طبيعت مرد
'  Outdoor Man  '
یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٤
تا به بی انتهای کوير....

بار ديگر جايي كه دوستش مي دارم!

آري! باز هم كوير. باز هم زيبايي جادويي و غير قابل وصف در آن فراخناي بي انتها.....

باز هم افسون كوير و باز هم.......

.

.

.

سه شنبه است و در اداره نشسته ام و مشغول انجام كارهاي روزمره اما غرق درانديشه طبيعت و بيابان.  . حوالي ظهر است كه مي بينم موبايل زنگ ميزند. با بي ميلي بر مي دارمش و دركمال بي حوصلگي نگاهي به صفحه نمايشگر مي اندازم.....

اما ناگهان ......

در كمال ناباوري غرق در شادي شدم... چون پشت خط كسي نبود جز هادي .....

و اين يعني اينكه حتما خبريه و بوي بيابون به مشام مياد.

با خوشحالي جوابشو دادم. هنوز حال و احوال نكرده، طبق معمول هميشه كه بلافاصله ميره سر اصل مطلب، گفت: ببينم اين آخر هفته و اول هفته آينده كجايي؟...

گفتم : خب معلومه . اداره !

گفت من اين حرفا حاليم نيست. ماشينت در چه حاله؟

گفتم اونم بد نيست ! سلام داره خدمتتون!

باز هم مثل هميشه زود قاطي كرد و گفت: مسخره! داريم ميريم كوير و تو هم بايد بيايي! گفتم خوب ميام اينكه قاطي كردن نداره! اما داستان چيه؟ تور داري يا خودتون ميرين؟ كيا ميان و از اين قبيل سوالات اوليه قبل از هر سفر.

كوتاه كنم ، ديدم يه چيزيه بين تور و برنامه شخصي. 6 نفر از دوستان هادي، خيلي دلشون ميخواد كوير رو ببينن. طفلكي ها تو مملكت خودشون كوير كه هيچي، يه تيكه جاي خاكي و خشك هم ندارن! خلاصه هادي هم يه برنامه براشون ترتيب داده بود كه بيان كوير. منتها چون برنامه تور نبود، و همه خرجها به عهده هادي بود،‌ سعي كرديم در حد امكان همون سرويسها رو بديم اما خرج برنامه رو كم كنيم. براي همين هادي از من دعوت كرد.(اينهم خودش يه جور خوش شانسيه!). با همديگه خوب كنار مياييم. هم من به اون و رضا اطمينان دارم و هم اونا به من!

آخه ميدونين چيه؟ اينجور سفرها بر خلاف ظاهر خيلي جذاب و لطيفشون ، باطني بي نهايت خشن و در عين حال خطرناك دارند. كما اينكه در روزهاي بعد ، حوادث و اتفاقاتي كه در طول مسير پيش آمد، درستي اين نظر را يكبار ديگه تاييد كرد........

.

.

.

خلاصه اش كنم ، تمام روز چهارشنبه را مشغول راست و ريست كردن ماشين بودم. طبق روال هميشگي پيش از سفر، يكضرب پيش آقاي رحمتي ، دوست و مكانيك عزيزم و بازرسي زير و رو و جز به جزء ماشين! بعدشم پيش رضا و روغنكاري گريسكاري و تعويض روغن و.... از عصر تا نصف شب هم جمع آوري لوازم و تجهيزات سفر و سوار كردن تجهيزات بياباني روي لند رور.

از دبه هاي آب ،بنزين، روغن موتور و روغن ترمز بگير تا زاپاس دوم و پمپ باد برقي و پروژكتورهاي قوي مخصوص بيابون تا سيم بكسل و تسمه بكسل و بيل و كلنگ و اره و تبر تا....... و مطابق معمول ليست تمام نشدني ابزارهاي دستي و لوازم يدكي.

در هرحال، بالاخره ساعت نزديك به يك بعد از نيمه شب خسته و وامونده آمدم بالا و تا بخوابم ساعت شد 3 صبح! ساعت 4:30 با زنگ تلفن بيدار شدم و خانم همسر رو هم بيدار كردم و سريع مشغول جوش اوردن آب و كارهاي معمول شديم و ساعت نزديك 5:30 همزمان با هادي، حميد و رضا كه با وانت دو ديفرانسيل Dodge RAM‌ هادي اومده بودن، جلوي منزل ژاك بوديم. البته فكر ميكنم اين دوستان فرنگي! به اندازه ما هيجان سفر نداشتن! چون بعد از كلي زنگ زدن، ژاك رو از رختخواب بيرون كشيديم!!!!! من براي بار اول بود كه اين دوستان رو ميديدم. آدمهاي جالبي به نظر مي اومدن هر چند كه غير از ژاك و يك آقاي ديگه ،‌بقيشون انگليسي صحبت نمي كردن و همين باعث ميشد كه خيلي راحت منظور همديگه رو درك نكنيم! البته هادي و خانم همسر از اين بابت مشكلي نداشتن چون به زبون اونها آشنايي داشتن و باهاشون راحت صحبت مي كردن و شده بودن رابط بين گروه ايروني و فرنگي.....

يكي ديگه از همسفرها ، پسر جووني بود ايراني الاصل اما بزرگ شده فرنگستون كه براي تعطيلات آمده بود ايران و دوست و همراه اين ميهمانان.

.

.

.

به هر تقدير 3 ماشين دو ديفرانسيل و 12 مسافر پا به راه شديم و اين گونه بود كه سفر كوير84 رقم خورد..........

 

********

تا كاشان اتفاق خاصي رخ نداد  جز اينكه يكي از خانمهاي همراه اينجا رو با جنوب فرانسه اشتباه گرفته بود و فراموش كرده بود كه توي يك مملكت اسلاميه و بايد تابع مقررات اينجا باشه و حجابش رو رعايت كنه! نهايتا اينقدر من توي بيسيم داد و فرياد كردم و به هادي بيچاره قر زدم تا اونهم كه توي ماشين جلويي بود ، متوجه داستان شده و با تذكري كه به اون خانم داد، اين مشكل هم برطرف شد.

 به هرحال كمي قبل از ظهر به كاشان رسيديم. رفتيم پاتوق هميشگي ابتداي سفرهاي كوير: رستوران دلپذير و دستپخت عالي خانم مدرسي و پذيرايي همچون هميشه بي نقص دوست عزيزمون آقاي مدرسي صاحب و مدير رستوران.

در بدو ورود چيزي كه خيلي جلب توجه ميكرد و باعث خوشحالي ميشد، وجود گروههاي متعدد و اغلب پر تعداد جهانگردان خارجي در محوطه رستوران بود كه افراد جوان هم در بين گروههاي حاضر، كم نبودند. چيزي كه در طي سالهاي اخير كمتر ديده مي شد!

 اما خوشبختانه اين گونه مناظر در حال زياد شدن هستند و اين به اين معني است كه تعداد افرادي كه چهره واقعي ايران و ايراني رو ميشناسن و هر كدوم به نوبه خودشون اين چهره رو در بازگشت به مملكتشون به اطرافيان ميشناسونن داره زياد ميشه. ديگه گروههاي ورودي، تشكيل نشده از يه مشت پير و پاتال اروپايي كه دست از جونشون بشورن و براي خودكشي به ايران بيان!!!!( هنوز يادم نرفته اون خانم نه چندان جوان سوييسي رو كه روز 3 يا 4 تور با خجالت چمدونشو باز كرد و حد اقل 5 كيلو شكولاتش رو داد به ما كه هر كار دوست دارين با اينا بكنين!!! وقتي ازش سئوال شد اينها چيه؟ با شرمندگي سرشو انداخت پايين و گفت : من اينها رو آورده بودم تا اينجا توي مملكت شما از گرسنگي نميرم!!!!!!! به ما گفته بودن توي ايران شما هيچ جيزي براي خوردن پيدا نمي كنين!!!!!! و اين خانم بعد از اون سفر ،‌تا اونجايي كه من خبر دارم 3 سفر ديگر هم آمد و هر بار با خودش عده بيشتري رو آورد!)

بگذريم، بعد از خوردن يك ناهار مرد افكن و بستني مخصوص  و بي نظيرخانم مدرسي ، آخرين خريد هاي آذوقه و مايحتاج رو هم كرديم و به سوي ابوزيدآباد روان شديم. آخرين پمپ بنزين مسير تا سه روز آينده.

 با پر كردن باكها و دبه هاي بزرگ زاپاس مخصوص بنزين روانه متين آباد شديم. با گذر از كوچه پس كوچه هاي مملو از ماسه و شن ، با روشن كردن GPS‌ وارد كوير شديم. بعد از ظهر روز اول سفر بود......

.

.

.

از اونجا به سمت قلعه كلشاهي روانه شديم  وبا گذشت ساعتي به محدوده اين قلعه زيبا و باستاني رسيديم. طبق معمول، از بس فكرم پي عكاسي كردن از زيبايي هاي خيره كننده و جادويي كوير بود كه آخرين ماشين به محوطه رسيدم.با خوشحالي و دوربين بدست از لندرور پايين پريدم. براي خانم همسر از سفر هاي قبلي به اينجا زياد گفته بودم و از مظهر قناتي كه به شكل استخر بود و مملو از ماهي هاي ريز و درشت قنات. اما طبق گفته علي كه به شوخي روز قبل از سفر گفته بود : عمو علي خيلي خوشبين نباش! الان ميري اونجا مي بيني همه ماهي ها رو خوردن!!!! همونطور هم شده بود..... استخر خشك بود و دريغ از حتي يك ماهي....

از پيرمرد مهربان روستايي كه در آن نزديكي ساكن بود و تحفه با ارزشش رو كه عبارت بود از مشتي انار، چه با خلوص و خوشرويي تقديممان كرد راجع به استخر پر آبي كه پارسال هم سر جايش بود پرسيدم؟ و از ماهي هاي قنات....

با نگاه خيره اي به خورشيد رو به افول در افق نگريست و در جوابم گفت:

شب عيد بود كه يك عده از شهر آمدن اينجا و همه چيز رو جارو كردن و بردن!!!! حتي به بچه ماهي ها هم رحم نكردن......

وا رفتم.. كه چطور داريم ميراث قرنها را چه راحت برباد ميدهيم .. اونهم به خاطر مشتي ريال بيشتر.... به چه قيمتي؟

 

.

.

غمزده و متفكر به سمت ماشينها به راه افتادم كه ديدم هادي و حميد و رضا دارن با ماشينشون كشتي ميگيرن! رفتم جلوتر و ديدم كه بععععله! لاستيك جلوي وانت خوابيده رو زمين! ظاهرا در قسمتي از راه كه سنگلاخ بسيار بدي بود ، يك سنگ خيلي تيز، پوسته لاستيك تيوبلس رو از هم دريده! به هر جون كندني بود لاستيك رو عوض كرديم و در حين كار صلاح و مصلحت كرديم و متفقا به اين نتيجه رسيديم كه ادامه راه به قلب كوير اونهم با يك زاپاس پنچر اصلا عقلاني نيست....

تصميم گرفتيم كه زود تر حركت كنيم تا قبل از تاريكي هوا به محل مناسب كمپ برسيم و با پياده كردن نفرات و بارها، دو نفر از بچه ها با يك ماشين به ابوزيد آباد و احيانا به كاشان برگزدن تا لاستيك رو ترميم كنيم!!!! و اين يعني حدود 200 كيلومتر راه اضافه. كه از شانس ما قرعه به من و حميد با لندرور اصابت كرد. درد سرتون ندم حدود ساعت 5 بعد از ظهر بود كه بارهاي عمومي رو از ماشينم خالي كردم اما بارهاي خودم از جمله چادر و كيسه خواب رو از سر احتياط نگه داشته و با برداشتن لاستيك پنچر در معيت حميد كه راننده حرفه اي بيابونه پا به راه بازگشت راه رفته شده شديم...

******

هوا تاريك شده بود و من شش دنگ حواسم روي زمين بود كه رد لاستيكها رو گم نكنم و وسط كوير گم نشيم ( يك دوراهي را اشتباه اومده بوديم و ديگه زماني هم براي بازگشت نبود چون تو تاريكي نميشد دوراهي رو پيدا كرد. جاده اي در كار نبود.... فقط شن بود و شن و گاهي رد لاستيك و يا كال( مسير هاي آب بر خشكيده) هايي كه براي احتراز از گم شدن داخل اونها مي شديم. GPS  ميگفت حدود 20 كيلومتر از مسير پرت شده ايم اما راه بازگشت نبود. تصميم گرفتيم به راه ادامه بديم كه ناگهان.....

.

.

.

ناگهان ديدم حميد ميگه : يا حضرت عباس! خدايا خودت به دادمون برس!

من هم هاج و واج پرسيدم: حميد آقا چي شده؟ گفت فقط تا ميتوني گاز بده و زود تر از اينجا دور شو!!!!

وارد سايت پدافند موشكي شديم!!!!!! فكر كردم داره شوخي مي كنه ! اما ديدم نه! واقعا دو طرفمون پره از خاكريزهاي گردي كه به شكل تپه هاي كوچكي هستند و نوك هر كدومشون يه توپ ضد هوايي و يا موشك انداز يا يه همچين چيزايي مستقره! رد لاستيكهايي هم كه ما رو به اينجا آورده بود ،‌مربوط بود به اتو مبيلهاي نظامي! نه ماشينهاي خودمون. تازه اينجا بود كه فهميدم تو چه هچلي گرفتار شديم! حميد ميگفت برو كه الان با تير مي زننمون! از يه ور ترسيده بودم و از طرفي هم خنده ام گرفته بود! ديدم عاقلانه ترين كار اينه كه بايستم! و از يكي راه رو بپرسم! اينجوري حد اقل به جاهاي نا مربوط تر و خطرناكتر نميرفتيم. با حميد مطرح كردم و اونهم پسنديد. خلاصه با ترس و لرز پياده شديم و با سلام و صلوات پاي يكي از خاكريزها رفتيمو از خدمه توپ يا هرچي كه بود آدرس رو پرسيديم و گفتيم كه از كوير مياييم و راه رو گم كرده ايم. اونها هم وقتي فهميدن واقعا ريگي به كفشمون نيست، حالت تهاجميشون از بين رفت و لوله اسلحشون برگشت به سمت آسمون! راه رو نشونمون دادن و دوباره سوار شديم.....

.

.

 با هر دوز و كلكي كه بود يه بنده خدايي رو كه آشناي حميد بود و لاستيك فروش، پيدا كرديم و ساعت 8 شب كشونديمش سر مغازه و مشكلمون رو حل كرديم.... اونجا بود كه من يه درس ديگه گرفتم و چند قلم ديگه به ابزارهاي همراهم در سفرهاي بعدي اضافه شد: تايليور، پتك، تيوب اضافه، لوازم پنچرگيري تيوبلس و تيوب.( البته كار كردن باهاش رو از قبل بلد بودم اما لوازمش رو نداشتم! كه خريدم).

توي راه برگشت بوديم و از خستگي ديگه چشمهام درست نمي ديد جاده رو و حميد داشت از خاطرات جبهه برام تعريف ميكرد كه من خوابم نبره. ساعت شده بود حدود 11 و من مشكوك كه نكنه ابوزيد آباد رو رد كرده ايم و متوجه نشده ايم تو تاريكي! باطري هاي GPS هم تموم شده بود و باطريهاي يدك توي لوازمي بود كه پياده كرده بوديم.......

توي اين فكرها بوديم كه ديدم چراغهاي ماشين لحظه به لحظه داره كم سو تر ميشه! اين ديگه نور علي نور بود. حميد گفت حتما باطريت خرابه؟ گفتم 2 هفته نشده عوضش كرده ام! اونهم باطري خشك خارجي! خلاصه به يه آبادي رسيديم و زير يه تير چراغ برق ايستاديم و درب موتورو زديم بالا. همه چي ظاهرا مرتب بود. تو آخرين لحظات كه من داشتم نا اميد مي شدم و به فكر اتراق بودم، حميد با تعجب گفت اين چيه؟ ديدم يكي از سيمهاي دينام كنده شده! چراغ دينام روشن نميشد، اما دينام هم شارژ نميكرد و فقط برق باطري خالي ميشد. خلاصه حميد هم كه كلي دست به آچاره، ما رو زد كنار و دست به كار شد.... هرچي هم گفتم بزار خودم مي كنم گفت نه! تو خسته اي و به خاطر ماشين من اين جوري شده !!! پس خودم درستش مي كنم!

سرتونو درد نيارم بعد از نيم ساعت كار و به قيمت سوختن دست حميد كه چسبيد به اگزوز، ماشين درست شد و به كمك هندل زدن روشنش كردم و بعد از كمي كار كردن، ديديم نه! باطري شارژ گرفته و ميشه راه افتاد. خواب هم كه از سر ما پريده بود و هواي سرد شب كوير حسابي سرحالم كرده بود . آخرين قطرات چاي داخل فلاسك رو هم دوتايي خورديم و بالاخره به پمپ رسيديم و بنزين زديم و زديم به كوير. ساعت شده بود 12:30 شب و من از صبح ساعت 5:30 در حال رانندگي بودم.

بالاخره رسيديم به جايي كه توي برد بيسيم بود و به بچه ها خبر داديم كه داريم مياييم. اونها هم كه ديگه خيالشون راحت شده بود استقبال بسيار گرمي از ما كردن!

در حين روندن بودم كه ناگهان جلوي ماشين برق سبز رنگي رو كه از چشمان جانور بزرگ جثه اي منعكس ميشد،‌ديدم. لحظه اي كه حميد رو متوجه كردم، فقط تونست قسمت كپل و ران حيوون رو ببينه كه با سرعتي زياد و در جهت عمود به ما به سمت چپمون گريخت. توي يك نظر فكر مي كنم با توجه به رنگ چشمها و جثه نسبتا عظيمش، كفتار بوده باشه كه البته اصلا مطمئن نيستم . فقط از شواهد و قرائن اينطور نتيجه گرفتم.

با رسيدن به جايي كه از جلومون گريخته بود هرچي پروژكتور دستي رو به اون سمت انداختم چيزي نديدم. انگاري حيوون آب شده و به زمين رفته باشه.

در هر حال ،وقتي به محل كمپ رسيديم، ديديم غير از خانم همسر و هادي كه از سرما تقريبا وسط آتيش نشسته بودن! بقيه رفتن و خوابيدن! ذوق مرگ شده بودم از اين همه تشويق و استقبال شايان!!!! نفري يك سيخ كباب در شرف يخ زدن بهمون دادن كه از گشنگي همون جوري يخ يخ بلعيديم و هنوز سرمون به زمين نرسيده خوابمون برد.......

.

.

.

ادامه دارد.......

طبیعتمرد

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]