طلا

با اين جمله خيلی حال می کنم:

خيلی از مردم به اميد يافتن رگه طلای واهی ، از لايه های نقره به راحتی می گذرند!

هيچ وقت از خودمون پرسيديم که از زندگی چی می خواهيم؟واقعا دنبال چی هستيم يا آينده چی ميشه؟

 زندگی همچين عين برق و باد ميگذره که چشم به هم بزنی و بيايی به خودت بجنبی هاااااا ، کردنت زير يه خروار خاک و دارن به سرت فاتحه می خونن(تازه در خوشبينانه ترين حالتش! شانس بياری که وقتی رفتی پشت سرت نگن : آخيييييييييييييييش راحت شديم اين مرتيکه رفت!!)

اگه پست قبلی رو نگاه کنين می فهمين که وقتی ميگم :يه زندگی بيشتر نداری ،  پس زندگی کن يعنی چي؟

من آدمش نيستم که بخوام از لايه های نقره بگذرم اونم به خاطر طلايی که شايد اصولا وجود خارجی نداشته باشه؟!در حال زندگی می کنم و سعی می کنم از حال لذت ببرم.

چرا که امروز همان فرداييست که ديروز منتظر آن بودم!

کسی می تونه اين تضمين رو به من بده که همينجور که الان دارم می نويسم،‌يه لخته گوگولی کوچول موچولی هوس نکنه بره تو يه رگ اصليو...... خلاصه غزل خداحافظی رو بخونيم؟

پس برای من آينده يک ثانيه ديگه است! حالا شايد اون دسته از شما که من رو از نزديک ميشناسين بفهمين که چرا من در حال زندگی می کنم؟

چرا؟ چون دلم نمی خواد يک ثانيه ديگه حسرت کاری رو بخورم که در اين لحظه می تونستم انجامش بدم ولی ندادم.......

خوب فقط همين!

در ضمن فکر کنم پرت و پلا زياد نوشتم! خيلی فکرم آشفته است. از يه طرف احساس می کنم بايد بنويسم که حالم جا بياد و از طرفی هم اينقدر فکرم مشغوله که تمرکز ندارم!

اما مگه غير از اينه که من اينجا فقط برای دل خودم می نويسم؟؟؟؟

 

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
شاهین

يه جورايی حرفت خيلی به دلم نشست/منتها يه وقتايی برق طلاهايی که آدم اميد داره پيداشون کنه بد جوری چشم آدم و خيره می کنه/مثل خرگوشی که نور توی چشمش ميوفته و خیره اش می کنه و نمی دونه که ممکنه سرب داغ منتظرش باشه...

Fera

دارم فکر ميکنم. من خودم آدم لحظه م. اما اين روزها مواردی پيش اومده که آينده رو هم بايد ببينم و بسنجم. برای آينده هدف داشتن مسئله ش جداست اما اونها که تو خيالات آينده زندگی ميکنن٬ حق با شماست.