طبيعت مرد
'  Outdoor Man  '
یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٤
تا به بی انتهای کوير - قسمت دوم

فرداي اون روز اتفاق خاصي نيفتاد به جز گم شدن هاي پياپي!!!! يك مسير رو توي دره مي رفتيم، بعد از 10-20 كيلومتر به بن بست مي خورديم! دوباره بر مي گشتيم و از اول! البته دروغ نگفته باشم، دنبال راهي تازه مي گشتيم! چون مسير نرمال رو هر 4 نفرمون بلد بوديم . اما دنبال راهي مي گشتيم تا بدون رفتن به سه راهي مرنجاب كه در 105 كيلومتري شمالغربي ما قرار داشت، رشته بين كوه لطيف و كوه يخاب رو رد كنيم و مستقيم بريم به سمت سفيدآب يا به عبارتي براي دوستاني كه مسير رو نميشناسند،‌بگم: بسوي مرز جنوبي پارك ملي كوير. بدون درگيري در رملهاي اطراف مرنجاب و از مسيري نو و بكر. با اينكار، چيزي در حدود 60 كيلومتر در مسيرمون صرفه جويي مي كرديم.

به هرحال وقتي ديديم نميشه كاريش كرد، به سمت قلعه سردار حركت كرديم .

10 كيلومتر آخر رو كه ديگه چيزي به اسم راه مطلقا بي معني ميشه با سرعتي معادل 3 – 5 كيلومتر در ساعت و در مسيري كه خودمون ميون بته هاي در هم پيچيده گز و تاغ باز مي كرديم پيش رفتيم و زماني كه آفتاب ميرفت تا غروب كنه به قلعه رسيديم. به سرعت پياده شديم و بازديدي كوتاه و مقاديري عكاسي و دوباره سوار شديم تا بسوي محل كمپ شب دوم برسيم. قلعه سردار به خاطر پوشش گياهي انبوه و وجود بيش از حد مار و عقرب در منطقه ، اصلا جاي مناسبي براي شب ماني نيست! علاوه بر اينكه چاههاي آب قلعه در گذر ايام ، خشك شده اند.

با سرعت زيادي رانديم و درست زماني كه خورشيد در افق به رنگ خون ، ميرفت كه جاي خود را به ماه دهد، مكان مناسبي را در 68 كيلومتري سفيدآب و حدود 22 كيلومتري قلعه سردار يافتيم و شب آرامي را گذرانديم.

زماني كه كمپ برپاشد، مصادف بود با طلوع ماه شب 13 يعني تقريبا قرص كامل و من هم كه خوره عكاسي!!! عكسهاي بدي از آب در نيومد.

حدود ساعت 9 شب بود. رفتم از توي لندرور چيزي بردارم كه ناگاه شيطنتم گل كرد!

يك نكته خارج از محدوده هم بگم:

اصولا در كليه برنامه هاي طبيعت گردي و بطور خاص در برنامه هاي كوير نوردي،‌ بعضي از اصول ابتدايي و بظاهر پيش پا افتاده و بي اهميت هستند كه با رعايت اونها تا حد خيلي زيادي سلامت خود را بيمه مي كنيد و ريسك خطر را به حد اقل ميرسونيد.

از جمله اين اصول كه در اغلب گروههايي كه با ايشان همسفر شده ام، شاهد عدم رعايتش بوده ام، خالي بودن محوطه كمپ  است. به بيان ديگر، گروهها به محض رسيدن به كمپ، لوازم خود را زوي زمين ريخته و همانطور رها مي كنند. و يا بد تر از آن اينكه دربهاي چادر ها را باز مي گذارند. تمامي اين موارد به معناي دعوت از حشرات و جانوران و  بطور خاص دعوت از مارها و عقربها براي شب گذراني در آغوش مبارك مي باشد!!!!! بنا بر اين هر بسته يا ساك و يا... كه روي زمين مي گذاريد از بسته بودن درب آن كاملا مطمئن شويد. درب چادرها را ولو براي لحظه اي كوتاه باز نگزاريد. كفشها را حتما درون كيسه هاي كاملا محفوظ قرار دهيد.( اين مورد آخر خيلي مهم است. در يكي از سفرها ، دوستي كه صرفا كفشهايش را از ديرك بيرون چادر با فرض اينكه جانوري را آنجا راهي نيست آويزان كرده بود ، صبح روز بعد، وقتي دچار عقرب گزيدگي از ناحيه انگشتان پا شد، به جدي بودن قضيه پي برد!!!!) خوشبختانه بخت با دوست ما يار بود و قضيه فقط با مقاديري درد و تب تمام شد!!!

بگذريم، گفتم كه با رفتن به سمت ماشين شيطنتم گل كرد! ديدم اين دوستان زيادي داره بهشون خوش ميگذره و هيچ هيجاني ندارن. تلفن همراهم رو برداشتم و روشن كردم و روي صداي زوزه گرگ كه از قبل ضبط كرده بودم تنظيمش كردم و گذاشتم توي جيبم و دوباره برگشتم به سمت جمع! كمي نشستم و بعد صداشو در آوردم!!!! نفري كه بغل دست من نشسته بود ناگهان ساكت شد و به دقت شروع به گوش دادن كرد! خانم همسر كه سمت ديگرم بود، فورا فهميد داستان چيه و لبخند شيطنت آميزي روي صورتش نقش بست. رضا هم زود داستان رو گرفت و شروع كرد به دامن زدن به قضيه! آخه اون دوست فرانسوي همه رو ساكت كرد و گفت كه صداي گرگ شنيده! رضا هم گفت من هم يه چيزي شنيدم! خلاصه همه ساكت شدن و يكي از دوستان به تقليد از گرگ شروع به زوزه كشيدن كرد كه صدايش به همه چي شباهت داشت الا گرگ! بيشتر شبيه ناله يك لولاي در روغن نخورده بود تا زوزه.....

خلاصه اش كنم ، طوري شد كه همه صدا رو شنيدن و چون گوشي توي جيبم بود، صداش خيلي گنگ و طبيعي به گوش مي رسيد! يه 10 دقيقه اي همه سر كار بودن و كم كمك رنگ از روي برخي حاضرين داشت مي پريد! اينجا بود كه ديگه ديدم موضوع داره از شوخي و خنده داره خارج ميشه، گوشي رو از جيبم در آوردم و جلوي چشمان حيرتزده دوستان دوباره به صدا در آوردم و باقي داستان اينكه..... البته ما رو كشتن!!!

خلاصه دوستان رفتن و خوابيدن و ما 3-4 نفر كنار بقاياي آتيش ذغالامون كتري رو به راه كرديم و چاي پشت چاي و آواز و خاطرات سفرهامون و..... خلاصه يه شب بيابوني تمام عيار.... جاي همگيتون خالي.

اما يكي از نفراتي كه با ما مونده بود اون دوست ايراني الاصلمون بود كه متاسفانه هم خانم همسر و هم من اسمش رو از ياد برده ايم! جوري به ماها كه داستانهامون رو تعريف مي كرديم نگاه ميكرد كه پنداري از يه سياره ديگه اومده ايم! و چون خيلي اصطلاحات و كلمات رو نميفهميد ناچار بوديم دم به دقيقه يه چيزايي رو براش توضيح بديم و يا ترجمه كنيم براش...... و اينگونه بود كه شب دوم هم به پايان خودش نزديك ميشد ... تا اينكه ناگهتن رضا و حميد همزمان گفتن اه ؟ اون چي بود؟ ديديم از جاشون پريدن و به سمت مخالف ما خيز برداشتن و با روشن كردن چراغ قوه ديديم يه عقرب بزرگ قهوه اي رنگ داره ازمون دور ميشه! خلاصه كشتيمش و رفتيم به سمت چادرها و هنوز سرمون نيم متر با زمين فاصله داشت كه خر و پفمون رفت به هوا....

 

********

.

.

ادامه دارد.....

طبیعتمرد

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]