتي كه خدا ساخته ،‌داخل و خارج مي شوند و با اين همه مردمان آن را نمي بينند.

آنها اعمال دستهاي خود را مي بينند يا چيزهايي را مي بينند كه آنها را نامگذاري كرده اند اما دنياي فيمابين براي آنها نامشهود است.

پيرمرد گفت : تو مي خواهي اين گرگ را بگيري. شايد پوستش را مي خواهي كه پولي از آن در بياوري. شايد با آن بتواني پوستين يا چيزي مثل آن بخري .

 

 

مي تواني اين كار را بكني. اما گرگ كجاست؟ گرگ مثل يك Copo de Nieve است.

-دانه برف؟؟؟؟

-بله دانه برف! دانه برف را مي گيري. اما وقتي به دستت نگاه مي كني ، مي بيني ديگر نيست. اگر بخواهي او را ببيني، بايد او را در زمين خودش ببيني. اگر بگيريش از دستش مي دهي و جايي كه او مي رود از آن برگشتي نيست. خدا هم نمي تواند برش گرداند.........

پسر به انگشتان لاغر و طناب مانندي كه دستش را گرفته بود نگريست. نوري كه از پنجره بلند مي تابيد، رنگ پريده بود. خورشيد داشت فرو مي نشست.

پيرمرد زمزمه كرد : جوان، اگر توانستي چنان فوت كن كه گرگ را باد ببرد! مثل اينكه دانه برف را فوت كني. مثل اينكه شمع را فوت كني. گرگ هم همانطوري درست شده كه دنيا درست شده......

تو نمي تواني دنيا را لمس كني . نمي تواني آنرا در دستت نگه داري چون از نفس درست شده.....

پسر گفت : متشكرم

پيرمرد در تاريكي كامل ماند. پسر صبركرد.

-          جوان ! ماتريس كمكي به تو نخواهد كرد.... او گفت كه پسر بايد جاي مقدر را پيدا كند....

-          چه جور جايي است آنجا؟

پيرمرد گفت كه موضوع پيدا كردن آنجا نيست. بلكه وقتي آنجا خودش را نشان داد بايد قدرت تشخيص آن را داشت.

هواي اتاق تاريك بود . دوباره از پيرمرد تشكر كرد. اما پيرمرد جوابي نداد يا اگر داد او نشنيد. برگشت و بيرون رفت............

 

قسمتهايي از داستان شكارچي گرگ

                                                                                                                      نوشته Cormac McCarthy            :

برگرفته از مجله طبيعت بهمن ماه ۷۷   

 

طبیعتمرد

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]