طبيعت مرد
'  Outdoor Man  '
سه‌شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٤
عشق در پای دماوند

والاه عرض شود كه سلام!

يعني چيزه...... يعني...

آقا ممنون! از همتون كه اين مدته سر زدين.

واقعيتش اينه كه من نه اين وبلاگ رو مثل كارد شكاري چال كردم!!( در جواب كامنت دوني شاهين) نه احتياجي به هك داره و نه چيز ديگه.

من كه قبلا گفته بودم شديدا سرم شلوغه. اما راستشو بخواهين  خودم هم فكر نميكردم به اين حال و روز بيفتم!

يه موقعي اينجا نوشتم:

"اينقدر در روزمرگي هايم غرق شده ام كه حتي يادم رفته بايد زندگي كنم"

فرداي اونروز ديدم سيل كامنتهاي دوستان سرازير شد كه اي بابا چته تو؟ چرا نا اميدي و.....

واقعا اون نوشته از سر نا اميدي نبود. فقط از سر شلوغي بود.

اما امروز وقتي به اون موقع نگاه مي كنم، خنده ام ميگيره! از اينكه انسان چقدر ميتونه تحمل داشته باشه و چقدر ظرفيتهاش متغير ميتونه باشه. اينكه وقتي توي موقعيتي قرار داري و فكر ميكني ديگه تو سخت ترين شرايطي كه امكان داره ، قرار گرفتي! ولي چند وقت بعد چنان زندگي  شرايطشو بهت ميچپونه كه تازه ميفهمي اي دل قافل! اون روزا كه فكر مي كردي افتضاح ترين شرايطو داشتي، تازه روز خوش خوشونت بوده!!!!

حالا حكايت ماست! اين مدته تقريبا از اواخر بهمن ماه،‌اينقدر گرفتاريهاي كاريمون زياد شده كه... سرتو مي چرخوني ،‌مي بيني هفته و ماه تموم شدن و رفتن.

 انگار همين ديروز بود.... سه شنبه آخر سال. همه رفتن پي تعطيلات و خونه و خانوادشون و شلوغيها و خريدهاي عيد و خلاصه به عيدشون برسن.

اما بنده رو در آخرين لحظات برگردوندن بالا!

فكرشو بكن ! از تو خيابون بكشوننت بالا تو ساختمون! اونم تو تعطيلات نوروزي!!! و تا شنبه شب ساعت نه و نيم نگه دارنت!!!!يكشنبه كه عيد بود تا بيست دقيقه مونده به سال تحويل ،‌بنده مشغول نظافت خونه و كارهاي عقب افتاده بودم. از روز 4 فروردين هم دوباره روز از نو روزي از نو! يعني نه تعطيلات، نه مسافرت و نه حتي فرصت خواب و استراحت ........

من نمي فهمم واقعا اين رييس ها چي فكر كردن واقعا فكر نمي كنن كه بابا ما هم آدميم ؟ زندگي داريم ؟ خانواده داريم؟ يه حقي بنام حيات داريم و اينكه بابا هر كسي تو اين دنيا به استراحت هم احتياج داره......

و بابت تمام خر حمالي كه ازت مي كشن ، نه تنها پولي بهت نميدن، تقديري هم (حتي به زبون و كلامي) از كارت نمي كنن، كه آخرشم هرچي از دهنشون در مياد بهت ميگن و آخرش هم بهت ميگن علاف بيكاره!!!!

واقعا جالبه! من نمي فهمم اينا ............ اصلا بي خيال! دلم نميخواد فردا به خاطر همين فكرا و حرفا ،‌از نون خوردن هم بندازنمون!!!

خلاصه تا اومديم يه كم نفس بكشيم، افتاديم تو داستان اسباب كشي شركت به يه ساختمون جديد! ساختموني كه هنوز كارگر داره توش كار ميكنه! مجسم كن داري كار ميكني 2 متر اونور ترت، يارو داره با فرز دستي قاب پارتيشن رو صاف ميكنه! يا داري كار مي كني يارو با فرغون مياد از رو ميزت رد ميشه!!! اينايي كه ميگم جوك نيست، محض خنده هم نيست! اينا شرايط فوق استاندارديه كه بنده و امثال بنده توي اون شركت داريم باهاش هر روز دست و پنجه نرم مي كنيم! شايد باور نكنيد( اونايي كه منو از نزديك ميشناسن،‌مي دونن)‌از صبح ساعت 7:45 تا 8:00 كه ميريم سر كار ، روزي نيست كه زود تر از 7 شب از شركت در بياييم. نمونه اش همين پريروز. روز شنبه كه بين تعطيلي بود و نصف بيشتر آدما  يا مرخصي بودن و يا نصف روز، با اجازتون از ساعت 8 صبح تا 12:30 بامداد روز يكشنبه ،‌ ما 4 نفر ، سر كار بوديم و تازه اون موقع هم به ضرب و زور بچه هاي حراست سازمان تونستيم آسمون رو ببينيم!!( رسما از ساختمون بيرونمون كردن!)

خب، حالا با اين تفاصيل،‌ كه هر روز كارمون وحشتناك تر از روز قبل شده، انتظار دارين چي؟ جايي كه از صبح تا شب حتي 10 دقيقه پشت ميزم ننشستم و شبها هم در زود ترين زمان، ساعت نه شب رسيدم خونه واقعا فكر مي كنيد مغزي براي فكر كردن و دل و دماغي براي نوشتن و حوصله اي براي تايپ و آپلود و باقي قضايا ميمونه؟ انتظار دارين هر دو روز يكبار يه مطلب بنويسم؟ جايي كه حتي وقت نمي كنم كارهاي واجب روزمره ام رو انجام بدم، ديگه وقتي براي نوشتن نمي مونه. اگر هم مقداري وقت داشته باشي كه بنويسي، با اين مغز مغشوش،‌ نتيجه اش ميشه يه چيزي تو مايه هاي متن حاضر! مصيبت نامه گشنه علي شاه!!!!!!گلايه،‌آه و ناله يا هر چيز ديگه اي كه دوست داري اسمشو بزاري.

خواهش مي كنم بهتون بر نخوره و نگين چقدر بي ادبه يا هرچي! واقعا خسته ام از همه چيز و همه كس. بيشتر از همه از خودم.

با تمام وجود دلم ميخواد بنويسم. دلم ميخواد يه زندگي نرمال و نميگم بي استرس اما حد اقل كم استرس داشته باشم. فكر نمي كنم خواسته خيلي زيادي باشه. دلم نميخواد نا شكري كنم يا هي آه و ناله كنم. اما هرچي فكر ميكنم ،‌انتهاي مسير به همينجا و شرايط موجودم ختم ميشه و تبديل ميشه به يه متن كسل كننده مثل اين!

به هر حال بگذريم، از 14-15 اسفند كه با بچه هاي كلوني و كيوان رفتيم ميانكاله ،‌ تا هشتم تيرماه كه رفتم سرچشمه رود دليچاي و پابوس دماوند، حتي وقت نكردم تا كلكچال برم! يعني اصلا از شهر خارج نشدم . فقط بسنده كردم به خوندن وبلاگهاي دوستان كه هنوز عين من اينجور گرفتار نشدن و بيابون ميرن.

دروغ نباشه. سوم عيد براي انجام كاري رفتم چالوس و ساعت 5 صبح چهارم حركت به تهرون و ساعت 15 به تهرون رسيدن! 11-12 ساعت توي كولاك و برف و يخ براي طي يك مسير 4 ساعته!

 يعني در مجموع چيزي حدود 36 ساعت مسافرت كه حدود 18 ساعت رانندگي تو ترافيك كثااااااااااافت جاده چالوس رو شامل ميشد. خلاصه اش كه خيلي تمدد اعصاب بود برام!

يك شب هم ساعت 9 زدم رفتم شمشك و 3 صبح برگشتم !!!!!

اين بود كل برنامه هاي انجام شده در سال جديد! ( قابل توجه اونايي كه فكر مي كردن من مسافرتم يا دايم دارم برنامه هاي خفن اجرا مي كنم و خيلي داره بهم خوش ميگذره و...)

بگذريم....

 اين 3 روزي كه هفته پيش رفتم لار، مثلا استراحت! تا زماني كه اونجا بوديم واقعا خوب بود. اما فرداش كه اومديم سركار، اينقدر ‌كار ريخت سرمون كه حسابي از دماغمون در اومد.

بعد از 4 ماه يك روز بيابون بودن و دو شب تو چادر خوابيدن و از همه مهمتر بعد از 4-5 ماه دوربينم از جلد دراومد.

دارم به هر دوز و كلكي كه هست وقت جورمي كنم و راجع بهش مي نويسم . و در اولين فرصت سعي مي كنم آپلودش كنم. فعلا براي خالي نبودن عريضه يك عكس از سري عكساي اون سفر رو كه خودم خيلي دوستش دارم  ميزارم اينجا و اسمش رو هم مي گزارم   

" عشق در پاي دماوند"

تقديمش مي كنم به همه شما عاشقان طبيعت و مشتاقان ديدن صحنه هاي بكر از طبيعت.

باز هم از همتون كه به اينجا با تمام ركود و سوت و كور بودنش سر مي زنيد ممنونم.

 

.

.

.

خوب فعلا فقط همين.

 

 

عكاس: طبيعتمرد

 

 

 

طبیعتمرد

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]