ارتباط گم شده....


 

کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد......

.

.

.

واقعا چند نفر از ما با خدا نسبت داريم؟ چند نفر از ما وقتي كودكي يا پيري ناتوان را در خيابان مي بينيم، كمي ، فقط كمي به او فكر مي كنيم؟

 

3.jpg

 

 چنديست گرفتار بحراني دروني هستم و درگير با خود... و به دنبال چرايي كه جوابي بر آن نمي يابم.

مدتي است دست به قلم نمي برم. نميدونم چرا؟ اما بيشتر ترجيح ميدم فكر كنم تا اينكه افكارم را روي كاغذ بياورم. افكاري نه چندان خوشايندبراي خواننده....

 حدودسه سال پيش، زماني كه  به پيشنهاد علي و شروين ، و به همت علي طبيعتمرد پديد آمد، تصميم داشتم فقط به طبيعت بپردازم و موضوعات وابسته به طبيعت..

اما در عمل وضع به گونه ديگري شد و اينجا مكاني شد براي به تحرير كشيدن افكار و عقايدم.

امروز وقتي متن بالا را يكي از دوستان برايم فرستاد، بهانه اي شد براي عقده گشايي .نميدانم چرا ؟ نا خود آگاه دو جريان بطور همزمان در ذهنم تدايي شد:

- نوشته اي از استاد عزيز و دوست گراميم عباث... يكي از تاثير گزارترين متنهايي كه تا به حال خوانده ام و جرياني كه چندي پيش خود شاهدش بودم و در اين چند صباح از گوشه ذهنم پاك نمي شود.

 

دلم بدجوري هواي اون نوشته رو كرد همونجور كه هواي عباث رو......

بهش زنگ زدم و ازش اجازه گرفتم براي آوردن متنش در اينجا... و چه با سخاوت در اختيارم نهاد تجربه شخصي اما به شدت تلخش رو.....

.

.

 

شايد خيلي از ما آدمهاي شهر نشين و به قولي پايتخت نشين فراموش كرده ايم كجا زندگي مي كنيم و در اطرافمان چه مي گذرد؟ وقتي در پايتخت دود گرفته اما به ظاهر جذاب اين مرز و بوم به رستوراني آنچناني ميروند و تنها براي يك وعده غذاي خود بالغ بر 50000 تومان هزينه مي كنند، وقتي از مارك لباسهايشان و جديد ترين مدلهاي فلان مدساز بيش از احوال هموطنانشان خبر دارند،‌نتيجه آن مي شود كه كنونه مي بينيم......

 

1.jpg


 

2.jpg

 

 

 

بهار گذشته از ذهنم پاك نمي شود...

 آنگاه كه با جمعي راهي چهار محال و بختياري شديم براي بازديد از طبيعت زيباي آنجا....

وقتي در روستاي شيخ عليخان كه سرحد كوچ ايل است از مركب آهنين پياده شديم،‌در نظر اول محو طبيعت شدم. دوربين در دست به گوشه و كنار سرك مي كشيدم.

 در معيت خانم همسر و علي و حسن سعي در جاي دادن آن مناظر بديع در چهارچوب كادر داشتم. زماني به خود آمدم كه غرق در سخنان آن پيرزن روستايي بودم.......

تنها دارايي خود را كه عبارت از 4 مرغ بود در زمستان گذشته از دست داده بود و طلب قند و چاي از ما ميكرد...... حتي لقمه ناني نداشت تا شكمش را سير كند اما سربلند و مغرور چونان كوه هاي سرزمينش ايستاده بود.

 

4.jpg

 

و ياد دارم بوسه اش را بر پيشاني ام  و دست و پا زدنهاي مذبوهانه ام در اقيانوس افكارم را نيز......

هنوز در شوكي عميق از لمس واقعيت تلخ محروميت اين شيران سرزمينم هستم كه سرپرست گروه اذن سوارشدن بر مركب مي دهد....

 اصصصصصغر آقاااااااااااااا؟ (‌با عشوه اي به غايت شتري و چندش آور) اصصصصصصغر آقا ؟ من بودم و مامانم اينا........ خبرچين خبرچين.......جاسوسه چينم من.... هاچين و واچينم من و....

و غريو شادي و سرمستي همسفراني به ظاهر متمدن و انسان نما و تحصيل كرده در پاسخ به جيغ جيغ هاي تهوع آور خواننده اي كه نميدانم كيست؟ و همراهي با هجوياتي كه ميخواند.....

.

.

.

و كوههايي چه بلند، از پس پرده اي از اشك چه لرزانند و چه زيبا مي رقصند با نواي تهوع آور موسيقي به ظاهر شاد....

و من چه حيرانم از اين جماعت؟ مگر ميتوان به اين سادگي گذشت و درك نكرد؟ چگونه مي توان نگاه كرد ولي نديد؟ نميدانم ؟ من زيادي حساسم؟ يا اين جماعت زيادي سرخوش و......

5.jpg

 

نگاهي دزدكي به اطراف مي اندازم، مبادا كسي ببيند چشمان اشك آلودم را.....

حسن سرش را پشت پرده اتوبوس كرده و به بيرون مي نگرد ، علي چشمانش را بسته و سرش را به پشتي تكيه داده. اما چانه لرزان و دهان برهم فشرده اش گواه حس درونش است. خانم همسر هم همچون مجسمه اي بغ كرده و نشسته و جوابت را نميدهد ... هادي وضعيت چندان بهتري ندارد....

اما بقيه ؟ گويي در دنيايي ديگر سير مي كنند و همانند ساير همشهريان متمدن و متجددشان چشم بر اين نازيبايي ها بسته اند تا مبادا عيششان نيمه ماند.....

از خودم بدم مياد. متنفرم از خود و محيط زندگيم. خجالت مي كشم بگويم : من در تهران در اوج نعمت زندگي مي كنم و تنها كمي دورتر از من جاييست كه تو ميتواني نهايت فقر و نداري را در كنار اوج مناعت طبع انسانها ببيني......

 

6.jpg

 

 آري اينها نيز انسانند......

 پس ما كيستيم؟

كيستيم كه چنين به خود اجازه مي دهيم پاي در زمين مقدس اين انسانها گذاريم و بر آنان و زنان و كودكانشان فخر فروشيم و نمكي بر زخم دلشان پاشيده و با خونسردي و سرمست از بازديدمان به شهر دود زده برگرديم.

.

.

.

چرا سعي نكرديم نسبتي با خدا پيدا كنيم؟ تا به حال تجربه كردي لذتي را كه با دادن هديه اي - هر چند ناچيز از ديد توي شهري – در چشم آن كودك روستايي در گوشه اي از اين سرزمين پديدار مي شود؟

مگر هديه فقط آنست كه من و تو مي پنداريم؟

چند بار شده پاي صحبت كبلايي حسن در فلان كلاته بنشيني و هم سفره اش شوي؟ از همان مشك به قول تو كثيف و سياه از مگسش گورماست بخوري و فقط صداقتت را نثار او كني؟ در جمع كردن گوسفندانش ياريش دهي و براي شبش پشته اي خار برايش جمع كني؟

چند بار شده وقتي با يك روستا زاده يا يك عشيره اي صحبت مي كني، از موضع قدرت و تبختر وارد نشوي؟ مگه توي بچه سوسول شهري چه داري كه بهش مي نازي و او ندارد؟ چه ايرادي دارد از در تواضع وارد شوي؟ مگر او انسان نيست؟

به ديد من ؟ آري به ديد من هست و خيلي بيش از آنكه من شهري باشم هم هست....

.

.

.

از عبات اجازه گرفتم قسمتي از نوشته زيبايش را در اينجا آورم،‌دلم نيامد تكه اش كنم و پاره هايش را اينجا گزارم.. تمامي متنش را كه با بند بند وجودم لمس كرده ام تقديمتان مي كنم با اجازه او كه استاديست بر من و تا به هميشه حق استادي بر گردنم دارد.....

و از حسن عزيزم قدر دانم. با سخاوت اجازه داد عكسهايش را كه به رسم امانت نزد من است، در اينجا و در ارتباط با اين نوشته  آورم.

اگر لوگوي طبيعتمرد بر آنهاست،‌ نه دليلي بر مالكيت آنها از جانب من كه به رسم امانت داري و ايجاد حق مالكيت آنها براي خالقشان است.....

و اما اينست متن زيباي عباث كه مرا شيفته كرد:

 

 

7.jpg


 

آشنای ولايت

 

سپيدی دستارش در سراشيب باد خيابان می رفت . بلندای قامتش را باد ميرفت تا خم کند اما مرد آموخته ی باد و بيابان سر بالا گرفته بود وتن نمی خماند.پنداری آنچه هنوز در ياد نداشت سر خماندن بود آن هم پيش چشمان جماعت شهری که نمی شناخت و دوستش نمی داشت . بياد آورد راهی شدنش را .آن دم را که حتی کاسه آبی هم بدرقه اش نکرد ه بود - که اگر آبی ميماند لاجرعه سر کشيده ميشد - و حال که هامون تنگدست و آسمان بخيل آنچنان که مردان طايفه اش را به کار به قاچاق کشانده بود و خانمان به سرحدات مکران که روزی نخل هايش زبانزد خاص و عام بود و مردانش شهره به سرداری و دلاوری و اکنون هر کدام پاشنه ی چارق ور کشيده و سر به بيابان داشتند از پی يافتن لقمه نانی که ديريست حلال و حرام بودنش را از خاطر برده بودند! هنگام هجمه و هجوم توفان ريگ يا آن دم که در خم تپه ای يا دهانه کالی لحظه هارا به انتظار آمدن شب يکی يکی ميشمردند تا تن و بار را به سياهی شب های قِيرگون کوير بسپارند و چونان حراميان چهره در دستار بپوشانند و به بيراهه قدم بگذارند تا آن سوی دشت دستی ناپيدا کيسه بار را بستاند و با دستی ديگر اسکناسی کهنه_ تومان يا روپيه اش فرقی نمی کند - را در دست مرد شب .مردان شب بگذارد تا نان اين گرده ی خيال انگيز روياهای کودک بيابان رنگ واقعيت در خود گيرد و وجويده شود و مرد شرمناکی نگاه مستوره اش بزدايد . تا باز در گدام(1)امشب صدای خنده کودکان سير سر بگيرد و زن بيابانی خنده خردی بر لبانش شعله بگيرد و مرد در تنگنای تاريک خيمه به دور ترين جای ناپيدای ذهن خيره شود !و از خويش پرسشی آشنا را باز پرسی کند : گذشت امروز فردا را چه بايد کرد ؟!

شولايش بر بال باد خيابان می رود. دست بر گلوی قيچک و دستی ديگر آرشه کوچکی را در خود ميفشرد .تيز ميرود اما خسته ! نه ا ز خستگی گامها از آن رو که روانی خسته را کوهی از غصه ها ی ناآشنايی و غربت را با خود در سربالايی جردن می کشاند . گام هايم را تند و کشيده برميدارم تا به ردش برسم و دمی بعد پاچين سپيد شلوارش همتراز گام هايم ميگردد و سر بالا می کنم تا نگاهم را به صورتش بکشانم و نگاهش را در خود گيرم . چشمان مرد اگر چه سوخته از دود خيابان اما آشنا به باد بيابان راست درافقی به هيچ کجا خيره بی نگاهی ادامه می دهد . سلامش می کنم . به جوابی می گذرد باز هم همراهش ميشوم بلوچی ؟ درنگی می کند نه از اهالی سيستانم ! لبخندی ميزنم و می پرسم شهرکی هستی يا ناروئی ؟ميخندد:

_ نه به جان خودم که تو بلوچی! آشنای ولايت ما؟

- نه اما زياده هم دور نيستم از سيستان . رفيقان و دوست بسيار داشته و دارم به اطراف هامون .هامون را يقين که آشنايی؟ به وجد می آيد که نام ها از ولايتش می دانم چهره می گشايد و می ايستد دستش را دراز می کند همان دستی که آرشه بر دست دارد و دستم ميان

چو ب آرشه و دستان زمختش گم ميشود به لحظه ای و سپس به رسم مرسومشان بر لب و پيشانی ميزند به برکت و حرمت دوستی !

_ دلاور سيستانی و شهر آنهم تهران ؟

_ کردار روزگار !!به کار تور اندازی و ماهي بودم به وقت صيد به هامون که برکت داشت از آب هلمندو مرغان آبی خسته را با تور با تفنگ نشانه می رفتم و روزی می رسيد و دل ها خوش بود و دلزدگی ايام را به راندن توتن (2) و خواندن بيتی از نجما يا که حسينا از دل می زدوديم :

 

بر رويت عرق داره گل مو

کجک هات(3) زرورق داره گل مو

کجک هات زرورق بالای ابرو

مثال ماه شفق داره گل مو

 

_ و حال اينجا پس چه می کنی !؟

 

نمک شوره به زخم تازه منداز

موره(4) کشتی به شهر آوازه منداز

موره کشتی به دست خود کفن کن

به دست مردم بيگانه منداز

های هامون ! هامون اما اکنون از کف پای پيران ترک خورده تر! بر کناره کوه خواجه افتادست وروز های دير با تانکر برايمان آبی می آوردند. آب دولتی ! و دولتمردان که به سياست افتادند. همان نيز از خاطر برفت . پس مانديم گرسنه و تشنه لب بر لب آن درياچه خشک که اکنون بوی ماهی که هيچ بوی آب هم از آن بر نمی خيزد !. برادرانم به بيابان زدند به دنبال روزی و من که دستی بر ساز داشتم دانستم که به پايتخت پول فراوان است آمدم تا با سازم روزيم را بستانم. ها قيچک که می شناسی تو ؟!

_ آين آقاهه ترکمنه !!؟

_ نه بابا تار می زنه نوازنده اس !!

دخترکی هفت رنگ !با بغلی گل سرخ به روبان پيچيده با جوانکی کرواتی روبريمان ايستاده اند . دلاور سر پائين می اندازد به شرم و مرام و دست دخترک اسکناسی مچاله شده را به سمتش دراز ميکند و با عشوه می گويد :

_ يه رنگ عاشقانه بزن. بلدی؟ ميخوام هديه ولنتاين بدمش به اين !! و با انگشت به پسرک همراهش اشاره می کند وبعد کنار پياده رو به معشوقش تکيه می دهد تا بشنود .

سوزی سردی که از توچال سرازير ميشود چشمانم را ميسوزاند . چشمانم تر ميشود!

يا مولا دلم تنگ اومده

يا مولا دلم تنگ اومده

شيشه ی دلم ای خدا

پيش سنگ اومدهِ

گم ميشوم در سوز باد و سربالای خيابان وصدای دلاور است که سربزير آرشه بر قيچک می کشد وصدايش ميان بوق و دود گم ميشود.

 

پی نوشت :

(1) چادر عشاير سيستان و بلوچستان

 (2) قايقی کوچک که از نی و برگ موجود در حاشيه درياچه هامون ساخته ميشد وسيله نقل و انتقال بر درياچه بود .

(3) کجک " زلف هايی که کج کج بريده ميشد و نشان زيبايی يار محسوب می گرديد.

(4) من را

عباس جعفري

تهران

زمستان هشتاد دو

.

8.jpg

 

.

چشمها را بايد شست.....جور درگر بايد ديد.....

 

بياييد كمي سعي در ايجاد نسبت با خدا كنيم...........

.

.

.

خب فعلا فقط همين.....

/ 16 نظر / 43 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امان صيادی

اگر دستم رسد بر چرخ گردون از او پرسم که اين چين است و آن چون ؟ يکی را داده ای صد ناز و نعمت يکی را نان جو آلوده در خون خب شايد مصلحت خدايی باشه اما اين بدان معنا نيست که ما فکر هم نوع خود نباشيم . پاینده و سر بلند باشید.

روهينا

خيلی خوبه که به چيزايی فکر می کنی که خيلی از آدمای اين جامعه يا بهش فکر نمی کننُ يا براشون عادی شده يا خودشون انقدر گرفتارن که نمی تونن فکر کنن...اما فکر مي کنی هديه دادن يا سر سفره کربلايی نشستن راه حله؟؟ چقدر همدردی کنيم؟ همدردی چقدر از رنج زندگيشون کم می کنه؟؟ فقط دل خودمون رو خوش مي کنيم...بايد راه حل های اساسی تری باشه که هست فقط بهاش شايد خيلی سنگين باشه...خيلی..

رها

چه بگويم کوهنورد ،سخنی نيست ...

فرا

چقدر طولانی بود عمو چقدر دلت پره... چطور ميشه اين دنيا رو عوض کرد؟ من که راهش رو نمی دونم٬ فقط سعی می کنم خودم غرق تجملات بی خاصيت اين دنيا نشم و فراموش نکنم از کجا اومدم...

کوله کش

سلام استاد. نوشته ات مرا برد به روستاهای لرستان سالهای دهه هفتاد و درددلهای پيرمردی که سقف خانه نيمه کاره‌اش در پاييز سرد لرستان، آسمان بود و می‌گفت فلانی کاری برايمان کن. دريغ که هيچ کاری نتوانستم بکنم و هنوز خيلی شبها با خود می‌گويم آيا سقف خانه پيرمرد درست شد؟ و اين داستان دردآورتر می‌شود وقتی در سال ۱۳۸۶ در روستاهای چهارمحال و بختياری هنوز با صحنه‌های مشابهی مواجه می‌شوم. و اين داستان غم‌انگيز توسعه يافتن ماست. باشد که شمايانی يادآوری کنيد تا مگر گشايشی ... سپاسگزارم

شيلان

خب.... ما چند وقت دیگه باید صبر کنیم تا شما افتخار بدید و دست به قلم بشید؟!!! زود باش دیگه... به خدا حیفه

منصور

سلام طبيعت مرد. به وبلاگ من هم سری بزنيد. شايد مطلبی خواندنی در آن بيابيد. راستی شايد لازم نباشد اين مطلب را تاييد کنيد. دعوتنامه برای شخص خودتان است.

امان صيادی

سلاااااام پس چرا آپ نمی کنی عزيز دل منتظريم