باز هم گرگ...

چند وقتيه كه به شدت سرم شلوغه و درگيرم. كار زياد شركت، سفرهاي پشت سرهم براي عكاسي، درگيري هاي پروژه پايان نامه، دعوا با صاحب خانه و دنبال خانه گشتن. گرفتاريهاي شخصي و.....مجموع عواملي هستند كه باعث ميشن دستم به نوشتن نره!!!!توي اين يك ماهي كه ننوشتم، چند تا سفر عكاسي رفتم كه شاخص ترينش سفر 3 روزه اي بود به استان زيباي چهارمحال و بختياري . انشاالله فرصتي شد، سفرنامه رو مي نويسم. عكسها رو هم به زودي اينجا مي گزارم. اما مدتيه كه دوباره شديدا گير دادم به گرگ و همه اش فكرم درگير اين زيباي وحش است. چند روز پيش با تني چند از دوستان بحثي در گرفت در باره درنده خويي و وحشيگري اين شاهكار خلقت خداوندي. دوستان چنان تصويري از گرگ ارايه مي دادند كه پنداري ناو هواپيمابر يو.اس.اس اينترپرايز با تمام نيروي رزمي و تخريبي اش رو توصيف مي كنند!!!! هرچي خواستم وارد بحث نشم، نشد! بقدري از درنده خويي آن گفتند كه دست آخر ناگهان از آنها پرسيدم: ببينم اين چيزايي رو كه ميگين ، به چشم خودتون ديدين؟ همه ساكت شدند. يكي از ميان جمع گفت: من نديدم اما طرفاي ما زياده و فلاني به چشم خودش ديده. يكي ديگه گفت : آره راست ميگه تو شهرستان ما هم فلاني به چشم خودش ديده. اون يك برگشت گفت: يك نفر ميگفت گرگ تنها خيلي خطرناكه و آدم مي خوره !! خلاصه همه نقل قول هايي از اين گودزيلاي عصر حاضر ميكردند ولي هيچكدام گرگي رو از نزديك نديده بودند! در اين وقت همه هجوم آوردند به سوي من كه : تو چرا اصلن اينقدر سنگ اين جونور رو به سينه مي زني؟

ديدم ديگه چاره ندارم. گفتم چون همتون دارين چرت و پرت ميگين! اگر شما از پسرخاله زن برادرتون شنيدين كه گرگ چنين و چنانه ، من شخصا باهاش برخورد داشتم و تمام حرفاي شما فقط  خرافاته و بس. داستاني رو براشون تعريف كردم كه حقيقت محض بود و براي خودم اتفاق افتاده. وقتي حرف هام تموم شد، يكي از افراد حاظر با تعجب نگاهي به من كرد و گفت تو ديوانه اي! گفتم آره هر كس به نوعي ديوانه است، من هم اينجوري!!!!

داستاني رو كه براشون تعريف كردم، خيلي پيش از اين در طبيعتمرد نقل كرده بودم كه بعدها در مجله شكار و ماهيگيري هم چاپ شد. دلم نيامد دوباره نقلش نكنم. خودم خيلي دوستش دارم و با خواندن دوباره اش همون احساسي رو كه در روز اتفاق افتادنش داشتم دوباره لمس كردم. اميدوارم خوشتون بياد. هرچند كه ممكنه براتون تكراري باشه.........

.

.

.

.

**************

نمی دونم تا حالا این حس براتون بوجود آمده یا نه؟

این حس که یه نگاه روتون سنگینی میکنه؟

میدونین ؟ اونایی که اهل بیابون باشن قشنگ لمس می کنن که من چی دارم میگم. بقیه شاید بفهمن شاید هم احتمالا لمسش کنن. آخه ما آدمای شهر نشین اینقدر تو تمدن ! (شایدهم توحش!!!) و مظاهر شهر نشینی غرق شدیم که حتی حواسمون رو هم داریم از دست میدهیم! (اگر اصولا تا حالا به طور کلی از دستشون نداده باشیم!) . منظورم از حواس ، اونی نیست که برای همه جا افتاده! مثلا میگن فلانی؟ حواست کجاست و.....

منظور از حواس ، احساسات و لمس باطنی ماست. همون احساساتی که بر خلاف ما انسانها در حیوانات هنوز هم به همان خوبی روز اول کار میکنه. مثل حس احساس خطر. شاید بهتر باشه که به جای احساس ، غریزه بنامیم اش.

می دونین ، شاید یه دلیل عمده اینکه امثال بنده به بیابون میریم ، همین باشه! راجع به خودم حرف میزنم . من احساس می کنم که با رفتن به بیابون ( فرقی نداره که کوه باشه یا کویر یا جنگل و یا.....) یه جورایی روحت صیقل می خوره و احساست همیشه تیز و برا باقی میمونه و به اصل خودت نزدیک باقی میمونی.

بگذریم! طبق معمول اینقدر افکار مختلف توی سرم میچرخن که تا به چیزی فکر میکنم ، هزارتا چیز موازی هم با اون به مغزم هجوم میاره و بی اختیار می نویسمشون!

برگردیم سر موضوع اصلی:

 

یک روز سرد اوایل زمستان بود. حدود نیمه دیماه.

از اون روزایی که حاضری هر چی داری بدی اما از زیر پتو در نیایی.

خلاصه به هر جون کندنی بود، حاضر شدم و از خونه زدم بیرون. حدود ساعت 3 صبح.......

 

سه نفر بودیم با استتار کامل کنار رودخانه کثیفه !!!( اسمی با مسما که برای پسابهای کارخانه چرم برگزیده بودیم )

 هنوز رخوت و خواب آلودگی روم سنگینی می کرد. با اینکه از وقتی پاشده بودم حدود 3- 4 ساعتی می گذشت. اما سکوت و سرمای سر صبح و کله پاچه کار خودشو کرده بود!

.

.

.

 

هوا هنوز تاریک بود که لندرور رو پارک کردیم. اینقدر سرد بود که هیچ کس دل و دماغ پیاده شدن رو نداشت. تا اونجا که امکان داشت تو ماشین کار هامونو کردیم.

تفنگها رو سوار کردیم. برای بار هزارم قطار ها رو چک کردیم که فشنگ دارن یا نه؟ چاقو رو امتحان کردم که تیزه یا نه؟(حالا شب قبلش تیزش کردی عین تیغ هااااااا!!!)، قمقمه رو پر میکنی از آب و.....

- چارپاره ور دارم آقا مهدی؟

- آره علی جون اما همین 3- 4 تا بسه ها . الکی خودتو سنگین نکن. امروز باید کلی راه بریم. باید دو طرف رودخونه رو تمیز کنیم. و همه چال آبها رو هم سرک بکشیم.( تمیز کردن یا پاک کردن ، اصطلاح شکارچیاس زمانی که میخوان بگن همه جا رو در جستجوی شکار بازدید کردن.)

- چشم ! پس امیر زود باش بابا! بکش کنار میخوام برم بیرون که بتونم چکمه هامو پام کنم. بد مصب ! اینقدر بلند و بد قلقه که حسابی عرق آدمو در میاره تا بپوشیش.

.

.

..... آقا بجنبین دیگه......هوا روشن شد. الان هر چی مرغابی تا حالا بود میپره میره هااااااااااااا

 

 

آقا مهدی جلو ، امیر وسط و من هم آخر از همه ...

لا به لای نیزار انبوه که بی اختیار آدمو یاد فیلمهای جنگ ویتنام میندازه!

 دروغ چرا ؟ یه مقداری هم جو زده شده ام!!! و دارم فکر می کنم که تو ویتنام دنبال شکار ویت کنگ هستم!!!!!!! یادم میره اینجا رودخونه کثیفه است ! نه دره دین بین فو تو ویتنام! اون چیزی هم که من دنبالش اومدم اینجا، سر سبزه و جره ! نه ویت کنگ....

به هر حال توی این حال و هوام که نا خودآگاه از بقیه عقب می مونم. شاید به خاطر اینکه دلم می خواد تنها باشم! شاید به خاطر اینکه نمیخوام کسی پی به داستان درونی فکر من ببره! شاید هم یه ندای درونی.....

نمی دونم! فقط یه نیرویی منو داره از بقیه جدا می کنه و به سمت عقب بر می گردونه!

اینجاست که اون حس غریب میاد به سراغم!

حس سنگینی یه نگاه رو گردنم! بد جوری سنگینی می کنه ! تفنگو تو دستم محکم تر میگیرم! انگار یه جور قوت قلبه برام.

بر می گردم پشت سرمو نیگاه می کنم. هیچی نیست جز نیزار انبوه که حالا یواش یواش زردی زیبایی از نور آفتاب خواب آلوده داره میگیره. به ساعتم نیگاهی میندازم هنوز 7 نشده. آسمون داره بد جوری میگیره. از اون روزاییه که اگه بارون بگیره ، تا گردن میری تو گل و شل!

با تنهایی دارم بد جوری حال می کنم! آقا مهدی و امیر دیگه این قدر رفتن جلو که حتی صدای به هم خوردن نی ها رو هم نمیشنوم. دیگه از حال و هوای ویتنام هم اومدم بیرون!

حتی یه جورایی بی خیال شکار و این حرفا شدم!

دیگه لزومی نداره که هوس آتیش زدن یه سیگار رو که از سر صبح به خاطر هشیار نشدن شکار، فرو خورده بودم ، همینجور فروخورده باقی بگزارم.

محو زیبایی نیزار شدم. آسمون خاکستری تیره ، نیزار زرد با شعاع خورشیدی که داره طلوع می کنه و رنگ خون داره. .....

شروع میکنم به قدم زدن در مسیری که بقیه رفتن. منتها خیلی آروم و محو مناظر اطراف....

دوباره همون احساس..... منتها خیلی شدید تر.

داغی یه نگاهی پشت سرم رو داغ کرد و سوزوند.....

یه ترس ناگهانی از ناشناخته ها و از چیزی که وجودش رو حس میکنی ، اما نمی بینیش. دوباره بی اختیار تفنگو چسبیدم. یه لحظه یادم افتاد که ساچمه 5 و 6 تو لوله. این معنیش این بود که اگه خطری پیش بیاد ، عملا اگر یه چوبدست تو دستت باشه به مراتب کاراییش بیشتر از اون تفنگه!!!! چون فقط به درد زدن پرنده میخوره و بس!!!!!

سریع کمر تفنگو شکوندم و ساچمه ها رو کشیدم بیرون و جاش دو تا چارپاره 6 تایی دست پر خودمو گذاشتمو کمر تفنگو بستم. حالا احساس بهتری داشتم. حد اقل یه حس امنیت موقتی و کاذب.....

بهر حال شروع کردم عقب عقب رفتن بسمتی که بقیه رفته بودن. همینجوری پشت سرم رو نگاه می کردم و میرفتم که.......

.

.

.

بالاخره دیدمش! همین جوری مات مونده بودم و خشکم زده بود. هیچ عکس العملی نمی تونستم یا بهتر بگم نمی خواستم انجام بدم.

دیگه اون ترس از ناشناخته از بین رفته بود. جاش یه حس غریبی نشسته بود.

احساسی که واقعا نمی تونم توصیفش کنم.

آمیخته ای از آرامش ، احترام ، عشق ، تحسین، زیبایی و............ نمی دونم!

آره ! اون اونجا بود! و ای کاش از اول می دونستم که این کسی که داره من رو این همه مدت تعقیب می کنه ، اونه!

اونوقت دیگه اون ترس کذایی هم به سراغم نمی آمد و سعی می کردم از همون اول از بودن با او و حس کردنش لذت ببرم.

.

.

توی اون نیزار انبوه که حتی یک قدمیتو نمیدیدی، یه فضای باز چند متری باعث شد که من بالاخره بتونم برادر گمشده خودمو از فاصله حدود 5 متری ببینم!!

یه گرگ قهوه ای مایل به زرد! در هارمونی عجیبی با محیط اطرافش. یعنی اگر برق چشمای زردش نبود، 400 سال هم می گشتم ، پیداش نمی کردم!!!

همینجوری خیره شدیم تو چشمای همدیگه. نمی دونم چقدر گذشت؟ اما برای من زمان متوقف شده بود حد اقل. فقط من بودم و اون. هیچ چیز دیگه ای هم تو این دنیا وجود نداشت.

افسون چشماش شده بودم . عین خرگوشی که افسون چشمای مار میشه.

شاید بهم بخندین! شایدم باورتون نشه! اما با هم کلی حرف زدیم!!! آره با چشمامون.

کلی راز و نیاز و درد دل........

.

.

.

- پس کجایی بابا؟؟؟؟؟ نگرونت شدیم! میدونی چقدر راه برگشتم دنبالت؟؟؟؟

- هاااااا؟؟؟؟ ( با حالت گیج و حواس پرت) هیچی همین جاهام. دارم میام.

- بدو بابا . اه لامثب امروز هیچ خبری نیست. جلوتر فقط دوتا جره پریدن که ارزش زدن نداشتن. بیا بریم....

.....

و من گیج و ویج آخرین نگاهو بدرقه راه برادرم کردم ! که نمیخواست کسی غیر از من ببیندش.

دلیل نمیشه که چون برادر منه، بقیه هم ازش خوششون بیاد. یه نگاه آخر رو کرد و برگشت تو نیزار و گم شد....

- پس کجا بودی پسر؟

- هیچی آقا مهدی ! یه کم با خودم خلوت کرده بودم!

- یعنی چی؟ پس اومدی شکار برا چی؟

- بابا یه گرگ دیدم ! داشتم با اون حال می کردم!!!!

- تووووووووووووو؟ یه چی دیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- یه گرگ!

- پسررررررررر مگه عقل از سرت پریده؟؟؟ دیدیش و اونوقت هیچ کاری نکردی؟ فقط تماشاش کردی؟ واقعا که....

.

.

به آقا مهدی نمی تونستم چیزی بگم! میدونستم که از گرگ متنفره! چراش رو من هم نمی دونم! بعدش هم اینکه هر چی باشه، مربی منه و حق استادی به گردنمون داره.

اما مگه میشه آدم به روی برادر خودش که عاشقانه دوستش داره ، اسلحه بکشه؟

مگه میشه قانون نا نوشته سرخپوستی رو فراموش کرد؟؟؟

 

"در یک منطقه، شکارچی به حقوق شکارچی دیگه احترام میگزاره و به حریمش هیچگاه تجاوز نمی کنه!"

 

 

من که نمی تونم ! حد اقل در رابطه با گرگ واقعا نمی تونم این قانون رو زیر پا بگذارم........

 

 

 

/ 15 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امان صیادی

درود بر طبیعتمرد واقعا ازتون خوشم اومده جدا به همه ثابت کردید که چه مخلف و چه موافق باشید انسانیت خود را حفظ می کنید و آنقدر فهم دارید که قمست کامن نظرات وبلاگ جای بحث و مجادله نیست بابت همه چیز ممنونم

sepehr

سلام منم از گرگ خوشم مياد .تنها از خانواده سگسانان گرگه که مردانه تر ميجنگه و ثابت ميکنه که طبيعت قانون داره و جای حیوان ظعیف در معده اش است !!! خشونت بسيار معمولی تر از زيبايی و مهربانی در طبيعت است !!! مثلا يوزپلنگ يا لنکس يا کاراکال به هنگام زايمان يکی از بچه های خود را ميخورد. چیزی که از طبیعت معمولا به تصویر در میاد زیباییهای عوام پسنده نه واقعیت .

محسن ادیب

ای ول قبلا خونده بودمش ولی بازم خوندم نامرد یه کویر با ما نیومدیا خدمت عیال سلام برسونین

محسن

حاج علي آقاي گل تو قضيه گرگ با هاتم.و معتقدم ترسناكترين موجود طبيعت انسانه .چون همه ازش فرار ميكنن.من خودم بارها فرار كردن گرگ رو از اين موجود دوپا ديدم.

ژاله

سلام طبيعت مرد... وسط نوشته ها يه جوری ناجوره.. شايد من اينطور ميبينم.. ولی قسمت اول نوشته ات خيلی جالب بود... به نظر من که هيچ موجودی وحشی تر از آدم۲پا نيست... بروزم رسيدی سر بزن... لينک تو را اضافه ميکنم.

فرا

سلام عمو جون. ميبينم کلبه ت از همه بيشتر رونق داره و آدمهای جديد بهت سر ميزنن. خوب درسته ديگه٬ اين عمو که فقط عموی ماها نيست. ميدونی٬ حکايت طرفداريت از گرگ بين جماعتی که نميخوان باور کنن مثل حکايت هويت ايرانی ما اينجاست. خيلی چيزها هست که با حرف زدن نميشه عوض کرد. اين آدمها هنوز از دورهء شنل قرمزی خارج نشدن. چه دنيايی داريم ماها. راستی همين جا جسارتا يه سلامی هم به شاهين ميرسونم. دلم براتون تنگ شده.

بهنام همايوني

سلام با آرزوي شب و روزي خوش از شما دعوت مي‌كنم از نمايشگاه گردشگري تعطيلات كه 23 تا 25 خرداد در سالن حجاب تهران برگزار خواهد شد، ديدن كنيد. خوشحال مي‌شوم در خدمتتان باشم.

رضا شيرازی

واقعا زيبا بود .... اين که يک شکارچی هم قانون ها رو رعايت می کنه ..... من به شما تبريک می گم .... موفق و سر بلند باشيد ..... به ما هم سر بزنيد ...

بيژن

سلام. اگر نوشته هات در مورد احساست واقعی باشه بهت تبريک ميگم دوست من.منم شکار کردم .خرگوش و کبک و گرازو اردک ولی از وقتی که توی خونه يه گربه نگه داشتم ديگه دور شکارو خط کشيدم کامل.الان فکر ميکنم که اونموقع انگار که چشمام بسته بوده.به نظر من حواس احساسات حيوونا (بيشترشون حداقل) به اندازه آدم يا خيلی بيشتره.دليل اينم که مردم فکر ميکنن که اونا احساس ندارن اينه که نميتونن باهاشون ارتباط بر قرار کنن. اميدوارم همه آدما بتونن احساس خيلی زيبا و آرامش بخش زندگی کردن با يه حيوون رو(و نه فقط نگه داشتنش مثل یه وسیله) تجربه کنند. اگر که يکبار تجربه کني ديگه اون آدم قبلی نيستی..