طبيعت مرد
'  Outdoor Man  '
دوشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٤
درکوه.....

درست يكسال از اون روز گذشت!

و چه سريع و پر شتاب.......

 

يكسال ديگه كه باعث عمق بيشتر دوستي هامون شد. يكسال ديگه كه باعث شد بهتر و بيشتر بشناسمش و يكسالي كه ...........

يكسالي كه با خوندن نوشته هاي زيبايش تا ستيغ كوهستانهاي بلند و عمق جنگلهاي هيركاني و تا قلب بيابانها و به دور ترين نقاط سرزمين پهناور و عزيزمون ايران سفر كردم. طرز نوشتنش بقدري واقعي و ملموسه كه خواننده حتي اگر خود نيز اهل سفر و طبيعت نباشد، ولي با او همسفر گشته و پاي بر جاي جاي اين مرز و بوم خواهد نهاد .

بوي خاك باران خورده را به مشام كشيده و طعم گس چاي هيزمي را مزمزه خواهد كرد....

زير آسمان پر ستاره كرمان ( سرزمين اجداديش)،‌ سكوت و آرامش شب را به نظاره خواهد نشست  خواننده نوشته هايش در دركوه.....

 

******

 

آري صحبت از جايي نيست جز وبلاگي كه به خواندنش معتادم ! به وبلاگي كه براي شخص من، وراي يك بلاگ ساده و وراي دنياي مجازي و اينترنت است.

دركوه براي من فقط يك مكان مجازي كه درش از كوه و بيابان سخن ميرود نيست.... براي من يك مسكن و يك مخدر قوي بشمار ميرود . جاييست كه در آن تن و فكر به آسايش مي نهم. جاييست كه نه تنها براي خالقش و دارنده اش كه براي من هم به همان اندازه مهم است ...... ساحل آرام و زيباييست  در ميان اقيانوس مغشوش و متلاطم افكارم كه هرگاه قدم به درون آن مي گزارم ، سرشار از آرامش و انرژي طبيعت ميشوم..

اما چرا در ابتدا با اين جمله شروع كردم كه :

درست يكسال از اون روز گذشت!

و چه سريع و پر شتاب.......

 دليل آن پستي است كه يكسال پيش در چنين روزي آپ كردم. انگار همين ديروز بود. صحنه به صحنه آن روز در شكارگاه جلوي چشمم رژه ميره. نتونستم طاقت بيارم و سري هم به آرشيو عكسام زدم و عكسهاي اون روز رو ديدم. با ديدن عكسها و خوندن مطلب سال پيش خودم و مطلب ديروز علي در دركوه ،‌ يه جورايي حال و هوام عوض شد . هم خيلي حالم گرفته شد به خاطر اينكه هر روز از روز پيش پسرفت مي كنيم!‌پارسال اين موقع با علي عامري بيابون بوديم و پي شكار. امسال در اين روز ، من اين گوشه شهر دودگرفته غم زده دنبال كار و بدبختيهام و اون هم اون سر شهر دنبال يه لقمه نون!!!!

و از طرفي هم با ياد آوري آن روز، حال و هواي بيابون زد به سرم و كلي حالم جا اومد و هم اينكه ديدم چقدر از داشتن دوستي مانند علي خوشحالم. اون هم در اين روزگاري كه تمام رفاقتها تبديل شده به جنون استفاده!

 استفاده از امكانات و موقعيتهاي هم ديگر.  اگر ماشين من لندرور نباشه ، آقاي X  ديگه منو ميخواد چيكار؟ يه هالوي ديگه رو پيدا ميكنه كه موقع بيابون رفتن و مسافرت و غيره بهش سرويس بده. يا اگر شما ويلاي شمال نداشته باشيد تو يكي از شهركهاي ساحلي آنچناني،‌ شما رو ميخواد چيكار؟ ميره يكي رو پيدا ميكنه كه بساط عشق و حالش روبراه باشه و بتونه رو سرش خراب بشه!!!

اما رفاقت ما؟ نه! هرگز اينطوري نبوده ، نيست و نخواهد بود. رفاقت ما از جنس طبيعته . از جنس بيابون . بوي خاك ميده. بوي خاك بارون خورده تميز بيابون. بوي كوهستان البرز. بوي طراوت جنگلهاي شمال. بوي تازه درياي جنوب. بوي يكدستي و يكرنگي دشت كوير......

توي رفاقت ما ،‌ آدمها نقشي ندارند. اثري از زندگي ماشيني درش پيدا نيست. هرچي هست يكرنگي و مهرباني مام طبيعت است......

بگذريم... تكه هايي از اون پست رو اينجا ميارم كه تجديد خاطره اي هم باشد از اون روز شكار . حد اقل براي خودم!

 اگر علاقه داشتيد در آرشيو ، اصل و كامل آن موجود است

 

ديروز  با علي بيابون بوديم ، وسطاي روز بود و ما توي يه آب بر (به ضم ب).

 داشتيم ميرفتيم بالا كه بتونيم از پشت يه صخره بزرگ  در بياييم و خودمونو برسونيم بالاسر شكارها.

.

.

شيب خيلي زياد بود و لايه اي از سنگريزه و شن روي بستري از سنگ كف شكاف رو پوشونده بود.

يه قدم حساب نشده كافي بود تا با سر بري تو باقاليا و سكوت رو به هم بزنيو هر چي شكاره بپروني بره.

همينجا اين رو بگم كه :

 يكي از چيزايي كه شكار رو از كوهنوردي متمايز مي كنه و من عاشقشم همين سكوت هيجان آلودشه.

بايد با محيط اطرافت يكي بشي و در آن ذوب بشي!!!!!

كوچكترين صدا يا حركت اضافه ..... همه چي خراب ميشه و به قول معروف مرغ از قفس ميپره و .... باقي داستان.

بگذريم.....

داشتيم توي اون آب بر ميرفتيم بالا كه علي ديدم يه چيزي رو داره زير گوشم زمزمه مي كنه. اول نفهميدم چي ميگه؟

برگشتم و پرسيدم چي؟ گفت : عمو علي ميدوني امروز چه روزيه؟

با تعجب نگاهش كردم و گفتم: نه! خوب يه روز خوب شكاره كه جنابعالي رو شانس هستين براي تير انداختن !!!( آخه يه تير اندازي از اين جوون ديدم كه....). بگذريم

ديدم ميگه نه! امروز اولين تولد در كوه است.

اينقدر ذوق زده شدم كه نگو و نپرس! يعني يه جورايي بي خيال شكار و اين حرفا شدم. برگشتم طرفش و اگه موقعيت زمين زير پام اجازه ميداد، مطمئنا مي پريدم و بغلش مي كردم.....

اما تو اون موقعيت ، فقط يه سكوت بعدشم پرسيدم: علي جدددي ميگي؟ خنديد و گفت آره. فقط تونستم بهش بگم: تبريك ميگم جوون. ....

كامنتينگشم كه تعطيله. نميشه براش كامننت گذاشت و تبريك گفت.

پس چاره چيه؟

خيلي ساده است :

از همينجا اعلام مي كنم:

 

دركوه عزيز! تولد يك سالگيت رو تبريك و تهنيت عرض نموده و برايت سلامتي ،‌ بقا، طول عمر و شاد كامي از خداوند بزرگ خواستارم.

ها؟ خوب شد شاهين خان؟ همينو ميخواستي؟ بايد اين جوري به روت آورد؟؟؟؟......

.

.

.

اما از شوخي گذشته ، دركوه ممكنه كه براي خيليها فقط يك بلاگ ساده باشه كه يه آدم ديوونه تر از من مياد و از عشقش به بيابون و كوه و در و دشت توش مينويسه.

اما براي من يكي حد اقل مفهومش خيلي بيشتر از اين حرفاست.......

اما در كوه باعث شدكه من دوستي رو پيدا كنم كه واقعا از مصاحبتش لذت ببرم و بعد از سالها دوري از بيابون و شكار (بنا به دلايلي كه خودش هم ميدونه) دوباره برگردم به محيط شكارگاه!

.

.

.

براي همتون از صميم قلبم آرزو ميكنم خالق كوه ها شما رو هم اينقدر مورد لفط خودش قرار بده ( همانطوركه من رو داد) كه همچين دوست همفكر و همدلي نصيبتون كنه......

علي جان!‌بابت همه چيز ازت متشكرم . بخصوص بخاطر ادامه حيات در كوه......

 

سالگردت مبارك

 

 

تجديدي در خاطرات سالي كه گذشت:

 

photo by: mos saeid

نگاهي نو از زاويه اي نو!

photo by: mr. ameri

شكار كبك طالقان

photo by mos saeid

يال سنگي كلون بستك

photo by mos saeid

استراحت نيمروزي در كوه

photo by : outdoorman

غرق در تنهايي و سكوت شكارگاه

photo by : mohsen taghizadeh

ديده بان طبيعت

photo by : outdoorman

شكار خرگوش با تازي

photo by: outdoorman

ايستاده در باد!!!

photo by : outdoorman

عكاس همه فن حريف ...

photo by: outdoorman

آرامش دريا...(ميانكاله-دريا كوچيك)

Photo by : outdoorman

در كوه......

 

طبیعتمرد

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]