تا به بی انتهای کوير- قسمت آخر

در تاريك روشني دم غروب، در تنگه منتهي به عين الرشيد، ما آخرين ماشين بوديم كه با فاصله اي 10 دقيقه اي از ماشينهاي جلويي حركت مي كرديم. موسيقي سنتي و آخرين اشعه سرخ فام خورشيد ، جاي هيچ سخني را براي جمع سه نفري ما باقي نگذاشته بود و هر يك در عالم خود بوديم كه ناگهان ريزش توده اي تيره رنگ از ديواره سمت راست مسير  در فاصله تقريبي 10-15 متري جلوي ماشين ، از خلسه به  درمان آورد و بي اختيار پايم را روي پدال ترمز كوبيدم! لحظه اي فكر كردم كوه ريزش كرده. اما ناگهان سه نفري با هيجان متوجه شديم چيزي كه در ابتدا سنگ پنداشته بوديمش، چيزي نيست جز گله اي متشكل از 8 راس قوچ و ميش كه با سرعتي زياد از جلوي ماشين گريخته و در تپه ماهور هاي سمت چپ جاده ناپديد شدند......<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

.

.

با رسيدن به عين الرشيد و حركت به سوي قصر بهرام، شاهد يكي از زيبا ترين مناظر روش زمين بوديم و ناراحت از به اتمام رسيدن سفر: طلوع ماه شب چهاردهي به بزرگي يك ..... نميدونم به چي تشبيهش كنم؟ فقط بگم كه همچين ماهي من تا حالا جز در فيلمها نديده بودم!

با رسيدن به قصر و انجام امور اداري و بررسي مجدد مجوزها در تاريكي شب جاده تمام نشدني و يكنواخت قصر به مباركيه را پي گرفتيم و نهايتا با گذر از مباركه در ساعت  9:30 دقيقه شب روز سوم رو به قرچك و سپس ورامين و نهايتا تهران نهاديم تا با رسيدن به خانه ، خاطره فراموش نشدني اين سفر را نيز همچون سفر هاي گذشته در ذهنمان جاودانه سازيم.........

و بدين سان سفر كوير 84 شكل گرفت، اجرا شد و در خاطرات سفر هايمان به اقصي نقاط اين سرزمين پاك مردان نيك جاي گرفت....

.

.

خوب فعلا فقط همين......

 

 

مظهر زندگي! چشمه اي زيبا و پرآب در ميانه راه قم به كاشان

 

 

به سوي كوير.... راه متين آباد به كلشاهي

 

 

قلعه كلشاهي. شاهدي خاموش بر رشادتهاي مردان كوير در وراي قرنها

 

 

بند رخت كويري!!!

 

 

زندگي...

 

 

ميانه راه كوه لطيف و كوه يخاب

 

 

اين گروه خشن! از چپ به راست : هادي ،حميد، نگارنده و رضا

 

 

غروب آفتاب ، برج شرقي قلعه سردار

 

 

خلوتكده دل..... راه بين كوه يخاب و كوه سفيدآب

 

 

ادوات ناوبري لندي!!!

 

 

شراره هاي زندگي

 

 

اينهم ويلاي تابستاني ما!!! زمستونا يه پوش اضافه مياد روشو ميگيره!!!!

 

 

برچيدن كمپ – صبح روز سوم

 

 

سراب.....

 

 

كاروانسراي متروكه سفيدآب . جايي كه براي اولين بار در ايران بصورت مستند وجود گربه شني با فيلم و عكس هاي متعدد 3 روز قبل از حضور ما در منطقه به اثبات رسيد .

 

راه بين سفيدآب و حوض قيلوقه

 

 

اينهم شكار عكاس صحنه قبل در حين عمل توسط رضا!

 

 

تا به بي انتهاي افق.....

 

 

كوير......

 

 

تشنه لب در حسرت قطره اي آب....

 

 

پيشكوه هاي سياه كوه – روبروي آب انبار حوض قيلوقه

 

 

حوض قيلوقه

 

 

لندي و غروب – عكس از رضا

 

 

عكاسي و رانندگي! ( شما هوس اين كار رو نكنين كه عين ما نيفتين تو خندق!!!)

 

/ 10 نظر / 7 بازدید
mohsen adib

واقعا لذت بردم عجب قلم دلنشينی داريد آقا تا هوا خراب نشده ۱ برنامه طرود به عروسان بذاريم اونجا هم ديدنيه

mir-d

دمتون گرم . تنتون سالم . تيغتون برّا . ماشينتون به راه . جيبتون پر پول . دلتون خوش . جای ما هم خالی ((بعد از يک هفته خبرای بد و هوای بد خاطره خيلی خوبی بود)) {راست گفتن که وصف العيش نصف العيش}

رها

واقعا ممنون کوهنورد که ما رو شريک کردی در اين کوير نامه ات ... خيلی لذت بردم از خوندنش ... عالی بود........

رها

مخصوصا با نوای نوبهار ..... بازهم ممنون ...

رها

راستی کوهنورد اگر درست خونده باشم هزار بار تبريک به ما شيرينی اساسی بايد بدی ها ....:)

سجاد

من اينا رو امروز ديدم.خيلی زبيا هستن.بابادست مريزاد.عکسات شاهکار بودن.راستی خبرات خيلی اميد بخش بودن.ممنون از اينکه ما رو هم تو اين سفر همراه خودت کردي.عمو علی در مورد این موسيقی وبلاگت نمی دونم چه کلمه ی رو به زبون بيارم.کلمات از وصفش عاجز هستن.راستش براي منی که تا به حال کوير رو نديده با ديدن اين عکسا وتوضيحات شما می تونم ادعا کنم که کوير رو می شناسم.بازم ممنون

طاهر

سلام عمو جان.آقا ، شما با این برنامه و تصاویرش زیبایش دل ما رو بردی.مدتها در فکر یه برنامه کویر پیمایی و بیابان نوردی بودم.امیدوارم همیشه پیروز و خوش باشید.سلام به لندی برسونید...

محمدرضا

واقعا خوش به حالتون که تونستيد اونجوری زندگی و تفريح کنيد که دلتون می‌گه و خودتون رو درگير خواسته‌های مردم و زندگی شهرنشينی نکرديد اينو بدونيد که هر کسی مثل شما نمی‌تونه بمحض اينکه اراده کنه به چنين سفرايی بره حتی اگه امکاناتش رو هم داشته باشه به هر حال دست راستتون روی سر ما . من واقعا عاشق طبيعتم و هر وقت ميشينم مطالب شما رو مي‌خونم آرزو می‌کردم بتونم با آدمای باحال و مطلعی مثل شما دوست و همسفر باشم. البته هيچ چيزی غير ممکن نيست.

علی

چرا آن عقرب را کشتيد؟ واقعا چرا؟ او که داشت دور ميشد او که به سمت خانه شما نيامده بود اسمتون را هم ميگذاريد طبيعت دوست؟

مجيد

سلام. با احازتون يه لينک از وبلاگتون توی وبلاگم گذاشتم با نام بچه های خشن. موفق باشين دوستان.