يک شکار ، از نوعی ديگر!!

نمی دونم تا حالا این حس براتون بوجود آمده یا نه؟ <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

این حس که یه نگاه روتون سنگینی میکنه؟

میدونین ؟ اونایی که اهل بیابون باشن قشنگ لمس می کنن که من چی دارم میگم. بقیه شاید بفهمن شاید هم احتمالا لمسش کنن. آخه ما آدمای شهر نشین اینقدر تو تمدن ! (شایدهم توحش!!!) و مظاهر شهر نشینی غرق شدیم که حتی حواسمون رو هم داریم از دست میدهیم! (اگر اصولا تا حالا به طور کلی از دستشون نداده باشیم!) . منظورم از حواس ، اونی نیست که برای همه جا افتاده! مثلا میگن فلانی؟ حواست کجاست و.....

منظور از حواس ، احساسات و لمس باطنی ماست. همون احساساتی که بر خلاف ما انسانها در حیوانات هنوز هم به همان خوبی روز اول کار میکنه. مثل حس احساس خطر. شاید بهتر باشه که به جای احساس ، غریزه بنامیم اش.

می دونین ، شاید یه دلیل عمده اینکه امثال بنده به بیابون میریم ، همین  باشه! راجع به خودم حرف میزنم . من احساس می کنم که با رفتن به بیابون ( فرقی نداره که کوه باشه یا کویر یا جنگل و یا.....) یه جورایی روحت صیقل می خوره و احساست همیشه تیز و برا باقی میمونه و به اصل خودت نزدیک باقی میمونی.

بگذریم! طبق معمول اینقدر افکار مختلف توی سرم میچرخن که تا به چیزی فکر میکنم ، هزارتا چیز موازی هم با اون به مغزم هجوم میاره و بی اختیار می نویسمشون!

برگردیم سر موضوع اصلی:

 

یک روز سرد اوایل زمستان بود. حدود نیمه دیماه.

از اون روزایی که حاضری هر چی داری بدی اما از زیر پتو در نیایی.

خلاصه به هر جون کندنی بود، حاضر شدم و از خونه زدم بیرون. حدود ساعت 3 صبح.......

 

سه نفر بودیم با استتار کامل کنار رودخانه کثیفه !!!( اسمی با مسما که برای پسابهای کارخانه چرم برگزیده بودیم )

 هنوز رخوت و خواب آلودگی روم سنگینی می کرد. با اینکه از وقتی پاشده بودم حدود 3- 4 ساعتی می گذشت. اما سکوت و سرمای سر صبح و کله پاچه کار خودشو کرده بود!

.

.

.

 

هوا هنوز تاریک بود که لندرور رو پارک کردیم. اینقدر سرد بود که هیچ کس دل و دماغ پیاده شدن رو نداشت. تا اونجا که امکان داشت تو ماشین کار هامونو کردیم.

تفنگها رو سوار کردیم. برای بار هزارم قطار ها رو چک کردیم که فشنگ دارن یا نه؟ چاقو رو امتحان کردم که تیزه یا نه؟(حالا شب قبلش تیزش کردی عین تیغ هااااااا!!!)، قمقمه رو پر میکنی از آب و.....

-          چارپاره ور دارم آقا مهدی؟

-          آره علی جون اما همین 3- 4 تا بسه ها . الکی خودتو سنگین نکن. امروز باید کلی راه بریم. باید دو طرف رودخونه رو تمیز کنیم. و همه چال آبها رو هم سرک بکشیم.( تمیز کردن یا پاک کردن ، اصطلاح شکارچیاس زمانی که میخوان بگن همه جا رو در جستجوی شکار بازدید کردن.)

-          چشم ! پس امیر زود باش بابا! بکش کنار میخوام برم بیرون که بتونم چکمه هامو پام کنم. بد مصب ! اینقدر بلند و بد قلقه که حسابی عرق آدمو در میاره تا بپوشیش.

.

.

..... آقا بجنبین دیگه......هوا روشن شد. الان هر چی مرغابی تا حالا بود میپره میره هااااااااااااا

 

 

آقا مهدی جلو ، امیر وسط و من هم آخر از همه ...

لا به لای نیزار انبوه که بی اختیار آدمو یاد فیلمهای  جنگ ویتنام میندازه!

 دروغ چرا ؟ یه مقداری هم جو زده شده ام!!! و دارم فکر می کنم که تو ویتنام دنبال شکار ویت کنگ هستم!!!!!!! یادم میره اینجا رودخونه کثیفه است ! نه دره دین بین فو تو ویتنام! اون چیزی هم که من دنبالش اومدم اینجا، سر سبزه و جره ! نه ویت کنگ....

به هر حال توی این حال و هوام که نا خودآگاه از بقیه عقب می مونم. شاید به خاطر اینکه دلم می خواد تنها باشم! شاید به خاطر اینکه نمیخوام کسی پی به داستان درونی فکر من ببره! شاید هم یه ندای درونی.....

نمی دونم! فقط یه نیرویی منو داره از بقیه جدا می کنه و به سمت عقب بر می گردونه!

اینجاست که اون حس غریب میاد به سراغم!

حس سنگینی یه نگاه رو گردنم! بد جوری سنگینی می کنه ! تفنگو تو دستم محکم تر میگیرم! انگار یه جور قوت قلبه برام.

بر می گردم پشت سرمو نیگاه می کنم. هیچی نیست جز نیزار انبوه که حالا یواش یواش زردی زیبایی از نور آفتاب خواب آلوده داره میگیره. به ساعتم نیگاهی میندازم هنوز 7 نشده. آسمون داره بد جوری میگیره. از اون روزاییه که اگه بارون بگیره ، تا گردن میری تو گل و شل!

با تنهایی دارم بد جوری حال می کنم! آقا مهدی و امیر دیگه این قدر رفتن جلو که حتی صدای به هم خوردن نی ها رو هم نمیشنوم. دیگه از حال و هوای ویتنام هم اومدم بیرون!

حتی یه جورایی بی خیال شکار و این حرفا شدم!

دیگه لزومی نداره که هوس آتیش زدن یه سیگار رو که از سر صبح به خاطر هشیار نشدن شکار، فرو خورده بودم ، همینجور فروخورده باقی بگزارم.

محو زیبایی نیزار شدم. آسمون خاکستری تیره ، نیزار زرد با شعاع خورشیدی که داره طلوع می کنه و رنگ خون داره. .....

شروع میکنم به قدم زدن در مسیری که بقیه رفتن. منتها خیلی آروم و محو مناظر اطراف....

دوباره همون احساس..... منتها خیلی شدید تر.

داغی یه نگاهی پشت سرم رو داغ کرد و سوزوند.....

یه ترس ناگهانی از ناشناخته ها و از چیزی که وجودش رو حس میکنی ، اما نمی بینیش. دوباره بی اختیار تفنگو چسبیدم. یه لحظه یادم افتاد که ساچمه 5 و 6 تو لوله. این معنیش این بود که اگه خطری پیش بیاد ، عملا اگر یه چوبدست تو دستت باشه به مراتب کاراییش بیشتر از اون تفنگه!!!! چون فقط به درد زدن پرنده میخوره و بس!!!!!

سریع کمر تفنگو شکوندم و ساچمه ها رو کشیدم بیرون و جاش دو تا چارپاره 6 تایی دست پر  خودمو گذاشتمو کمر تفنگو بستم. حالا احساس بهتری داشتم. حد اقل یه حس امنیت موقتی و  کاذب.....

بهر حال شروع کردم عقب عقب رفتن بسمتی که بقیه رفته بودن. همینجوری پشت سرم رو نگاه می کردم و میرفتم که.......

.

.

.

بالاخره دیدمش! همین جوری مات مونده بودم و خشکم زده بود. هیچ عکس العملی نمی تونستم یا بهتر بگم نمی خواستم انجام بدم.

دیگه اون ترس از ناشناخته از بین رفته بود. جاش یه حس غریبی نشسته بود.

احساسی که واقعا نمی تونم توصیفش کنم.

آمیخته ای از آرامش ، احترام ، عشق ، تحسین، زیبایی و............ نمی دونم!

آره ! اون اونجا بود! و ای کاش از اول می دونستم که این کسی که داره من رو این همه مدت تعقیب می کنه ، اونه!

اونوقت دیگه اون ترس کذایی هم به سراغم نمی آمد و سعی می کردم از همون اول از بودن با او و حس کردنش لذت ببرم.

.

.

توی اون نیزار انبوه که حتی یک قدمیتو نمیدیدی، یه فضای باز چند متری باعث شد که من بالاخره  بتونم برادر گمشده خودمو از فاصله حدود 5 متری ببینم!!

یه گرگ قهوه ای مایل به زرد! در هارمونی عجیبی با محیط اطرافش. یعنی اگر برق چشمای زردش نبود، 400 سال هم می گشتم ، پیداش نمی کردم!!!

نگاه آخر

 همینجوری خیره شدیم تو چشمای همدیگه. نمی دونم چقدر گذشت؟ اما برای من زمان متوقف شده بود حد اقل. فقط من بودم و اون. هیچ چیز دیگه ای هم تو این دنیا وجود نداشت.

افسون چشماش شده بودم . عین خرگوشی که افسون چشمای مار میشه.

شاید بهم بخندین! شایدم باورتون نشه! اما با هم کلی حرف زدیم!!! آره با چشمامون.

کلی راز و نیاز و درد دل........

.

.

.

-          پس کجایی بابا؟؟؟؟؟ نگرونت شدیم! میدونی چقدر راه برگشتم دنبالت؟؟؟؟

-          هاااااا؟؟؟؟ ( با حالت گیج و حواس پرت) هیچی همین جاهام. دارم میام.

-          بدو بابا . اه لامثب امروز هیچ خبری نیست. جلوتر فقط دوتا جره پریدن که ارزش زدن نداشتن. بیا بریم....

.....

و من گیج و ویج آخرین نگاهو بدرقه راه برادرم کردم ! که نمیخواست کسی غیر از من ببیندش.

دلیل نمیشه که چون برادر منه، بقیه هم ازش خوششون بیاد. یه نگاه آخر رو کرد و برگشت تو نیزار و گم شد....

-          پس کجا بودی پسر؟

- هیچی آقا مهدی ! یه کم با خودم خلوت کرده بودم!

- یعنی چی؟ پس اومدی شکار برا چی؟

- بابا یه گرگ دیدم ! داشتم با اون حال می کردم!!!!

- تووووووووووووو؟ یه چی دیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- یه گرگ!

- پسررررررررر مگه عقل از سرت پریده؟؟؟ دیدیش و اونوقت هیچ کاری نکردی؟ فقط تماشاش کردی؟ واقعا که....

.

.

به آقا مهدی نمی تونستم چیزی بگم! میدونستم که از گرگ متنفره! چراش رو من هم نمی دونم! بعدش هم اینکه هر چی باشه، مربی منه و حق استادی به گردنمون داره.

اما مگه میشه آدم به روی برادر خودش که عاشقانه دوستش داره ، اسلحه بکشه؟

مگه میشه قانون نا نوشته سرخپوستی رو فراموش کرد؟؟؟

 

"در یک منطقه، شکارچی به حقوق شکارچی  دیگه احترام میگزاره و به حریمش هیچگاه تجاوز نمی کنه!"

 

 

من که نمی تونم ! حد اقل در رابطه با گرگ واقعا نمی تونم این قانون رو زیر پا بگذارم........

 

 

 

/ 19 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاهین

با اجازه طبيعتمرد/خدمت فرای عزيز عرض کنم کنم که اولا که همون قضيه بادمجون و بم و آفت و .../بعدشم صياد نه و شکارچی(صیاد هم کلمه عربیه هم معمولا به ماهی گیرا می گن)/بعدشم حالا گيريم که يه گرگ ما رو جای شامش خورد...بازم بهتر از اينه که آدم بره زير ماشين و يا هزار تا بلای ديگه که ممکنه توی شهر سرش بياد و بميره../ و در آخر به قول حافظ:ما را ز منع عقل مترسان و می بيار----کان شحنه در ولايت ما هيچ کاره نيست...

hamid

سلام علی آقا / توی این دورو زمونه به برادری حیوانات بیشتر از انسانها می شود اعتماد کرد . امیدوارم که شکارچیان هم کمتر به شکار بپردازند و بیشتر به رابطه شان با اون حیوون توجه کنند که هیچ رابطه ای زیباتر و مقدس تر از آن نیست / پیروز باشید

bahram sport fisher man

سلا.منتظر بودم يه عکس از خودت زده باشی.البته اون پايين زدی ولی ديگه ديره اونجا خودنما بنويسم.يه تيکه کلامتم فهميدم که ((۴۰۰))هست.هم تو کامنت به من گفتی و هم تو اين مطلبت زدی.مطلبت هم خيلی جالب بود.کيف کردم.راستی در چه موردی از سورخپوستا اطلاعات ميخوای؟ در بست در خدمتيم.راستی کوه دارآباد رفتی؟ به اندازه يه زندگی از اون کوه خاطره دارم......موفق باشی.

شاهین

علی جون ۱۰۰۰/بهت گفته بودم که!

Fera

پيغام شاهين خان رسيد. راستی من حوصله ندارم داستان ببر ديدنم رو دوباره بگم. به شاهين بگو برات تعريف کنه! اما اگه يه وقت من يه ببر رو با اين فاصله ببينم از هيجان ميميرم.

hoda

سلام. اولشو خوندم چون ديره بقيه اش واسه بعد!! مي يام بعدا ادامش می دم!!!!!! نظرم رو هم می گم!!سبز باشی

تنها نشسته یه مرد خسته

سلام.اين شکار که ميگی خيلی ديدم.ولی کاش يکی بود من رو هم شکار می کرد.تنها مانده ام به من هم سر بزن.

رها

ميلتون رو چک کنين

قوشبازی

سلام واقعا عالی بود خيلی لذت بردم. خيلی دلم ميخواد يه سفر با هم باشيم. الان با بهنام صحبت کردم راستی .همون که کاناداست. خيلی دلم ميخواد از نزديک ببينمتون و از تجربياتتون استفاده کنم.