خواب بابا

يه خواب ديدم!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

خيلي بد بود! يعني از يه جهت خوب بود و از يه جهت بد! نمي دونم اصولا گفتنش اونهم اينجا درسته يا نه؟ اما از واقعي بودنش و ناراحت كننده بودنش همين بس كه ساعت يك و نيم خوابيدم و ساعت سه و نيم از خواب پريدم!

داستان از اين قراره كه خواب بابا رو ديدم! خواب كه .......نه

رويا هم نبود. يه جورايي خيلي واقعي بود. يعني چه جوري بگم؟؟؟؟ اگه نميخندين بهم ،‌بايد بگم وجودش رو حس كردم.... بغلش كردم و بهش گفتم چقدر دلم تنگه براش.

خوب بود از اين جهت كه ديدمش بعد از اين همه سال .اما بد بود چون.....

خواب بودم . بعد توي خواب ديدم يه نفر هي داره زنگ در رو ميزنه خيلي هم ممتد و با سماجت. پاشدم رفتم در رو وا كنم ديدم مامان نشسته. ازش پرسيدم چرا در رو وا نمي كني؟ گفت در نزدن كه....

در رو ميخواستم باز كنم ، ديدم خيلي سفته. انگار يه نفر در رو از پشت گرفته باشه.

با زور در رو باز كردم......

.

.

ديدم بابا پشت در واستاده. زبونم بند اومده بود. نمي تونستم حرف بزنم.

گفتم بابا ايجا چي كار ميكني؟ من رو زد كنار و اومد تو. چقدر خوشتيپ و تميز بود. هنوز بوي بدنش تو دماغمه. رفت سمت مامان و واستاد با ناراحتي تماشاش كرد.

يه پيرهن سفيد آستين كوتاه تنش بود عين برف.....

موهاش هم كوتاه بود و خيلي مرتب. صورتش هم كلي جوون شده بود اما موهاش سفيد عين برف. (‌سفيد تر از اوني كه واقعا بود). يه غم و يه بغضي تو چشاش بود.

ازش پرسيدم بابا خوبي؟ فقط يه نيگاه بهم كرد و سرش رو به علامت نفي تكون داد....

.

.

صحنه بعدي تو اتاق خودم بود. من بودم و بابا . جلوي آكواريوم. من نشسته بودم رو به آكواريوم. اون پشت سرم بود. ديدم داره يه چيزي رو نشونم ميده. برگشتم ببينم چيه؟ ديدم يه كاغذه كه روش آيه هاي قرآنه. گفتم بابا اينا چيه آخه؟ بعد از اين همه سال اومدي كه اين چيزا رو نشونم بدي؟ روم رو برگردوندم. يهو با خشونت دستم رو گرفت و دوباره اونها رو نشونم داد....

ترسيده بودم.

پرسيدم چيه؟ اما اصلا حرف نميزد. فقط دوباره همونا رو بهم نشون داد. پرسيدم ؟ ميخواي از اينا برات بخونم؟ احتياج داري؟ ديدم اشك تو چشاش جمع شد و انگار يه نفس راحت كشيد و با سر بهم اشاره كرد آره!

الان كه خودم دارم مي نويسم اشك تو چشامه....

 بعدش پاشد و رفت. تا دم در باهاش رفتم . آمدم بغلش كنم، من رو پس زد.

بهش التماس كردم كه نرو. گفتم بهش من دوستت دارم. دلم برات خيلي تنگ شده. تو رو خدا نرو... من رو هم با خودت ببر. اما باز هم من رو پس زدو هلم داد يه گوشه . در رو باز كرد و رفت بيرون. سر پله ها تكيه داد به ديوار و برگشت به من نگاه كرد. ديدم داره گريه ميكنه... داشتم توي خواب هق و هق زار ميزدم.(‌همين جور كه الان اين جوري شدم و دست خودم نيست!)نمي دونم چه جوري بود؟ حرف نمي زد. يعني با دهنش حرف نمي زد اما حرفاشو ميشنيدم. مي گفت :

نه ! نميتونم تورو ببرم. نمي تونم هم بمونم. بايد برم. منتظر من هستن. هرچي ازش پرسيدم كي ؟ جواب نداد. فقط يه نگاه كرد و رفت.....

از خواب پريدم خيس عرق...

همين جوري دراز كشيدم اما اگه نميگين پسره زده به سرش، به خدا وجودش رو حس كردم . سنگيني وجود يه نفر ديگه رو توي اتاقم حس كردم .

پاشدم از جام و يه سيگار روشن كردم. از تاريكي وحشت كرده بودم. پاشدم چراغ رو روشن كنم..... يه حس غريبي كه تا حالا نداشتم.... انگار يه چيزي تمام پوست پشت بدنم رو داشت ميكشيد و در يه نقطه جمع ميكرد. به خصوص پوست پشت كاسه سرم رو..... نمي دونم چي بود اما حسابي ترسيده بودم.....

تا جايي كه شروع كردم باهاش حرف زدن.... عين ديوونه ها. بهش گفتم باشه حتما اين كار رو برات مي كنم . هرچند كه خودم اعتقادي بهش ندارم. اما يه نفر رو پيدا ميكنم كه برات قرآن بخونه.

كل ماجرا همين بود........

بعدش احساس آرامش كردم. اما ترسيدم بخوابم و همين جوري نشستم پاي كامپيوتر تا الان كه ساعت شش و خورده اي است.

يه چيزي رو ميخواستم بگم بهتون: ببينين چند نفر بهم شفاهي گفتن يا بعضي هم مثل عباس بهرامي نيا نوشتن كه تخيل خوبي دارم و تخيلي مي نويسم. ( به خصوص سر پست "يك شكار از نوعي ديگر") اما باور كنين چيزايي كه من اينجا مي نويسم حقيقت محضه و چيزايي است كه واقعا اتفاق افتاده. بدون كم و زياد. تخيل نيست به خدا.

من اينجا واسه دل خودم مي نويسم. عين سنگ صبور . مخاطب خاصي ندارم..... برداشت بد نكنين. از همتون ممنونم كه بهم سر ميزنين. اما نميخوام داستان بنويسم كه مشتري جمع كنم . من فقط احساسم رو ميارم رو كاغذ!!! كاغذ كه نه... چه ميدونم.... بي خيال.

به هر حال تورو خدا اگه ميدونين اين چيزايي كه من ديدم يعني چي؟ به من هم بگين.

پدر من حدود ده ساله كه فوت كرده و تا به امروز حتي يك بار هم به خواب من نيامده بود.

اما ديشب......

خيلي نگرونشم.. چي شده كه حالا اومد؟ اونم اينقدر ناراحت؟

اگر هم كسي رو سراغ دارين كه براي رفتگان قرآن ميخونه، تو رو به هركي ميپرستين، بهم بگين.

ممنونم از همتون.

.

.

خوب فقط همين.

 

 

/ 35 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
elaheh

خوب فقط ميتونم بگم خوب ظرف ميشوري و اينکه با ديونه ها کمتر معاشرت کن . برات خوب نيست اين الک آخه آدمه؟

یک دوست دیوانه

علی جان سلام، فکر کنم دوستان با نامه های محبت آمیزشون به اندازه کافی حالت رو گرفته باشن، پس اگر اجازه بدی یک شوخی و از این حرفها.... با اجازت: من راه رفتن پیش بابای خدابیامرزت رو بلدم. منظورم جیپ و دره و و کوسه ماهی (چون اهل شکاری این یکی از همه بهتره) و از اینجور چیزهاست. امیدوارم به دل نگرفته باشی و امیدوارم خودت هیچوقت به خواب پسرت نیای!!!و از شو خی گذشته خدا رحمتش کنه(خودت رو هم همینطور).اسمم رو نمینویسم تا اگر شاکی شدی دوستیمون بهم نخوره ولی اگر خواستی بهم... بدی، مهم نیست حتما بهم میرسه. پاینده باشی.

shervin

مرتيکه چسبيدی بهorkut که ديگه نمی نويسی ؟

كاليگولا

سلام !شما برای صعود سراسری تشريف می‌آوريد ؟

bahram sport fisher man

سلام علی جون.ببخشيد دير سر زدم.يه چند روزی نبودم.روهش شاد باد.به نظر من تو هيچ تاثيری نمی تونی برای پدرت داشته باشی.ولی اگر فکر ميکنی اين کار يه تسلی خاطريه برای فکر و خودت حتما اين کار رو بکن.من اين حس رو تا حالا نداشتم.ولی حس والاييه.ما ميدونيم اينا داستان نيست.در ضمن آپ کردم.

همای قصه

کجايی بابا جوراب؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (: :(>-

نازخاتون

ما ديگر خسته شديم از اينکه هر روز به اين وبلاگی که تازه پيدا کرده ايم سر بزنيم و همش همش همان مطلب قبلی را داشته باشد.ما هی هی به خودمان ميگوييم:بابا نازخاتون دست شما درد نگند با اين وبلاگ پيدا کردنت! يه فکری به حال ما بکنيد زودتر.........

mohammad

خيلی حرفها دارم که می خوام بزنم ... // سر وقت اينکارراخواهم کرد تا با فراغ خاطر آنچه را که در ذهن دارم بتوانم بنويسم.// دوباره برات می نویسم .شاید برای خودم نمی دانم شاید برای همه ... فعلا تا بعد...

Shahin

علی جان ببخشيد نبودم يه مدت. نميدونم چی بگم