طلوعی ديگر

ساعت از يك بامداد گذشته كه به خانه مي رسيم. تولد يك دوست قديمي بوده و عكاسي حرفه اي.

دوستي هم در آنجا حضور داشت كه اصلا انتظار نداشتم آدمي به موفقيت و سرشناسي او در حرفه خودش، اينقدر خاكي و راحت باشه.....

عكاسي كه هرچه به خاطراتش گوش مي سپردي، بيشتر مجذوبش مي شدي. بي ادعا و صميمي...

به هر حال غرق در تفكرات خودم به خانه رسيدم .

خوشبختانه كوله رو از بعد از ظهر آماده كرده و بسته ام. تنها كار باقي مانده، پر كردن فلاسك آب جوش است و تبديل لباس پلوخوري به لباس بيابوني!

ساعت 2 صبح قراره مهدي زنگ بزنه و بيدارم كنه ! زنگ ميزنه و متعجب از اينكه منو بيدار ميبينه! براي ساعت دو و نيم قرار رو ميگزاريم. با عجله حاضر ميشم و ميرم توي خيابون و راس ساعت مقرر، چراغهاي لندرور رو مي بينم كه از سر كوچه پديدار ميشه.....

.

.

.

ساعت اندكي از 3 گذشته كه جلوي در منزل علي هستيم. علي مي گويد ماشين رو پارك كنين همينجا و با ماشين من بريم. با توجه به راحت تر بودن ماشين علي،‌ قبول مي كنيم وماشين هم كه انگاري متوجه شده قراره بريم به سوي رودخانه شور ، پر نفس و قبراق جاده را مي بلعد و به سوي منطقه رويايي ما به پيش مي رود.

هوا هنوز تاريكه كه ميرسيم به منطقه. توي راه كه ميومديم، يك جا در كنار جاده يك خرگوش چاق و چله نشسته بود و با پر رويي هرچه تمام تر زل زده بود به ما! از وقاهتش خنده ام گرفته بود.

مدتي در تاريكي و سكوت مطلق كنار پاترول نشستيم و در اين انديشه كه تا روشنايي هوا صبر كنيم و يا در تاريكي به نيزار و بته هاي بلند قامت گز بزنيم و با عبور از رودخانه ، از تپه هاي آن دست رود خانه صعود كنيم و طلوع را بر بلنداي دشت نظاره گر باشيم؟.....

در پايان تصميم به صعود گرفته شد و بلافاصله كوله ها را به دوش كشيده و پاي در راه نهاديم......

هنوز هوا تاريك بود . حتي سپيده هم نزده بود. بر بلنداي تپه اين مزيت رو نسبت به پايين داشتيم كه ميشد روي زمين ولو شد و آسوده خاطر از مار و مور! چشم در آسمان دوخت و لذت برد. همين كار رو هم كرديم. دوربين رو روي سه پايه بستم و لنز وايد رو روي اون نشوندم و چند عكس با نوردهي طولاني گرفتم و باز هم به كارم ادامه دادم.

بالاخره سپيده دميد و ما جماعت خوره عكاسي رو به وجد آورد. انگار نه انگار كه 24 ساعت بود كه پلك بر هم ننهاده بودم. به هر حال پس از كلي عكاسي، با بالا آمدن نسبي خورشيد، روانه دره پايين دست شديم و به راه خودمون ادامه داديم.

هر يك از جمع سه نفريمون با خودش خلوت كرده بود و در افكار و خاطرات خودش غوطه ميخورد.

مهدي رو خيلي دوستش دارم. يكي از چيزاي خوبش هم همين حال كردنش با طبيعته و اينكه با حضورش ازت سلب آسايش نمي كنه كه هيچ... بلكه احساس خوب همراه بودن با يك طبيعتمرد رو هم بهت القا مي كنه... بخصوص اگه توي مناطق ماهي خيز و ماهي پرور باشيد هم كه ديگه.....

علي هم كه يار و همپاي ديرينه و انگيزه بزرگ بيابون رفتنمونه! وقتي نيست، به هيچ عنوان حوصله و حس بيابون رفتن رو ندارم. اون قدري كه با اين آدم تو بيابون حال مي كني و انرژي ميگيري،‌ به راحتي تمام هفته و كار مي كني و نشئه بيابون هم رهايت نمي كنه.

بگذريم ،‌ به هر حال و صورت دره بالايي رو تا به انتها رفتيم و عكاسي كرديم و در مورد احتمال وجود پل باستاني در منطقه كه آثاري از پايه هاي آن باقي است هم كلي جر و بحث كرديم!

علي ميگفت اين پايه پل است كه با ملات ساروج و سنگ بنا شده و من هم جفت پاهام رو كرده بودم توي يك كفش كه نه! اين يه عارضه طبيعيه! مهدي هم كه بد جوري توي خودش غرق شده بود ول كرد و رفت!

در نهايت پس از كلي راهپيمايي و گذر از دره ها و تپه هاي منطقه ، مقادير زيادي جاي خواب خرگوش ديده شد.  به بته زاري رسيديم كه علي عنوان كرد: اينها همه اسپند هستند ! باورم نشد. فندك را از كمر من كشيد بيرون  يك غوزه ريز  از روي بته خشكي جدا كرد و آتش را به زيرش گرفت . بوي خوش اسپند فضا رو آكنده كرد.

در نهايت به اتومبيل رسيديم و با خوردن صبحانه مختصري كه همراه داشتيم شروع به تير اندازي به سوي اهداف كاشته شده روي زمين نموديم. مدتي هم با تير اندازي تمدد اعصابمان را كامل كرده و با جمع و جور نمودن وسايل همراه سوار بر مركب ، روي به سوي خانه نهاديم.

در راه بازگشت ،مهدي ناگهان  گفت يه خوتكا ديده كه توي يك چال آب در نزديكي جاده بوده. سريع دوربينها رو بيرون كشيديم و علي دنده عقب گرفت. در كمال نا باوري ديديم حرفش كاملا صحيح بوده و با نا باوري فقط شاتر زديم. و اردك رام ما هم با كمال خونسردي كمي پريد و در چالاب بغلي نشست و به چريدن خود ادامه داد. ما هم حيران از اين قضيه روانه منزل شديم.

هنوز از در منزل وارد نشده بودم كه ديدم خانم همسر با خنده جلويم ظاهر شد و گوشي تلفن را به دستم داد. ديدم علي از اونور خط ميگه : عمو علي؟ عكسات رو ببين ! به نظرت خوتكاست؟

با بازبيني عكسها مشخص شد كه خوتكاي كذايي ما در واقع مرغابي كله سبز ماده درشتي بود كه به دليل زياد بودن فاصله ، خوتكا پنداشتيمش!. نميدونم چرا اينقدر رام بود؟ انگار هنوز خبر از آدميزاد دوپا و عصاي آتشينش نداشت! البته دسته شش تايي  خوتكاهايي كه صبح در هنگام طلوع هم ديديم خيلي رام بودند و مشخص بود حد اقل به تازگي مزه عصاي آتشين را نچشيده بودند. (اينها چون در ارتفاع پايين درست از روي سرمون گذر كردند، مطمئنن خوتكا بودند!!)

به هر حال با تمام خستگي و  بي خوابي  كه كشيديم ، برنامه اي بود بس دل انگيز و در جوار دوستاني خوب و يكرنگ كه با حضورشون اين برنامه و اين روز رو هم در گنجينه خاطرات بيابانيمان جاودانه ساخت......

.

.

.

.

خوب فعلا فقط همين....

 

IMG_8483.jpg

لحظاتي به طلوع. مهدي و علي در حال گفتگو

IMG_8492.jpg

طلوع فجر

IMG_8513.jpg

طلوعي زيبا

IMG_8521.jpg

سايه ها

IMG_8524.jpg

وقتي كه آسمان و زمين به هم مي پيوندند...

IMG_8538.jpg

چالاب هاي انتهاي دره بالا كه در فصل شكار از آخرين اميد هاي ما براي يافنت مرغابيست

IMG_8548.jpg

دوست كوچك ما كه ذكرش در بالا رفت

IMG_8550.jpg

دوست كوچكمان در حال پرواز و دلبري...

كليه عكسها توسط نگارنده گرفته شده اند.

 

 

/ 18 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شبنم

سلام، خسته نباشيد، عکسهای قشنگی بود معلومه حسابی بهتون خوش گذشته، به خانم همسر هم سلام بنده را برسانيد.منتظر نوشته های بعدی هستم.

محسن

ای باقلاوا ای شافتالو ای شکارچی جوانمرد ايکوه ورو خرگوش نوزن ای....

محسن

حاج علی يه سر به وبلاگ زير بزن بد نيست www.damghanhunter.blogfa.com

محمد

عالي بود

ايمان

سلام مهندس خوبيد قشنگ بود و جالب به من هم سری بزن يا علی

حميد

خان عمو ... ما رو دقوندی يه برنامه با خودت نبردی ...

mhmd

...مثل همیشه خواندنی و دیدنی... حالی بردیم

mhmd

ضمنا از عنوان یادداشت معلومه که فصل آفتابی ای رو شروع کردی